بخش ۴۲ - زنده رود مشکلات خود را پیش ارواح بزرگ میگوید
از مقام مؤمنان دوری چرا یعنی از فردوس مهجوری چرا حلاج مرد آزادی که داند خوب و زشت می نگنجد روح او اندر بهشت جنت ملا می و حور و غلام جنت آزادگان سیر دوام جنت ملا خور و خواب و سرود ج...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
از مقام مؤمنان دوری چرا یعنی از فردوس مهجوری چرا حلاج مرد آزادی که داند خوب و زشت می نگنجد روح او اندر بهشت جنت ملا می و حور و غلام جنت آزادگان سیر دوام جنت ملا خور و خواب و سرود ج...
نه پیوستم درین بستان سرا دل ز بند این و آن آزاده رفتم چو باد صبح گردیدم دمی چند گلان را آب و رنگی داده رفتم
به خود باز آورد رند کهن را می برنا که من در جام کردم من این می چون مغان دور پیشین ز چشم مست ساقی وام کردم
صحبت روشندلان یک دم دو دم آن دو دم سرمایه بود و عدم عشق را شوریده تر کرد و گذشت عقل را صاحب نظر کرد و گذشت چشم بر بربستم که با خود دارمش از مقام دیده در دل آرمش ناگهان دیدم جهان تا...
نور تو وانمود سپید و سیاه را دریا و کوه و دشت و در و مهر و ماه را تو در هوای آنکه نگه آشنای اوست من در تلاش آنکه نتابد نگاه را
نگاهی داشتم بر جوهر دل تپیدم آرمیدم در بر دل رمیدم از هوای قریه و شهر به باد دشت وا کردم در دل
بده آندل که مستی های او از باده خویش است بگیر آندل که از خود رفته و بیگانه اندیش است بده آندل بده آن دل که گیتی را فراگیرد بگیر این دل بگیر این دل که در بند کم و بیش است مرا ای صید...
سفالم را می او جام جم کرد درون قطره ام پوشیده یم کرد خرد اندر سرم بتخانه یی ریخت خلیل عشق دیرم را حرم کرد
ای خداوند صواب و ناصواب من شدم از صحبت آدم خراب هیچگه از حکم من سر بر نتافت چشم از خود بست و خود را در نیافت خاکش از ذوق ابا بیگانه یی از شرار کبریا بیگانه یی صید خود صیاد را گوید ...
ندانم دل شهید جلوه کیست نصیب او قرار یک نفس نیست به صحرا بردمش افسرده تر گشت کنار آب جویی زار بگریست
خرد زنجیری امروز و دوش است پرستار بتان چشم و گوش است صنم در آستین پوشیده دارد برهمن زاده زنار پوش است
پیر رومی آن امام راستان آشنای هر مقام راستان گفت ای گردون نورد سخت کوش دیده یی آن عالم زنار پوش آنچه بر گرد کمر پیچیده است از دم استاره یی دزدیده است از گران سیری خرام او سکون هر ن...
مپرس از کاروان جلوه مستان ز اسباب جهان برکنده دستان بجان شان ز آواز جرس شور چو از موج نسیمی در نیستان
کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را به امید اینکه روزی بفلک رسانم او را چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش ندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را دهد آتش جدایی شرر مرا نمودی به هم...
این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا این جام جهان بینم روشن تر ازین بادا تلخی که فرو ریزد گردون به سفال من در کام کهن رندی آنهم شکرین بادا
به این پیری ره یثرب گرفتم نوا خوان از سرود عاشقانه چو آن مرغی که در صحرا سر شام گشاید پر به فکر آشیانه
خرد اندر سر هر کس نهادند تنم چون دیگران از خاک و خون است ولی این راز کس جز من نداند ضمیر خاک و خونم بیچگون است
آنچه دیدم می نگنجد در بیان تن ز سهمش بیخبر گردد ز جان من چه دیدم قلزمی دیدم ز خون قلزمی طوفان برون طوفان درون در هوا ماران چو در قلزم نهنگ کفچه شبگون بال و پر سیماب رنگ موجها درنده...
آسمان شق گشت و حوری پاک زاد پرده را از چهره خود بر گشاد در جبینش نار و نور لایزال در دو چشم او سرور لایزال حله یی در بر سبکتر از سحاب تار و پودش از رگ برگ گلاب با چنین خوبی نصبیش ط...
رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی هست در سینه من آنچه بکس نتوان گفت از نهانخانه دل خوش غزلی می خیزد سر شاخی...
گدای جلوه رفتی بر سر طور که جان تو ز خود نامحرمی هست قدم در جستجوی آدمی زن خدا هم در تلاش آدمی هست
گناه عشق و مستی عام کردند دلیل پختگان را خام کردند به آهنگ حجازی می سرایم نخستین باده کاندر جام کردند
بگو جبریل را از من پیامی مرا آن پیکر نوری ندادند ولی تاب و تب ما خاکیان بین به نوری ذوق مهجوری ندادند
شمع جان افسرد در فانوس هند هندیان بیگانه از ناموس هند مردک نامحرم از اسرار خویش زخمه خود کم زند بر تار خویش بر زمان رفته می بندد نظر از تش افسرده میسوزد جگر بند ها بر دست و پای من ...