بخش ۱۴۲ - در فن تعمیر مردان آزاد
یک زمان با رفتگان صحبت گزین صنعت آزاد مردان هم ببین خیز و کار ایبک و سوری نگر وا نما چشمی اگر داری جگر خویش را از خود برون آورده اند این چنین خود را تماشا کرده اند سنگها با سنگها پ...

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
یک زمان با رفتگان صحبت گزین صنعت آزاد مردان هم ببین خیز و کار ایبک و سوری نگر وا نما چشمی اگر داری جگر خویش را از خود برون آورده اند این چنین خود را تماشا کرده اند سنگها با سنگها پ...
عجم از نغمه ام آتش بجان است صدای من درای کاروان است حدی را تیز تر خوانم چو عرفی که ره خوابیده و محمل گران است
گلستانی ز خاک من بر انگیز نم چشمم بخون لاله آمیز اگر شایان نیم تیغ علی را نگاهی دو چو شمشیر علی تیز
ز جان بیقرار آتش گشادم دلی در سینه مشرق نهادم گل او شعله زار از ناله من چو برق اندر نهاد او فتادم
مسلمان تا بساحل آرمید است خجل از بحر و از خود نا امید است جز این مرد فقیری دردمندی جراحتهای پنهانش که دید است
مرا مثل نسیم آواره کردند دلم مانند گل صد پاره کردند نگاهم را که پیدا هم نبیند شهید لذت نظاره کردند
که گفت او را که آید بوی یاری که داد او را امید نوبهاری چون آن سوز کهن رفت از دم او که زد بر نیستان او شراری
خرد کرپاس را زرینه سازد کمالش سنگ را آیینه سازد نوای شاعر جادو نگاری ز نیش زندگی نوشینه سازد
ز بحر خود بجوی من گهر ده متاع من بکوه و دشت و در ده دلم نگشود از آن طوفان که دادی مرا شوری ز طوفانی دگر ده
بجلوت نی نوازیهای من بین بخلوت خود گدازیهای من بین گرفتم نکته فقر از نیاگان ز سلطان بی نیازیهای من بین
ز شاخ آرزو بر خورده ام من به راز زندگی پی برده ام من بترس از باغبان ای ناوک انداز که پیغام بهار آورده ام من
بهرحالی که بودم خوش سرودم نقاب از روی هر معنی گشودم مپرس از اضطراب من که با دوست دمی بودم دمی دیگر نبودم
خیالم کو گل از فردوس چیند چو مضمون غریبی آفریند دلم در سینه می لرزد چو برگی که بر وی قطره شبنم نشیند
شریک درد و سوز لاله بودم ضمیر زندگی را وا نمودم ندانم با که گفتم نکتهء شوق که تنها بودم و تنها سرودم
عجم بحریست ناپیدا کناری که در وی گوهر الماس رنگ است ولیکن من نرانم کشتی خویش به دریایی که موجش بی نهنگ است
مگو کار جهان نااستوار است هر آن ما ابد را پرده دار است بگیر امروز را محکم که فردا هنوز اندر ضمیر روزگار است
هنوز این خاک دارای شرر هست هنوز این سینه را آه سحر هست تجلی ریز بر چشمم که بینی باین پیری مرا تاب نظر هست
این جهان چیست صنم خانه پندار من است جلوه او گرو دیده بیدار من است همه آفاق که گیرم به نگاهی او را حلقه یی هست که از گردش پرگار من است هستی و نیستی از دیدن و نا دیدن من چه زمان و چه...
تنی پیدا کن از مشت غباری تنی محکم تر از سنگین حصاری درون او دل درد آشنایی چو جویی در کنار کوهساری
از حقیقت باز بگشایم دری با تو می گویم حدیث دیگری گفت با الماس در معدن زغال ای امین جلوه های لازوال همدمیم و هست و بود ما یکیست در جهان اصل وجود ما یکیست من بکان میرم ز درد ناکسی تو...
ای ز خود پوشیده خود را بازیاب در مسلمانی حرامست این حجاب رمز دین مصطفی دانی که چیست فاش دیدن خویش را شاهنشی است چیست دین دریافتن اسرار خویش زندگی مرگ است بی دیدار خویش آن مسلمانی ک...
آنچنان قطع اخوت کرده اند بر وطن تعمیر ملت کرده اند تا وطن را شمع محفل ساختند نوع انسان را قبایل ساختند جنتی جستند در بیس القرار تا احلوا قومهم دار البوار این شجر جنت ز عالم برده اس...
دلی در سینه دارم بی سروری نه سوزی در کف خاکم نه نوری بگیر از من که بر من بار دوش است ثواب این نماز بی حضوری
اهریمن از تو مخلوقات من نالان چو نی از تو ما را فرودین مانند دی در جهان خوار و زبونم کرده یی نقش خود رنگین ز خونم کرده یی زنده حق از جلوه سینای تست مرگ من اندر ید بیضای تست تکیه بر...