بخش ۳۷۰ - اگر دانا دل و صافی ضمیر است
اگر دانا دل و صافی ضمیر است فقیری با تهی دستی امیر است به دوش منعم بی دین و دانش قبایی نیست پالان حریر است

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
اگر دانا دل و صافی ضمیر است فقیری با تهی دستی امیر است به دوش منعم بی دین و دانش قبایی نیست پالان حریر است
سجودی آوری دارا و جم را مکن ای بیخبر رسوا حرم را مبر پیش فرنگی حاجت خویش ز طاق دل فرو ریز این صنم را
شیندم بیتکی از مرد پیری کهن فرزانه روشن ضمیری اگر خود را بناداری نگه داشت دو گیتی را بگیردن فقیری
نهان اندر دو حرفی سر کار است مقام عشق منبر نیست دار است براهیمان ز نمرودان نترسند که عود خام را آتش عیار است
نهان اندر دو حرفی سر کار است مقام عشق منبر نیست دار است براهیمان ز نمرودان نترسند که عود خام راتش عیار است
ز پیری یاد دارم این دو اندرز نباید جز بجان خویشتن زیست گریز از پیشن مرد فرودست که جان خود گرو کرد و به تن زیست
به ساحل گفت موج بیقراری به فرعونی کنم خود را عیاری گهی بر خویش می پیچم چو ماری گهی رقصم به ذوق انتظاری
اگر اینب و جاهی از فرنگ است جبین خود منه جز بر در او سرین را هم بچوبش ده کهخر حقی دارد به خر پالان گر او
فرنگی را دلی زیر نگین نیست متاع او همه ملک است دین نیست خداوندی که در طوف حریمش صد ابلیس است و یک روح الامین نیست
من و تو از دل و دین نا امیدیم چوبوی گل ز اصل خود رمیدیم دل مامرد و دین از مردنش مرد دو تامرگی بیک سود اخریدیم
از چشم ساقی مست شرابم بی می خرابم بی می خرابم شوقم فزون تر از بی حجابی بینم نه بینم در پیچ و تابم چون رشته شمع آتش بگیرد از زخمه من تار ربابم از من برون نیست منزلگه من من بی نصیبم ...
من فدای این دل دیوانه ای هر زمان بخشد دگر ویرانه ای چون بگیرم منزلی گوید که خیز مرد خود رس بحر را داند قفیز زانکه آیات خدا لا انتهاست ای مسافر جاده را پایان کجاست کار حکمت دیدن و ف...
چو ذوق نغمه ام در جلوت آرد قیامت افکنم در محفل خویش چو می خواهم دمی خلوت بگیرم جهان را گم کنم اندر دل خویش
یکی اندازه کن سود و زیان را چو جنت جاودانی کن جهان را نمی بینی که ما خاکی نهادان چه خوش آراستیم این خاکدان را
مسلمانی که داند رمز دین را نساید پیش غیر الله جبین را اکر گردون به کام او مگردد به کام خود بگرداند زمین را
دل بیگانه خوزین خاکدان نیست شب و روزش زدورسمان نیست تو خود وقت قیام خویش دریاب نماز عشق و مستی را اذان نیست
مقام شوق بی صدق و یقین نیست یقین بی صحبت روح الامین نیست گر از صدق و یقین داری نصیبی قدم بیباک نه کس در کین نیست
مسلمان را همین عرفان و ادراک که در خود فاش بیندر مزلولاک خدا اندر قیاس مانگنجد شناسنرا که گوید ما عرفناک
به افرنگی بتان خود را سپردی چه نامردانه در تبخانه مردی خرد بیگانه دل سینه بی سوز که از تاک یناکان می نخوردی
نه هرکس خود گردهم خود گد از است نه هرکس مست ناز اندر نیاز است قبای لا اله خونین قبانی است که بربالای نامردان درا راست
بسوزد مومن از سوز و جودش گشود هرچه بستند از گٹودش جلال کبریایی در قیاش جمال بندگی اندر سجودش
چه پرسی از نماز عاشقانه رکوعش چون سجودش محرمانه تب و تاب یکی الله اکبر نگنجد در نماز پنجگانه
دوگیتی را صلا از قرأت اوست مسلمان لایموت از رکعت اوست ند اندکشته این عصربی سوز قیامتها که درقد قامت اوست
فرنگی رمز رزاقی بداند به این بخشد از آن وا می ستاند به شیطان آنچنان روزی رساند که یزدان اندرآن حیران بماند