بخش ۹ - در اسرار شریعت
نکته ها از پیر روم آموختم خویش را در حرف او واسوختم مال را گر بهر دین باشی حمول نعم مال صالح گوید رسول رومی گر نداری اندر این حکمت نظر تو غلام و خواجه تو سیم و زر از تهی دستان گشاد...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
نکته ها از پیر روم آموختم خویش را در حرف او واسوختم مال را گر بهر دین باشی حمول نعم مال صالح گوید رسول رومی گر نداری اندر این حکمت نظر تو غلام و خواجه تو سیم و زر از تهی دستان گشاد...
راهب دیرینه افلاطون حکیم از گروه گوسفندان قدیم رخش او در ظلمت معقول گم در کهستان وجود افکنده سم آنچنان افسون نامحسوس خورد اعتبار از دست و چشم و گوش برد گفت سر زندگی در مردن است شمع...
روم راهی که او را منزلی نیست از آن تخمی که ریزم حاصلی نیست من از غم ها نمی ترسم ولیکن مده آن غم که شایان دلی نیست
تارک آفل براهیم خلیل انبیا را نقش پای او دلیل آن خدای لم یزل را آیتی داشت در دل آرزوی ملتی جوی اشک از چشم بیخوابش چکید تا پیام طهرابیتی شنید بهر ما ویرانه یی آباد کرد طایفان را خان...
من چوکوران دست بر دوش رفیق پا نهادم اندر آن غار عمیق ماه را از ظلمتش دل داغ داغ اندرو خورشید محتاج چراغ وهم و شک بر من شبیخون ریختند عقل و هوشم را بدار آویختند راه رفتم رهزنان اندر...
من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم به نظاره جمالی چو ستاره دیده بازم بهوای زخمه تو همه ناله خموشم تو باین گمان که شاید ز نوا فتاده سازم به ضمیرم آنچنان کن که ز شعله نوایی دل خاکی...
به چندین جلوه در زیر نقابی نگاه شوق ما را بر نتابی دوی در خون ما چون مستی می ولی بیگانه خویی دیر یابی
جبین را پیش غیر الله سودیم چو گبران در حضور او سرودیم ننالم از کسی می نالم از خویش که ما شایان شان تو نبودیم
ما از خدای گم شده ایم او به جستجوست چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش گاهی درون سینه مرغان به های و هوست در نرگس آرمید که بیند جمال ما چندان کرشمه دان...
خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب از جفای دهخدایان کشت دهقانان خراب انقلاب انقلاب ای انقلاب شیخ شهر از رشته تسبیح صد مؤمن به دام کافران ساده دل را برهمن زنار تاب انقلاب انقلاب ای ...
بدست می کشان خالی ایاغ است که ساقی را به بزم من فراغ است نگه دارم درون سینه آهی که اصل او ز دود آن چراغ است
دل از منزل تهی کن پا بره دار نگه را پاک مثل مهر و مه دار متاع عقل و دین با دیگران بخش غم عشق ار بدست افتد نگه دار
بیا ای عشق ای رمز دل ما بیا ای کشت ما ای حاصل ما کهن گشتند این خاکی نهادان دگر آدم بنا کن از گل ما
سبوی خانقاهان خالی از می کند مکتب ره طی کرده را طی ز بزم شاعران افسرده رفتم نواها مرده بیرون افتد از نی
گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون تاک خویش از گریه های نیمشب سی...
سخن درد و غم آرد درد و غم به مرا این ناله های دمبدم به سکندر را ز عیش من خبر نیست نوای دلکشی از ملک جم به
مسلمانم غریب هر دیارم که با این خاکدان کاری ندارم به این بی طاقتی در پیچ و تابم که من دیگر به غیر الله دچارم
گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر ز گلشن و قفس و دام و آشیانه گذر گرفتم اینکه غریبی و ره شناس نیی بکوی دوست بانداز محرمانه گذر بهر نفس که بر آری جهان دگرگون کن درین رباط کهن صورت زم...
به آن بالی که بخشیدی پریدم به سوز نغمه های خود تپیدم مسلمانی که مرگ از وی بلرزد جهان گردیدم و او را ندیدم
زندگی در صدف خویش گهر ساختن است در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است به یکی داد...
نه من بر مرکب ختلی سوارم نه از وابستگان شهریارم مرا ای همنشین دولت همین بس چوکاوم سینه را لعلی بر آرم
برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی که از اندیشه برتر می پرد آه سحر گاهی تو ای شاهین نشیمن در چمن کردی از آن ترسم هوای او ببال تو دهد پرواز کوتاهی غباری گشته یی آسوده نتوان زیس...
شبی پیش خدا بگریستم زار مسلمانان چرا زارند و خوارند ندا آمد نمیدانی که این قوم دلی دارند و محبوبی ندارند
کمال زندگی خواهی بیاموز گشادن چشم و جز بر خود نبستن فرو بردن جهان را چون دم آب طلسم زیر و بالا در شکستن