بخش ۳۹ - تو میدانی حیات جاودان چیست؟
تو می دانی حیات جاودان چیست نمی دانی که مرگ ناگهان چیست ز اوقات تو یکدم کم نگردد اگر من جاودان باشم زیان چیست

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
تو می دانی حیات جاودان چیست نمی دانی که مرگ ناگهان چیست ز اوقات تو یکدم کم نگردد اگر من جاودان باشم زیان چیست
شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی تو به طلعت آفتابی سزد اینکه بی حجابی تو به درد من رسیدی به ضمیرم آرمیدی ز نگاه من رمیدی به چنین گران رکابی تو عیار کم عیاران تو قرار بی قراران تو ...
ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست تجلی دگری در خور تقاضا نیست نظر بخویش چنان بسته ام که جلوه دوست جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست به ملک جم ندهم مصرع نظیری را کسی که کشته نشد از قبی...
چه میپرسی میان سینه دل چیست خرد چون سوز پیدا کرد دل شد دل از ذوق تپش دل بود لیکن چو یک دم از تپش افتاد گل شد
چه حاجت طول دادن داستان را بحرفی گویم اسرار نهان را جهان خویش ماسودا گران داد چه داند لامکان قدر مکان را
بهشتی بهر پاکان حرم هست بهشتی بهر ارباب همم هست بگو هندی مسلمان را که خوش باش بهشتی فی سبیل الله هم هست
قلندر میل تقریری ندارد بجز این نکته اکسیری ندارد از آن کشت خرابی حاصلی نیست که آب از خون شبیری ندارد
به باغان باد فروردین دهد عشق به راغان غنچه چون پروین دهد عشق شعاع مهر او قلزم شکاف است به ماهی دیده ره بین دهد عشق
تا نبوت حکم حق جاری کند پشت پا بر حکم سلطان میزند در نگاهش قصر سلطان کهنه دیر غیرت او بر نتابد حکم غیر پخته سازد صحبتش هر خام را تازه غوغایی دهد ایام را درس او الله بس باقی هوس تا ...
از چه رو بر بسته ربط مردم است رشته ی این داستان سر در گم است در جماعت فرد را بینیم ما از چمن او را چو گل چینیم ما فطرتش وارفته ی یکتایی است حفظ او از انجمن آرایی است سوزدش در شاهرا...
زندگانی را بقا از مدعا ست کاروانش را درا از مدعا ست زندگی در جستجو پوشیده است اصل او در آرزو پوشیده است آرزو را در دل خود زنده دار تا نگردد مشت خاک تو مزار آرزو جان جهان رنگ و بوست...
عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد بر تلاش خود چه مینا زد که ره سوی تو برد
فروغ مشت خاک از نوریان افزون شود روزی زمین ازکوکب تقدیر او گردون شود روزی خیال او که از سیل حوادث پرورش گیرد ز گرداب سپهر نیلگون بیرون شود روزی یکی در معنی آدم نگر از ما چه می پرسی...
چه شور است این که در آب و گل افتاد ز یک دل عشق را صد مشکل افتاد قرار یک نفس بر من حرام است به من رحمی که کارم با دل افتاد
به پایان چون رسد این عالم پیر شود بی پرده هر پوشیده تقدیر مکن رسوا حضور خواجه ما را حساب من ز چشم او نهان گیر
خرد گفت او بچشم اندر نگنجد نگاه شوق در امید و بیم است نمیگردد کهن افسانه طور که در هر دل تمنای کلیم است
درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر که من شاید نخستین آدمم از عالمی دیگر دمی این پیکر فرسوده را سازی کف خاکی فشانی آب و از خاک آتش انگیزی دمی دیگر بیار آن دولت بیدار و آن جام جهان...
بیا که قاعده آسمان بگردانیم قضا بگردش رطل گران بگردانیم اگر ز شحنه بود گیر و دار نندیشیم وگر ز شاه رسد ارمغان بگردانیم اگر کلیم شود همزبان سخن نکنیم وگر خلیل شود میهمان بگردانیم بج...
بجهان دردمندان تو بگو چه کار داری تب و تاب ما شناسی دل بی قرار داری چه خبر ترا ز اشکی که فرو چکد ز چشمی تو ببرگ گل ز شبنم در شاهوار داری چه بگویمت ز جانی که نفس نفس شمارد دم مستعار...
بدن وامانده و جانم در تک و پوست سوی شهری که بطحا در ره اوست تو باش اینجا و با خاصان بیامیز که من دارم هوای منزل دوست
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو می رود از فراق تو خون د...
کنشت و مسجد و بتخانه و دیر جز این مشت گلی پیدا نکردی ز حکم غیر نتوان جز بدل رست تو ای غافل دلی پیدا نکردی
الا یا خیمگی خیمه فروهل که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل خرد از راندن محمل فرو ماند زمام خویش دادم در کف دل
اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی نگیرد با من این سودا بها از بس گران خواهی سخن بی پرده گو با ما شد آن روز کم آمیزی که می گفتند تو ما را چنین خواهی چنان خواهی نگاه بی ادب زد رخن...