بخش ۴۸ - چه پرسی از مقامات نوایم
چه پرسی از مقامات نوایم ندیمان کم شناسند از کجایم گشادم رخت خود را اندریں دشت که اندر خلوتش تنها سرایم

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
چه پرسی از مقامات نوایم ندیمان کم شناسند از کجایم گشادم رخت خود را اندریں دشت که اندر خلوتش تنها سرایم
یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی جام می در دست من مینای می در دست وی درکنار آیی خزان ما زند رنگ بهار ورنیا یی فرودین افسرده تر گردد ز دی بیتو جان من چو آن سازی که تارش در گسس...
انجم بگریبان ریخت این دیده تر ما را بیرون ز سپهر انداخت این ذوق نظر ما را هر چند زمین ساییم برتر ز ثریانیم دانی که نمی زیبد عمری چو شرر ما را شام و سحر عالم از گردش ما خیزد دانی که...
سحر با ناقه گفتم نرم تر رو که راکب خسته و بیمار و پیر است قدم مستانه زد چندان که گویی بپایش ریگ این صحرا حریر است
نی عدم ما را پذیرد نی وجود وای از بی مهری بود و نبود تا گذشتیم از جهان شرق و غرب بر در دوزخ شدیم از درد و کرب ق یک شرر بر صادق و جعفر نزد بر سر ما مشت خاکستر نزد گفت دوزخ را خس و خ...
همای علم تا افتد بدامت یقین کم کن گرفتار شکی باش عمل خواهی یقین را پخته تر کن یکی جوی و یکی بین و یکی باش
در جهان کیف و کم گردید عقل پی به منزل برد از توحید عقل ورنه این بیچاره را منزل کجاست کشتی ادراک را ساحل کجاست اهل حق را رمز توحید ازبر است در اتی الرحمن عبدا مضمر است تا ز اسرار تو...
عشق شور انگیز بی پروای شهر شعله او میرد از غوغای شهر خلوتی جوید بدشت و کوهسار یا لب دریای ناپیدا کنار من که در یاران ندیدم محرمی بر لب دریا بیاسودم دمی بحر و هنگام غروب آفتاب نیلگو...
جهان از خود برون آورده کیست جمالش جلوه بی پرده کیست مرا گویی که از شیطان حذر کن بگو با من که او پرورده کیست
حکمت ارباب دین کردم عیان حکمت ارباب کین را هم بدان حکمت ارباب کین مکر است و فن مکر و فن تخریب جان تعمیر تن حکمتی از بند دین آزاده یی از مقام شوق دور افتاده یی مکتب از تدبیر او گیرد...
نقطه نوری که نام او خودی است زیر خاک ما شرار زندگی است از محبت می شود پاینده تر زنده تر سوزنده تر تابنده تر از محبت اشتعال جوهرش ارتقای ممکنات مضمرش فطرت او آتش اندوزد ز عشق عالم ا...
درون سینه ما سوز آرزو ز کجاست سبو ز ماست ولی باده در سبو ز کجاست گرفتم اینکه جهان خاک و ما کف خاکیم به ذره ذره ما درد جستجو ز کجاست نگاه ما به گریبان کهکشان افتد جنون ما ز کجا شور ...
عقابان را بهای کم نهد عشق تذروان را ببازان سر دهد عشق نگه دارد دل ما خویشتن را ولیکن از کمینش بر جهد عشق
هر کجا استیزه ی بود و نبود کس نداند سر این چرخ کبود هر کجا مرگ آورد پیغام زیست ایخوش آنمردی که داند مرگ چیست هر کجا مانند باد ارزان حیات بی ثبات و با تمنای ثبات چشم من صد عالم شش ر...
خاور که آسمان بکمند خیال اوست از خویشتن گسسته و بی سوز آرزوست در تیره خاک او تب و تاب حیات نیست جولان موج را نگران از کنار جوست بتخانه و حرم همه افسرده آتشی پیر مغان شراب هوا خورده...
خرد بر چهره تو پرده ها بافت نگاهی تشنه دیدار دارم در افتد هر زمان اندیشه با شوق چه آشوب افکنی در جان زارم
مهار ای ساربان او را نشاید که جان او چو جان ما بصیر است من از موج خرامش می شناسم چو من اندر طلسم دل اسیر است
در گذشتم از حد این کاینات پا نهادم در جهان بی جهات بی یمین و بی یسار است این جهان فارغ از لیل و نهار است این جهان پیش او قندیل ادراکم فسرد حرف من از هیبت معنی بمرد با زبان آب و گل ...
دلت می لرزد از اندیشه مرگ ز بیمش زرد مانند زریری به خود باز آ خودی را پخته تر گیر اگر گیری پس از مردن نمیری
فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را یک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را از تو درون سینه ام برق تجلیی که من با مه و مهر داده ام تلخی انتظار را ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهاد عشق فریب...
نم اشک است در چشم سیاهش دلم سوزد ز آه صبحگاهش همان می کو ضمیرم را برافروخت پیاپی ریزد از موج نگاهش
جانم در آویخت با روزگاران جوی است نالان در کوهساران پیدا ستیزد پنهان ستیزد ناپایداری با پایداران این کوه و صحرا این دشت و دریا نی راز داران نی غمگساران بیگانه شوق بیگانه شوق این جو...
ز پیوند تن و جانم چه پرسی به دام چند و چون در می نیایم دم آشفته ام در پیچ و تابم چو از آغوش نی خیزم نوایم
گفتم این کاشانه یی از لعل ناب آنکه میگیرد خراج از آفتاب این مقام این منزل این کاخ بلند حوریان بر درگهش احرام بند ای تو دادی سالکانرا جستجوی صاحب او کیست با من باز گوی گفت این کاشان...