بخش ۲۸۷ - )
کلک را ناله از تهی مغزی است قلم سرمه را صریری نیست

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
کلک را ناله از تهی مغزی است قلم سرمه را صریری نیست
کبوتر بچه خود را چه خوش گفت که نتوان زیست با خوی حریری اگر یاهو زنی از مستی شوق کله را از سر شاهین بگیری
گل گفت که عیش نو بهاری خوشتر یک صبح چمن ز روزگاری خوشتر زان پیش که کس ترا بدستار زند مردن بکنار شاخساری خوشتر
فتادی از مقام کبریایی حضور دون نهادان چهره سایی تو شاهینی ولیکن خویشتن را نگیری تا بدام خود نیایی
سخنگو طفلک و برنا و پیر است سخن را سالی و ماهی نباشد
خوشا روزی که خود را باز گیری همین فقر است کو بخشد امیری حیات جاودان اندر یقین است ره تخمین و ظن گیری بمیری
گر به الله الصمد دل بسته ای از حد اسباب بیرون جسته ای بنده حق بنده اسباب نیست زندگانی گردش دولاب نیست مسلم استی بی نیاز از غیر شو اهل عالم را سراپا خیر شو پیش منعم شکوه گردون مکن د...
ترا از خویشتن بیگانه سازد من آن آبی طربناکی ندارم به بازارم مجو دیگر متاعی چو گل جز سینه چاکی ندارم
دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده حرم را سجده آورده بتان را چاکری کرده متاع طاقت خود را ترازویی بر افروزد ببازار قیامت با خدا سوداگری کرده زمین و آسمان را بر مراد خویش می خواهد ...
آن هوای تند و آن شبگون سحاب برق اندر ظلمتش گم کرده تاب قلزمی اندر هوا آویخته چاک دامان و گهر کم ریخته ساحلش ناپید و موجش گرم خیز گرم خیز و با هواها کم ستیز رومی و من اندر آن دریای ...
چنین دور آسمان کم دیده باشد که جبرییل امین را دل خراشد چه خوش دیری بنا کردند آنجا پرستد مومن و کافر تراشد
چشم را بینایی افزاید سه چیز سبزه و آب روان و روی خوش کالبد را فربهی می آورد جامه قز جان بی غم بوی خوش
تو هم مثل من از خود در حجابی خنک روزی که خود را بازیابی مرا کافر کند اندیشهء رزق ترا کافر کند علم کتابی
ای برادر من ترا از زندگی دادم نشان خواب را مرگ سبک دان مرگ را خواب گران
چه خوش گفت اشتری با کره خویش خنکنکس که داند کار خود را بگیر از ما کهن صحرا نوردان به پشت خویش بردن بار خود را
طاقت عفو در تو نیست اگر خیز و با دشمنان در آ به ستیز سینه را کارگاه کینه بساز سرکه در انگبین خویش مریز
مرا یاد است از دانای افرنگ بسا رازی که از بود و عدم گفت ولیکن با تو گویم این دو حرفی که با من پیر مردی از عجم گفت
از نزاکتهای طبع موشکاف او مپرس کز دم بادی زجاج شاعر ما بشکند کی تواند گفت شرح کارزار زندگی می پرد رنگش حبابی چون بدریا بشکند
الا ای کشته نامحرمی چند خریدی از پی یک دل غمی چند ز تأویلات ملایان نکوتر نشستن با خودگاهی دمی چند
در جهان مانند جوی کوهسار از نشیب و هم فراز آگاه شو یا مثال سیل بی زنهار خیز فارغ از پست و بلند راه شو
دجود است اینکه بینی یا نمود است حکیم ما چه مشکلها گشود است کتابی بر فن غواص بنوشت ولیکن در دل دریا نبود است
ایکه گل چیدی منال از نیش خار خار هم می روید از باد بهار
به ضرب تیشه بشکن بیستون را که فرصت اندک و گردون دو رنگ است حکیمان را درین اندیشه بگذار شرر از تیشه خیزد یا ز سنگ است
مزن وسمه بر ریش و ابروی خویش جوانی ز دزدیدن سال نیست