بخش ۳۳۸ - به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
به هر کو رهزنان چشم و گوش اند که در تاراج دلها سخت کوش اند گران قیمت گناهی با پشنیری که این سوداگران ارزان فروش اند

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
به هر کو رهزنان چشم و گوش اند که در تاراج دلها سخت کوش اند گران قیمت گناهی با پشنیری که این سوداگران ارزان فروش اند
چه شیطانی خرامش واژگونی کند چشم ترا کور از فسونی من او را مرده شیطانی شمارم که گیرد چون تو نخچیر زبونی
بر جهان دل من تاختنش را نگرید کشتن و سوختن و ساختنش را نگرید روشن از پرتو آن ماه دلی نیست که نیست با هزار آینه پرداختنش را نگرید آنکه یکدست برد ملک سلیمانی چند با فقیران دو جهان با...
پیر مردی ریش او مانند برف سالها در علم و حکمت کرده صرف تیز بین مانند دانایان غرب کسوتش چون پیر ترسایان غرب دیر سال و قامتش بالا چو سرو طلعتش تابنده چون ترکان مرو آشنای رسم و راه هر...
جهان تست در دست خسی چند کسان او به بند ناکسی چند هنرور میان کارگاهان کشد خود را به عیش کرکسی چند
سکندر با خضر خوش نکته یی گفت شریک سوز و ساز بحر و بر شو تو این جنگ از کنار عرصه بینی بمیر اندر نبرد و زنده تر شو
چه زهرابی که در پیمانه اوست کشد جانرا و تن بیگانه اوست تو بینی حلقه دامی که پیداست نهن دامی که اندر دانه اوست
بشر تا از مقام خود فتاد است بقدر محکمی او را گشاد است گنه هم می شود بی لذت و سرد اگر ابلیس تو خاکی نهاد است
مشو نخچیر ابلیسان این عصر خسان را غمزه شان سازگار است اصیلان را همان ابلیس خوشتر که یزدان دیده و کامل عیار است
حریف ضرب او مرد تمام است کهنتش نسب والامقام است نه هر خاکی سزاوار نخ اوست که صید لاغری بر وی حرام است
ز فهم دون نهادان گرچه دور است ولی این نکته را گفتن ضرور است به این نو زاده ابلیسان نسازد گنهگاری که طبع او غیور است
بیا تا کار این امت بسازیم قمار زندگی مردانه بازیم چنان نالیم اندر مسجد شهر که دل در سینه ملا گدازیم
قلندر جره باز سمانها به بال او سبک گردد گرانها فضای نیلگون نخچیر کاهش نمی گردد به گردشیانها
ز جانم نغمهء الله هو ریخت چو کرد از رخت هستی چار سو ریخت بگیر از دست من سازی که تارش ز سوز زخمه چون اشکم فرو ریخت
چو اشک اندر دل فطرت تپیدم تپیدم تا به چشم او رسیدم درخش من ز مژگانش توان دید که من بر برگ کاهی کم چکیدم
مرا از منطق آید بوی خامی دلیل او دلیل ناتمامی به رویم بسته درها را گشاید دو بیت از پیر رومی یا ز جامی
سریر کیقباد اکلیل جم خاک کلیسا و بتستان و حرم خاک ولیکن من ندانم گوهرم چیست نگاهم برتر از گردون تنم خاک
مرا براه طلب بار در گل است هنوز که دل به قافله و رخت و منزل است هنوز کجا ست برق نگاهی که خانمان سوزد مرا با معامله با کشت و حاصل است هنوز یکی سفینه این خام را به طوفان ده ز ترس موج...
مریدی فاقه مستی گفت با شیخ که یزدان را ز حال ما خبر نیست به ما نزدیک تر از شهرگ ماست ولیکن از شکم نزدیک تر نیست
مرغدین و آن عمارات بلند من چه گویم زان مقام ارجمند ساکنانش در سخن شیرین چو نوش خوب روی و نرم خوی و ساده پوش فکرشان بی درد و سوز اکتساب رازدان کیمیای آفتاب هر که خواهد سیم و زر گیرد...
بیا از من بگیر آن دیر ساله که بخشد روح با خاک پیاله اگر آبش دهی از شیشه من قد آدم بروید شاخ لاله
بدست من همان دیرینه چنگ است درونش ناله های رنگ رنگ است ولی بنوازمش با ناخن شیر که او را تار از رگهای سنگ است
بگو از من به پرویزان این عصر نه فرهادم که گیرم تیشه در دست ز خاری کو خلد در سینه من دل صد بیستون را میتوان خست
فقیرم ساز و سامانم نگاهی است به چشمم کوه یاران برگ کاهی است ز من گیر این که زاغ دخمه بهتر ازن بازی که دستموز شاهیست