بخش ۳۵۴ - در دل را بروی کس نبستم
در دل را بروی کس نبستم نه از خویشان نه از یاران گسستم نشیمن ساختم در سینه خویش ته این چرخ گردان خوش نشستم

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
در دل را بروی کس نبستم نه از خویشان نه از یاران گسستم نشیمن ساختم در سینه خویش ته این چرخ گردان خوش نشستم
درین گلشن ندارم آب و جاهی نصیبم نی قبایی نی کلاهی مرا گلچین بدموز چمن خواند که دادم چشم نرگس را نگاهی
دو صد دانا درین محفل سخن گفت سخن نازکتر از برگ سمن گفت ولی با من بگو آن دیده ور کیست که خاری دید و احوال چمن گفت
ندانم نکته های علم و فن را مقامی دیگری دادم سخن را میان کاروان سوز و سرورم سبک پی کرد پیران کهن را
نپنداری که مرغ صبح خوانم بجزه و فغان چیزی ندانم مده از دست دامانم که یابی کلید باغ را درشیانم
بچشم من جهان جز رهگذر نیست هزاران رهرو و یک همسفر نیست گذشتم از هجوم خویش و پیوند که از خویشان کسی بیگانه تر نیست
در گذشتیم از هزاران کوی و کاخ بر کنار شهر میدان فراخ اندر آن میدان هجوم مرد و زن در میان یک زن قدش چون نارون چهره اش روشن ولی بی نور جان معنی او بر بیان او گران حرف او بی سوز و چشم...
اگر در مشت خاک تو نهادند دل صد پاره خونابه باری ز ابر نو بهاران گریه آموز که از اشک تو روید لاله زاری
دگرگون کشور هندوستان است دگرگون آن زمین و آسمان است مجو از ما نماز پنج گانه غلامان را صف آرایی گران است
زمستان را سرآمد روزگاران نواها زنده شد در شاخساران گلان را رنگ و نم بخشد هواها که می آید ز طرف جویباران چراغ لاله اندر دشت و صحرا شود روشن تر از باد بهاران دلم افسرده تر در صحبت گل...
به این نابودمندی بودن آموز بهای خویش را افزودن آموز بیفت اندر محیط نغمه من به طوفانم چو در آسودن آموز
کهن پروردهء این خاکدانم دلی از منزل خود دل گرانم دمیدم گرچه از فیض نم او زمین راسمان خود ندانم
ندانی تا نباشی محرم مرد که دلها زنده گردد از دم مرد نگهدارد زه و ناله خود را که خود دار است چون مردان غم مرد
نگاهیفرین جان در بدن بین بشاخان نادمیده یاسمن بین وگرنه مثل تیری در کمانی هدف را با نگاه تیر زن بین
خرد بیگانهء ذوق یقین است قمار علم و حکمت بد نشین است دو صد بوحامد و رازی نیزرد بنادانی که چشمش راه بین است
قماش و نقره و لعل و گهر چیست غلام خوشگل و زرین کمر چیست چو یزدان از دو گیتی بی نیازند دگر سرمایه اهل هنر چیست
خودی را نشه من عین هوش است ازان میخانه من کم خروش است می من گرچه نا صاف است درکش که این ته جرعه خمهای دوش است
ترا با خرقه و عمامه کاری من از خود یافتم بوی نگاری همین یک چوب نی سرمایه من نه چوب منبری نی چوب داری
چو دیدم جوهر آیینه خویش گرفتم خلوت اندر سینه خویش ازین دانشوران کور و بی ذوق رمیدم با غم دیرینه خویش
چو رخت خویش بر بستم ازین خاک همه گفتند با ما آشنا بود ولیکن کس ندانست این مسافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود
ای زنان ای مادران ای خواهران زیستن تا کی مثال دلبران دلبری اندر جهان مظلومی است دلبری محکومی و محرومی است در دو گیسو شانه گردانیم ما مرد را نخچیر خود دانیم ما مرد صیادی به نخچیری ک...
دمادم نقش های تازه ریزد بیک صورت قرار زندگی نیست اگر امروز تو تصویر دوش است بخاک تو شرار زندگی نیست
ز محکومی مسلمان خودفروش است گرفتار طلسم چشم و گوش است ز محکومی رگان در تن چنان سست که ما را شرع و آیین بار دوش است
هوای خانه و منزل ندارم سر راهم غریب هر دیارم سحر می گفت خاکستر صبا را فسرد از باد این صحرا شرارم گذر نرمک پریشانم مگردان ز سوز کاروانی یادگارم ز چشمم اشک چون شبنم فرو ریخت که من هم...