بخش ۱۳۶ - درین بتخانه دل با کس نبستم
درین بتخانه دل با کس نبستم ولیکن از مقام خود گسستم ز من امروز میخواهد سجودی خداوندی که دی او را شکستم

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
درین بتخانه دل با کس نبستم ولیکن از مقام خود گسستم ز من امروز میخواهد سجودی خداوندی که دی او را شکستم
سکندر رفت و شمشیر و علم رفت خراج شهر و گنج کان و یم رفت امم را از شهان پاینده تر دان نمی بینی که ایران ماند و جم رفت
به سواد دیده تو نظر آفریده ام من به ضمیر تو جهانی دگر آفریده ام من همه خاوران به خوابی که نهان ز چشم انجم به سرود زندگانی سحر آفریده ام من
دمید آن لاله از مشت غبارم که خونش می تراود از کنارم قبولش کن ز راه دلنوازی که من غیر از دلی چیزی ندارم
ربودی دل ز چاک سینه من به غارت برده یی گنجینه من متاع آرزویم با که دادی چه کردی با غم دیرینه من
ز جان خاور آن سوز کهن رفت دمش واماند و جان او ز تن رفت چو تصویری که بی تار نفس زیست نمی داند که ذوق زندگی چیست دلش از مدعا بیگانه گردید نی او از نوا بیگانه گردید به طرز دیگر از مقص...
حضور ملت بیضا تپیدم نوای دل گدازی آفریدم ادب گوید سخن را مختصر گوی تپیدم آفریدم آرمیدم
ز پیش من جهان رنگ و بو رفت زمین و آسمان و چار سو رفت تو رفتی ای دل از هنگامه او و یا از خلوت آباد تو او رفت
بصدق فطرت رندانهء من بسوز آه بیتابانه من بده آن خاک را ابر بهاری که در آغوش گیرد دانهء من
گفت با یزدان مه گیتی فروز تاب من شب را کند مانند روز یاد ایامی که بی لیل و نهار خفته بودم در ضمیر روزگار کوکبی اندر سواد من نبود گردشی اندر نهاد من نبود نی ز نورم دشت و در آیینه پو...
مرا از پرده ساز آگهی نیست ولی دانم نوای زندگی چیست سرودم آنچنان در شاخساران گل از مرغ چمن پرسد که این کیست
طایری از تشنگی بیتاب بود در تن او دم مثال موج دود ریزه ی الماس در گلزار دید تشنگی نظاره ی آب آفرید از فریب ریزه ی خورشید تاب مرغ نادان سنگ را پنداشت آب مایه اندوز نم از گوهر نشد زد...
ای تو ما بیچارگان را ساز و برگ وا رهان این قوم را از ترس مرگ سوختی لات و منات کهنه را تازه کردی کاینات کهنه را در جهان ذکر و فکر انس و جان تو صلوت صبح تو بانگ اذان لذت سوز و سرور ا...
جوهر ما با مقامی بسته نیست باده ی تندش بجامی بسته نیست هندی و چینی سفال جام ماست رومی و شامی گل اندام ماست قلب ما از هند و روم و شام نیست مرز و بوم او به جز اسلام نیست پیش پیغمبر چ...
دلا نارایی پروانه تا کی نگیری شیوه مردانه تا کی یکی خود را به سوز خویشتن سوز طواف آتش بیگانه تا کی
توبه آوردن زن رقاصه عشوه فروش گوتم می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست پیش صاحب نظران حور جنان چیزی نیست هر چه از محکم و پاینده شناسی گذرد کوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست دانش ...
غلامم جز رضای تو نجویم جز آن راهی که فرمودی نپویم ولیکن گر به این نادان بگویی خری را اسب تازی گو نگویم
گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست اندرین بادیه پنهان قدر اندازی هست آنچه ازکار فروبسته گره بگشاید هست و در حوصله زمزمه پروازی هست تاب گفتار اگر هست شناسایی نیست وای آن بنده که در سین...
دلی برکف نهادم دلبری نیست متاعی داشتم غارتگری نیست درون سینه من منزلی گیر مسلمانی ز من تنها تری نیست
مرگ ها اندر فنون بندگی من چه گویم از فسون بندگی نغمه او خالی از نار حیات همچو سیل افتد به دیوار حیات چون دل او تیره سیمای غلام پست چون طبعش نواهای غلام از دل افسرده او سوز رفت ذوق ...
نوا مستانه در محفل زدم من شرار زندگی بر گل زدم من دل از نور خرد کردم ضیا گیر خرد را بر عیار دل زدم من
عجم از نغمه های من جوان شد ز سودایم متاع او گران شد هجومی بود ره گم کرده در دشت ز آواز درایم کاروان شد
در غلامی عشق و مذهب را فراق انگبین زندگانی بد مذاق عاشقی توحید را بر دل زدن وانگهی خود را بهر مشکل زدن در غلامی عشق جز گفتار نیست کار ما گفتار ما را یار نیست کاروان شوق بی ذوق رحیل...
چو رومی در حرم دادم اذان من ازو آموختم اسرار جان من به دور فتنه عصر کهن او به دور فتنه عصر روان من