بخش ۸۲ - مپرس از من که احوالش چسان است
مپرس از من که احوالش چسان است زمینش بدگهر چون آسمان است بر آن مرغی که پروردی به انجیر تلاش دانه در صحرا گران است

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
مپرس از من که احوالش چسان است زمینش بدگهر چون آسمان است بر آن مرغی که پروردی به انجیر تلاش دانه در صحرا گران است
کرا جویی چرا در پیچ و تابی که او پیداست تو زیر نقابی تلاش او کنی جز خود نبینی تلاش خود کنی جز او نیابی
به چشمش وانمودم زندگی را گشودم نکته فردا و دی را توان اسرار جانرا فاش تر گفت بده نطق عرب این اعجمی را
تو ای کودک منش خود را ادب کن مسلمان زاده یی ترک نسب کن برنگ احمر و خون و رگ و پوست عرب نازد اگر ترک عرب کن
خیال من به تماشای آسمان بود است بدوش ماه به آغوش کهکشان بود است گمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماست که هر ستاره جهان است یا جهان بود است به چشم مور فرومایه آشکار آید هزار نکته که از...
از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست پیش محفل جز بم و زیر و مقام و راه نیست در نهادم عشق با فکر بلند آمیختند ناتمام جاودانم کار من چون ماه نیست لب فروبند از فغان در ساز با درد فرا...
مسلمان گرچه بی خیل و سپاهی است ضمیر او ضمیر پادشاهی است اگر او را مقامش باز بخشند جمال او جلال بی پناهی است
نه افغانیم و نی ترک و تتاریم چمن زادیم و از یک شاخساریم تمیز رنگ و بو بر ما حرام است که ما پرورده یک نو بهاریم
شراب میکده من نه یادگار جم است فشرده جگر من به شیشه عجم است چو موج می تپد آدم به جستجوی وجود هنوز تا به کمر در میانه عدم است بیا که مثل خلیل این طلسم در شکنیم که جز تو هر چه درین د...
متاع شیخ اساطیر کهن بود حدیث او همه تخمین و ظن بود هنوز اسلام او زنار دار است حرم چون دیر بود او برهمن بود
نهان در سینه ما عالمی هست بخاک ما دلی در دل غمی هست از آن صهبا که جان ما بر افروخت هنوز اندر سبوی ما نمی هست
دل من ای دل من ایدل من یم من کشتی من ساحل من چو شبنم بر سر خاکم چکیدی و یا چون غنچه رستی از گل من
دگرگون کرد لادینی جهان را ز آثار بدن گفتند جان را از آن فقری که با صدیق دادی بشوری آور این آسوده جان را
لاله صحرایم از طرف خیابانم برید در هوای دشت و کهسار و بیابانم برید روبهی آموختم از خویش دور افتاده ام چاره پردازن به آغوش نیستانم برید در میان سینه حرفی داشتم گم کرده ام گرچه پیرم ...
حرم از دیر گیرد رنگ و بویی بت ما پیرک ژولیده مویی نیابی در بر ما تیره بختان دلی روشن ز نور آرزویی
سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید جلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسید سنگ می باش و درین کارگه شیشه گذر وای سنگی که صنم گشت و به مینا نرسید کهنه را در شکن و باز به تعمیر خرام هر که در ورط...
چه گویم نکته زشت و نکو چیست زبان لرزد که معنی پیچدار است برون از شاخ بینی خار و گل را درون او نه گل پیدا نه خار است
عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد عاشق آنست که بر کف دو جهانی دارد عاشق آن است که تعمیر کند عالم خویش در نسازد به جهانی که کرانی دارد دل بیدار ندادند به دانای فرنگ این قدر هست که چ...
فقیران تا به مسجد صف کشیدند گریبان شهنشاهان دریدند چو آن آتش درون سینه افسرد مسلمانان به درگاهان خزیدند
کسی کو درد پنهانی ندارد تنی دارد ولی جانی ندارد اگر جانی هوس داری طلب کن تب و تابی که پایانی ندارد
درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است بشاخ گل دگر است و به آشیان دگر است بخود نگر گله های جهان چه میگویی اگر نگاه تو دیگر شود جهان دگر است به هر زمانه اگر چشم تو نکو نگرد طریق میکده ...
مسلمانان به خویشان در ستیزند بجز نقش دویی بر دل نریزند بنالند از کسی خشتی بگیرد از آن مسجد که خود از وی گریزند
چه پرسی از کجایم چیستم من به خود پیچیده ام تا زیستم من درین دریا چو موج بیقرارم اگر بر خود نپیچم نیستم من
جهان مشت گل و دل حاصل اوست همین یک قطره خون مشکل اوست نگاه ما دو بین افتاد ورنه جهان هر کسی اندر دل اوست