بخش ۲۹۶ - منه از کف چراغ رزو را
منه از کف چراغرزو را بدستور مقام های و هو را مشو در چار سوی این جهان گم بخود بازو بشکن چار سو را

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
منه از کف چراغرزو را بدستور مقام های و هو را مشو در چار سوی این جهان گم بخود بازو بشکن چار سو را
ندارد کار با دون همتان عشق تذرو مرده را شاهین نگیرد
دل دریا سکون بیگانه از تست به جیبش گوهر یکدانه از تست تو ای موج اضطراب خود نگهدار که دریا را متاع خانه از تست
نقد شاعر در خور بازار نیست نان به سیم نسترن نتوان خرید
دو گیتی را بخود باید کشیدن نباید از حضور خود رمیدن به نور دوش بین امروز خود را ز دوش امروز را نتوان ربودن
چه خوش بودی اگر مرد نکویی ز بند باستان آزاد رفتی اگر تقلید بودی شیوه خوب پیمبر هم ره اجداد رفتی
به ما ای لاله خود را وانمودی نقاب از چهره زیبا گشودی ترا چون بر دمیدی لاله گفتند به شاخ اندر چسان بودی چه بودی
فرد را ربط جماعت رحمت است جوهر او را کمال از ملت است تاتوانی با جماعت یار باش رونق هنگامه ی احرار باش حرز جان کن گفته ی خیرالبشر هست شیطان از جماعت دور تر فرد و قوم آیینه ی یک دیگر...
زندگی از لذت غیب و حضور بست نقش این جهان نزد و دور آنچنان تار نفس از هم گسیخت رنگ حیرت خانه ایام ریخت هر کجا از ذوق و شوق خود گری نعره من دیگرم تو دیگری ماه و اختر را خرام آموختند ...
ای امیر خاور ای مهر منیر می کنی هر ذره را روشن ضمیر از تو این سوز و سرور اندر وجود از تو هر پوشیده را ذوق نمود می رود روشنتر از دست کلیم زورق زرین تو در جوی سیم پرتو تو ماه را مهتا...
پیکر هستی ز آثار خودی است هر چه می بینی ز اسرار خودی است خویشتن را چون خودی بیدار کرد آشکارا عالم پندار کرد صد جهان پوشیده اندر ذات او غیر او پیداست از اثبات او در جهان تخم خصومت ک...
یارب درون سینه دل با خبر بده در باده نشیه را نگرم آن نظر بده این بنده را که با نفس دیگران نزیست یک آه خانه زاد مثال سحر بده سیلم مرا بجوی تنک مایه یی مپیچ جولانگهی بوادی و کوه و کم...
دل من روشن از سوز درون است جهان بین چشم من از اشک خون است ز رمز زندگی بیگانه تر باد کسی کو عشق را گوید جنون است
دل من در گشاد چون و چند است نگاهش از مه و پروین بلند است بده ویرانه ای در دوزخ او را که این کافر بسی خلوت پسند است
ز شاعر ناله مستانه در محشر چه می خواهی تو خود هنگامه ای هنگامه دیگر چه می خواهی به بحر نغمه کردی آشنا طبع روانم را ز چاک سینه ام دریا طلب گوهر چه می خواهی نماز بی حضور از من نمی آی...
زیان بینی ز سیر بوستانم اگر جانت شهید جستجو نیست نمایم آنچه هست اندر رگ گل بهار من طلسم رنگ و بو نیست
عطا کن شور رومی سوز خسرو عطا کن صدق و اخلاص سنایی چنان با بندگی در ساختم من نگیرم گر مرا بخشی خدایی
قوم تو از رنگ و خون بالاتر است قیمت یک اسودش صد احمر است قطره آب وضوی قنبری در بها برتر ز خون قیصری فارغ از باب و ام و اعمام باش همچو سلمان زاده اسلام باش نکته یی ای همدم فرزانه بی...
آدم این نیلی تتق را بر درید آنسوی گردون خدایی را ندید در دل آدم به جز افکار چیست همچو موج این سر کشید و آن رمید جانش از محسوس می گیرد قرار بو که عهد رفته باز آید پدید زنده باد افرن...
منم که طوف حرم کرده ام بتی به کنار منم که پیش بتان نعره های هو زده ام دلم هنوز تقاضای جستجو دارد قدم بجاده باریک تر ز مو زده ام
نگرید مرد از رنج و غم و درد ز دوران کم نشیند بر دلش گرد قیاس او را مکن از گریه خویش که هست از سوز و مستی گریه مرد
نپنداری که مرد امتحان مرد نمیرد گرچه زیرسمان مرد ترا شایان چنین مرگ است ورنه زهر مرگی که خواهی میتوان مرد
اگر خاک تو از جان محرمی نیست بشاخ تو هم از نیسان نمی نیست ز غمزاد شودم را نگهدار که اندر سینه پردم غمی نیست
پریشان هر دم ما از غمی چند شریک هر غمی نامحرمی چند ولیکن طرح فردایی توان ریخت اگر دانی بهای این دمی چند