بخش ۳۰۴ - جوانمردی که دل با خویشتن بست
جوانمردی که دل با خویشتن بست رود در بحر و دریا ایمن از شست نگه را جلوه مستی ها حلال است ولی باید نگه داری دل و دست

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
جوانمردی که دل با خویشتن بست رود در بحر و دریا ایمن از شست نگه را جلوه مستی ها حلال است ولی باید نگه داری دل و دست
ازن غم ها دل ما دردمند است که اصل او ازین خاک نژند است من و تو زان غم شیرین ندانیم که اصل او ز افکار بلند است
مگو با من خدای ما چنین کرد که شستن میتوان از دامنش گرد ته بالا کن این عالم که در وی قماری میبرد نامرد از مرد
برون کن کینه را از سینه خویش که دود خانه از روزن برون به ز کشت دل مده کس را خراجی مشو ای دهخدا غارتگر ده
سحرها در گریبان شب اوست دو گیتی را فروغ از کوکب اوست نشان مرد حق دیگر چه گویم چو مرگ آید تبسم بر لب اوست
بباد صبحدم شبنم بنالید که دارم از تو امید نگاهی دلم افسرده شد از صحبت گل چنان بگذر که ریزم بر گیاهی
برون از ورطه بود و عدم شو فزونتر زین جهان کیف و کم شو خودی تعمیر کن در پیکر خویش چو ابراهیم معمار حرم شو
پیر روم آن صاحب ذکر جمیل ضرب او را سطوت ضرب خلیل این غزل در عالم مستی سرود هر خدای کهنه آمد در سجود غزل باز بر رفته و آینده نظر باید کرد هله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد عشق بر نا...
مسلمان فاقه مست و ژنده پوش است ز کارش جبرییل اندر خروش است بیا نقش دگر ملت بریزیم که این ملت جهان را بار دوش است
نه در اندیشه من کار زار کفر و ایمانی نه در جان غم اندوزم هوای باغ رضوانی اگر کاوی درونم را خیال خویش را یابی پریشان جلوه یی چون ماهتاب اندر بیابانی
مسلم چشم از جهان بر بسته چیست فطرت این دل بحق پیوسته چیست لاله یی کو بر سر کوهی دمید گوشه دامان گلچینی ندید آتش او شعله یی گیرد به بر از نفس های نخستین سحر آسمان ز آغوش خود نگذاردش...
دلن بحر است کو ساحل نورزد نهنگ از هیبت موجش بلرزد ازن سیلی که صد هامون بگیرد فلک با یک حباب او نیرزد
دل ماتش و تن موج دودش تپید دمبدم ساز وجودش به ذکر نیم شب جمعیت او چو سیمابی که بندو چوب عودش
زمانه کار او را میبرد پیش که مرد خود نگهدار است درویش همین فقر است و سلطانی که دل را نگه داری چو دریا گوهر خویش
نه نیروی خودی را آزمودی نه بند از دست و پای خود گشودی خرد زنجیر بودی آدمی را اگر در سینه او دل نبودی
تو میگویی که دل از خاک و خون است گرفتار طلسم کاف و نون است دل ما گرچه اندر سینه ماست ولیکن از جهان ما برون است
جهان مهر و مه زناری اوست گشاد هر گره از زاری اوست پیامی ده ز من هندوستان را غلام زاد از بیداری اوست
من و تو کشت یزدان حاصل است این عروس زندگی را محمل است این غبار راه شد دانای اسرار نپنداری که عقل است این دل است این
گهی جوینده حسن غریبی خطیبی منبر او از صلیبی گهی سلطان با خیل و سپاهی ولی از دولت خود بی نصیبی
جهان دل جهان رنگ و بو نیست درو پست و بلند و کاخ و کو نیست زمین وسمان و چار سو نیست درین عالم به جز الله هو نیست
نگه دید و خرد پیمانهورد که پیماید جهان چار سو را میشامی که دل کردند نامش بخویش اندر کشید این رنگ و بو را
دگر ملت که کاری پیش گیرد دگر ملت که نوش از نیش گیرد نگردد با یکی عالم رضامند دو عالم را به دوش خویش گیرد
ز مرغان چمن نا آشنایم به شاخ آشیان تنها سرایم اگر نازک دلی از من کران گیر که خونم می تراود از نوایم
ای ظهور تو شباب زندگی جلوه ات تعبیر خواب زندگی ای زمین از بارگاهت ارجمند آسمان از بوسه بامت بلند شش جهت روشن ز تاب روی تو ترک و تاجیک و عرب هندوی تو از تو بالا پایه این کاینات فقر ...