بخش ۷۶ - هوس هنوز تماشا گر جهانداری است
هوس هنوز تماشا گر جهانداری است دگر چه فتنه پس پرده های زنگاری است زمان زمان شکند آنچه می تراشد عقل بیا که عشق مسلمان و عقل زناری است امیر قافله یی سخت کوش و پیهم کوش که در قبیله ما...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
هوس هنوز تماشا گر جهانداری است دگر چه فتنه پس پرده های زنگاری است زمان زمان شکند آنچه می تراشد عقل بیا که عشق مسلمان و عقل زناری است امیر قافله یی سخت کوش و پیهم کوش که در قبیله ما...
به چشم او نه نور و نی سرور است نه دل در سینه او ناصبور است خدا آن امتی را یار بادا که مرگ او ز جان بی حضور است
بپای خود مزن زنجیر تقدیر ته این گنبد گردان رهی هست اگر باور نداری خیز و دریاب که چون پا وا کنی جولانگهی هست
فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است نگاه او بتماشای این کف خاک است گمان مبر که بیک شیوه عشق می بازند قبا بدوش گل و لاله بی جنون چاک است حدیث شوق ادا میتوان بخلوت دوست به ناله یی که ز...
دل من در طلسم خود اسیر است جهان از پرتو او تاب گیر است مپرس از صبح و شامم ز آفتابی که پیش روزگار من پریر است
عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست عجم که زنده کند رود عاشقانه کجاست بزیر خرقه پیران سبوها چه خالی است فغان که کس نشناسد می جوانه کجاست درین چمنکده هر کس نشیمنی سازد کسی که سازد و وا ...
مسلمان زاده و نامحرم مرگ ز بیم مرگ لرزان تا دم مرگ دلی در سینه چاکش ندیدم دم بگسسته یی بود و غم مرگ
مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز دامان گل و لاله کشیدن دگر آموز اندر دلک غنچه خزیدن دگر آموز مویینه به بر کردی و بی ذوق تپیدی آنگونه تپیدی که بجایی نرسیدی در انجمن شوق تپیدن دگر آموز...
ملوکیت سراپا شیشه بازی است ازو ایمن نه رومی نی حجازی است حضور تو غم یاران بگویم به امیدی که وقت دل نوازی است
نوا در ساز جان از زخمه تو چسان در جانی و از جان برونی چراغم با تو سوزم بی تو میرم تو ای بیچون من بی من چگونی
از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی نزدیک تر از جانی با خوی کم آمیزی در موج صبا پنهان دزدیده بباغ آیی در بوی گل آمیزی با غنچه در آویزی مغرب ز تو بیگانه مشرق همه افسانه وقت است که در عا...
به خود پیچیدگان در دل اسیرند همه دردند و درمان ناپذیرند سجود از ما چه می خواهی که شاهان خراجی از ده ویران نگیرند
آن شنیدستی که در عهد قدیم گوسفندان در علف زاری مقیم از وفور کاه نسل افزا بدند فارغ از اندیشه ی اعدا بدند آخر از ناسازی تقدیر میش گشت از تیر بلایی سینه ریش شیر ها از بیشه سر بیرون ز...
شاه عالمگیر گردون آستان اعتبار دودمان گورگان پایه ی اسلامیان برتر ازو احترام شرع پیغمبر ازو در میان کارزار کفر و دین ترکش ما را خدنگ آخرین تخم الحادی که اکبر پرورید باز اندر فطرت د...
درین گلشن پریشان مثل بویم نمیدانم چه میخواهم چه جویم برآید آرزو یا بر نیاید شهید سوز و ساز آرزویم
این زمین و آسمان ملک خداست این مه و پروین همه میراث ماست اندرین ره هر چه آید در نظر با نگاه محرمی او را نگر چون غریبان در دیار خود مرو ای ز خود گم اندکی بیباک شو این و آن حکم ترا ب...
مرد حر محکم ز ورد لاتخف ما به میدان سر به جیب او سر به کف مرد حر از لااله روشن ضمیر می نگردد بنده سلطان و میر مرد حر چون اشتران باری برد مرد حر باری برد خاری خورد پای خود را آن چنا...
ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز کاشانه ما رفت به تاراج غمان خیز از ناله مرغ چمن از بانگ اذان خیز از گرمی هنگامه آتش نفسان خیز از خواب گران خواب گران خواب گران خیز از خواب گران خی...
تن مرد مسلمان پایدار است بنای پیکر او استوار است طبیب نکته رس دید از نگاهش خودی اندر وجودش رعشه دار است
نفس آشفته موجی از یم اوست نی ما نغمه ما از دم اوست لب جوی ابد چون سبزه رستیم رگ ما ریشه ما از نم اوست
ترا درد یکی در سینه پیچید جهان رنگ و بو را آفریدی دگر از عشق بیباکم چه رنجی که خود این های و هو را آفریدی
جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد ندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد شبی که گور غریبان نشیمن است او را مه و ستاره ندارد چسان سحر گردد دلی که تاب و تب لایزال می طلبد کرا خبر که شود برق...
مسلمان شرمسار از بی کلاهی است که دینش مرد و فقرش خانقاهی است تو دانی در جهان میراث ما چیست گلیمی از قماش پادشاهی است
باز بر رفته و آینده نظر باید کرد هله برخیز که اندیشه دگر باید کرد عشق بر ناقه ایام کشد محمل خویش عاشقی راحله از شام و سحر باید کرد پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیست از خوش و ناخوش ...