بخش ۳۲ - مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست
مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست زندگی را روش نوری و ناری از تست دل بیدار و کف خاک و تماشای جهان سیر این ماه بشب گونه عماری از تست همه افکار من از تست چه در دل چه بلب گهر از بحر ب...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست زندگی را روش نوری و ناری از تست دل بیدار و کف خاک و تماشای جهان سیر این ماه بشب گونه عماری از تست همه افکار من از تست چه در دل چه بلب گهر از بحر ب...
برق بیتابانه رخشید اندر آب موجها بالید و غلطید اندر آب بوی خوش از گلشن جنت رسید روح آن درویش مصر آمد پدید در صدف از سوز او گوهر گداخت سنگ اندر سینه کشنر گداخت گفت ای کشنر اگر داری ...
محبت چیست تاثیر نگاهی است چه شیرین زخمی از تیر نگاهی است به صید دل روی ترکش بینداز که این نخچیر نخچیر نگاهی است
خودی روشن ز نور کبریایی است رسایی های او از نارسایی است جدایی از مقامات وصالش وصالش از مقامات جدایی است
چه قومی در گذشت از گفتگوها ز خاک او برویدرزوها خودی ازرزو شمشیر گردد دم او رنگ ها برد ز بوها
خودی را از وجود حق وجودی خودی را از نمود حق نمودی نمی دانم که این تابنده گوهر کجا بودی اگر دریا نبودی
دلی چون صحبت گل می پذیرد همان دم لذت خوابش بگیرد شود بیدار چون منفریند چو من محکوم تن گردد بمیرد
وصال ما وصال اندر فراق است گشود این گره غیر از نظر نیست گهر گم گشته غوش دریا است ولیکنب بحر ب گهر نیست
کف خاکی که دارم از در اوست گل و ریحانم از ابر تر اوست نه من را می شناسم من نه او را ولی دانم که من اندر بر اوست
یقین دانم که روزی حضرت او ترازویی نهد این کاخ و کو را ازن ترسم که فردای قیامت نه ما را سازگارید نه او را
به روما گفت با من راهب پیر که دارم نکته یی از من فراگیر کند هر قوم پیدا مرگ خود را ترا تقدیر و ما را کشت تدبیر
شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت چه بی نم چشمه ای گز گل بزاید چو جان او بگیرم شرمسارم ولی او را ز مردن عار ناید
جهان یارب چه خوش هنگامه دارد همه را مست یک پیمانه کردی نگه را با نگه آمیز دادی دل از دل جان ز جان بیگانه کردی
خوشتر ز هزار پارسایی گامی به طریق آشنایی در سینه من دمی بیاسای از محنت و کلفت خدایی ما را ز مقام ما خبر کن ماییم کجا و تو کجایی آن چشمک محرمانه یاد آر تا کی به تغافل آزمایی دی ماه ...
دگر قومی که ذکر لاالهش برآرد از دل شب صبحگاهش شناسد منزلش را آفتابی که ریگ کهکشان روبد ز راهش
چشم را یک لحظه بستم اندر آب اندکی از خود گسستم اندر آب رخت بردم زی جهانی دیگری با زمان و با مکانی دیگری آفتاب ما به آفاقش رسید روز و شب را نوع دیگر آفرید تن ز رسم و راه جان بیگانه ...
ثباتش ده که میر شش جهات است بدست او زمام کاینات است نگردد شرمسار از خواری مرگ که نامحرم ز ناموس حیات است
بگو ابلیس را از من پیامی تپیدن تا کجا در زیر دامی مرا این خاکدانی خوش نیاید که صبحش نیست جز تمهید شامی
جهان تا از عدم بیرون کشیدند ضمیرش سرد و بی هنگامه دیدند بغیر از جان ما سوزی کجا بود تو را از آتش ما آفریدند
جدایی شوق را روشن بصر کرد جدایی شوق را جوینده تر کرد نمی دانم که احوال تو چون است مرا اینب و گل از من خبر کرد
تو را از آستان خود براندند رجیم و کافر و طاغوت خواندند من از صبح ازل در پیچ و تابم از آن خاری که اندر دل نشاندند
تو می دانی صواب و ناصوابم نروید دانه از کشت خرابم نکردی سجده و از دردمندی بخود گیری گناه بی حسابم
بیا تا نرد را شاهانه بازیم جهان چار سو را درگدازیم به افسون هنر از برگ کاهش بهشتی این سوی گردون بسازیم
فساد عصر حاضر آشکار است سپهر از زشتی او شرمسار است اگر پیدا کنی ذوق نگاهی دو صد شیطان ترا خدمتگزار است