بخش ۷ - صبنت الکاس عنا ام عمرو
صبنت الکاس عنا ام عمرو وکان الکاس مجراها الیمینا اگر این است رسم دوستداری به دیوار حرم زن جام و مینا

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
صبنت الکاس عنا ام عمرو وکان الکاس مجراها الیمینا اگر این است رسم دوستداری به دیوار حرم زن جام و مینا
چیست فقر ای بندگان آب و گل یک نگاه راه بین یک زنده دل فقر کار خویش را سنجیدن است بر دو حرف لا اله پیچیدن است فقر خیبر گیر با نان شعیر بسته فتراک او سلطان و میر فقر ذوق و شوق و تسلی...
سر حق تیر از لب سوفار گفت تیغ را در گرمی پیکار گفت ای پریها جوهر اندر قاف تو ذوالفقار حیدر از اسلاف تو قوت بازوی خالد دیده یی شام را بر سر شفق پاشیده یی آتش قهر خدا سرمایه ات جنت ا...
نه هر کس از محبت مایه دار است نه با هر کس محبت سازگار است بروید لاله با داغ جگر تاب دل لعل بدخشان بی شرار است
به مرغان چمن همداستانم زبان غنچه های بی زبانم چو میرم با صبا خاکم بیامیز که جز طوف گلان کاری ندانم
لاله این چمن آلوده رنگ است هنوز سپر از دست مینداز که جنگ است هنوز فتنه یی را که دو صد فتنه به آغوشش بود دختری هست که در مهد فرنگ است هنوز ای که آسوده نشینی لب ساحل بر خیز که ترا کا...
نماند آن تاب و تب در خون نابش نروید لاله از کشت خرابش نیام او تهی چون کیسیه او به طاق خانه ویران کتابش
تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنند کار حق گاه به شمشیر و سنان نیز کنند گاه باشد که ته خرقه زره می پوشند عاشقان بنده حال اندو چنان نیز کنند چون جهان کهنه شود پاک بسوزند او را و ز ه...
دل خود را اسیر رنگ و بو کرد تهی از ذوق و شوق و آرزو کرد صفیر شاهبازان کم شناسد که گوشش با طنین پشه خو کرد
نماید آنچه هست این وادی گل درون لاله آتش بجان چیست بچشم ما چمن یک موج رنگ است که می داند به چشم بلبلان چیست
بروی او در دل ناگشاد خودی اندر کف خاکش نزاده ضمیر او تهی از بانگ تکبیر حریم ذکر او از پا فتاده
تو خورشیدی و من سیاره تو سراپا نورم از نظاره تو ز آغوش تو دورم ناتمامم تو قرآنی و من سی پاره تو
چو موج مست خودی باش و سر بطوفان کش ترا که گفت که بنشین و پا بدامان کش بقصد صید پلنگ از چمن سرا برخیز بکوه رخت گشا خیمه در بیابان کش به مهر و ماه کمند گلو فشار انداز ستاره ر از فلک ...
خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون کاروان زین وادی دور و دراز آید برون من به سیمای غلامان فر سلطان دیده ام شعله محمود از خاک ایاز آید برون عمر ها در کعبه و بتخانه می نالد حیات تا ز ...
خیال او درون دیده خوشتر غمش افزوده جان کاهیده خوشتر مرا صاحبدلی این نکته آموخت ز منزل جاده پیچیده خوشتر
گریبان چاک و بی فکر رفو زیست نمی دانم چسان بی آرزو زیست نصیب اوست مرگ ناتمامی مسلمانی که بی الله هو زیست
حق آن ده که مسکین و اسیر است فقیر و غیرت او دیر میر است بروی او در میخانه بستند در این کشور مسلمان تشنه میر است
دماغم کافر زنار دار است بتان را بنده و پروردگار است دلم را بین که نالد از غم عشق ترا با دین و آیینم چه کار است
ز سلطان کنم آرزوی نگاهی مسلمانم از گل نسازم الهی دل بی نیازی که در سینه دارم گدا را دهد شیوه پادشاهی ز گردون فتد آنچه بر لاله من فرو ریزم او را به برگ گیاهی چو پروین فرو ناید اندیش...
با نشیه درویشی در ساز و دمادم زن چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن گفتند جهان ما آیا بتو می سازد گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست با رستم دستان...
دگر پاکیزه کن آب و گل او جهانی آفرین اندر دل او هوا تیز و بدامانش دو صد چاک بیندیش از چراغ بسمل او
صنوبر بنده آزاده او فروغ روی گل از باده او حریمش آفتاب و ماه و انجم دل آدم در نگشاده او
ز انجم تا به انجم صد جهان بود خرد هر جا که پر زد آسمان بود ولیکن چون بخود نگریستم من کران بیکران در من نهان بود
عروس زندگی در خلوتش غیر که دارد در مقام نیستی سیر گنهکاریست پیش از مرگ در قبر نکیرش از کلیسا منکر از دیر