بخش ۱۲۲ - همان سوز جنون اندر سر من
همان سوز جنون اندر سر من همان هنگامه ها اندر بر من هنوز از جوش طوفانی که بگذشت نیاسود است موج گوهر من

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
همان سوز جنون اندر سر من همان هنگامه ها اندر بر من هنوز از جوش طوفانی که بگذشت نیاسود است موج گوهر من
به پهنای ازل پر می گشودم ز بند آب و گل بیگانه بودم بچشم تو بهای من بلند است که آوردی ببازار وجودم
بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو که نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو چون پرکاه که در رهگذر باد افتاد رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است ایکه در قافله یی...
هنوز این خاک دارای شرر هست هنوز این سینه را آه سحر هست تجلی ریز بر چشمم که بینی باین پیری مرا تاب نظر هست
جهان رنگ و بو پیدا تو میگویی که راز است این یکی خود را بتارش زن که تو مضراب و ساز است این نگاه جلوه بدمست از صفای جلوه می لغزد تو میگویی حجابست این نقابست این مجاز است این بیا در ک...
درونم جلوه افکار این چیست برون من همه اسرار این چیست بفرما ای حکیم نکته پرداز بدن آسوده جان سیار این چیست
نگاهم زآنچه بینم بی نیاز است دل از سوز درونم در گداز است من و این عصر بی اخلاص و بی سوز بگو با من که آخر این چه راز است
از داغ فراق او در دل چمنی دارم ای لاله صحرایی با تو سخنی دارم این آه جگر سوزی در خلوت صحرا به لیکن چکنم کاری با انجمنی دارم
بخود نازم گدای بی نیازم تپم سوزم گدازم نی نوازم ترا از نغمه در آتش نشاندم سکندر فطرتم آیینه سازم
مرا در عصر بی سوز آفریدند بخاکم جان پر شوری دمیدند چو نخ در گردن من زندگانی تو گویی بر سر دارم کشیدند
اگر آگاهی از کیف و کم خویش یمی تعمیر کن از شبنم خویش دلا دریوزه مهتاب تا کی شب خود را برافروز از دم خویش
به نگاه آشنایی چو درون لاله دیدم همه ذوق و شوق دیدم همه آه و ناله دیدم به بلند و پست عالم تپش حیات پیدا چه دمن چه تل چه صحرا رم این غزاله دیدم نه به ماست زندگانی نه ز ما ست زندگانی...
نگیرد لاله و گل رنگ و بویم درون سینه ام مرد آرزویم غم پنهان بحرف اندر نگجند اگر گنجد چه گویم با که گویم
این هم جهانی آن هم جهانی این بیکرانی آن بیکرانی هر دو خیالی هر دو گمانی از شعله من موج دخانی این یک دو آنی آن یک دو آنی من جاودانی من جاودانی این کم عیاری آن کم عیاری من پاک جانی ن...
من اندر مشرق و مغرب غریبم که از یاران محرم بی نصیبم غم خود را بگویم با دل خویش چه معصومانه غربت را فریبم
چه غم داری حیات دل ز دم نیست که دل در حلقه بود و عدم نیست مخور ای کم نظر اندیشه مرگ اگر دم رفت دل باقی است غم نیست
بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لاله هزاران ناله خیزد از دل پرکاله پرکاله فشان یک جرعه بر خاک چمن از باده لعلی که از بیم خزان بیگانه روید نرگس و لاله جهان رنگ و بو دانی ولی دل چیست م...
تو ای دل تا نشینی در کنارم ز تشریف شهان خوشتر گلیمم درون سینه ام باشی پس از مرگ من از دست تو در امید و بیمم
طلسم علم حاضر را شکستم ربودم دانه و دامش گسستم خدا داند که مانند براهیم به نار او چه بی پروا نشستم
به چشم من نگه آورده تست فروغ لااله آورده تست دچارم کن به صبح من ٓرآنی شبم را تاب مه آورده تست
ز من گو صوفیان با صفا را خدا جویان معنی آشنا را غلام همت آن خود پرستم که با نور خودی بیند خدا را
صورت گری که پیکر روز و شب آفرید از نقش این و آن بتماشای خود رسید صوفی برون ز بنگه تاریک پا بنه فطرت متاع خویش به سوداگری کشید صبح و ستاره و شفق و ماه و آفتاب بی پرده جلوه ها به نگا...
جهانی تیره تر با آفتابی صواب او سراپا ناصوابی ندانم تا کجا ویرانه ای را دهی از خون آدم رنگ و آبی
رومی آن عشق و محبت را دلیل تشنه کامان را کلامش سلسبیل گفت آن شعری که آتش اندروست اصل او از گرمی الله هوست آن نوا گلشن کند خاشاک را آن نوا برهم زند افلاک را آن نوا بر حق گواهی میدهد...