بخش ۱۵۰ - بکوی تو گداز یک نوا بس
بکوی تو گداز یک نوا بس مرا این ابتدا این انتها بس خراب جرأت آن رند پاکم خدا را گفت ما را مصطفی بس

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تشویق اقبال به بازگشت اسلام به صحنهٔ سیاست و ضدیت با تمدن غرب و رد دستاوردهای فرهنگی و علمی غرب از مسائلی است که مورد توجه و استقبال و گاه مورد انتقاد گروههایی از اندیشمندان است. وی به سال ١٩٣٨ میلادی بدرود حیات گفت.
بکوی تو گداز یک نوا بس مرا این ابتدا این انتها بس خراب جرأت آن رند پاکم خدا را گفت ما را مصطفی بس
رمیدی از خداوندان افرنگ ولی بر گور و گنبد سجده پاشی به لالایی چنان عادت گرفتی ز سنگ راه مولایی تراشی
ز شوق آموختم آن های و هویی که از سنگی گشاید آب جویی همین یک آرزو دارم که جاوید ز عشق تو بگیرد رنگ و بویی
قبای زندگانی چاک تا کی چو موران آشیان در خاک تا کی بپرواز آ و شاهینی بیاموز تلاش دانه در خاشاک تا کی
میان لاله و گل آشیان گیر ز مرغ نغمه خوان درس فغان گیر اگر از ناتوانی گشته یی پیر نصیبی از شباب این جهان گیر
یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان تو گویی آفتابانند و ماهان جوان ساده من گرم خون است نگه دارش ازین کافر نگاهان
بجان من که جان نقش تن انگیخت هوای جلوه این گل را دو رو کرد هزاران شیوه دارد جان بیتاب بدن گردد چو با یک شیوه خو کرد
بده دستی ز پا افتادگان را به غیرالله دل نادادگان را از آن آتش که جان من بر افروخت نصیبی ده مسلمان زادگان را
به گوشم آمد از خاک مزاری که در زیر زمین هم میتوان زیست نفس دارد ولیکن جان ندارد کسی کو بر مراد دیگران زیست
تو هم آن می بگیر از ساغر دوست که باشی تا ابد اندر بر دوست سجودی نیست ای عبدالعزیز این بروبم از مژه خاک در دوست
تو سلطان حجازی من فقیرم ولی در کشور معنی امیرم جهانی کو ز تخم لااله رست بیا بنگر به آغوش ضمیرم
مشو نومید ازین مشت غباری پریشان جلوه ناپایداری چو فطرت می تراشد پیکری را تمامش می کند در روزگاری
جهان رنگ و بو فهمیدنی هست درین وادی بسی گل چیدنی هست ولی چشم از درون خود نبندی که در جان تو چیزی دیدنی هست
سراپا درد درمان ناپذیرم نپنداری زبون و زار و پیرم هنوزم در کمانی میتوان راند ز کیش ملتی افتاده پیرم
بیا باهم در آویزیم و رقصیم ز گیتی دل بر انگیزیم و رقصیم یکی اندر حریم کوچهء دوست ز چشمان اشک خون ریزیم و رقصیم
تو می گویی که من هستم خدا نیست جهان آب و گل را انتها نیست هنوز این راز بر من ناگشود است که چشمم آنچه بیند هست یا نیست
بساطم خالی از مرغ کباب است نه در جامم می آیینه تاب است غزال من خورد برگ گیاهی ولی خون دل او مشک ناب است
ترا اندر بیابانی مقام است که شامش چون سحر آیینه فام است بهرجایی که خواهی خیمه گستر طناب از دیگران جستن حرام است
رگ مسلم ز سوز من تپید است ز چشمش اشک بیتابم چکید است هنوز از محشر جانم نداند جهان را با نگاه من ندید است
مسلمانیم و آزاد از مکانیم برون از حلقه نه آسمانیم به ما آموختند آن سجده کز وی بهای هر خداوندی بدانیم
در بنارس برهمندی محترم سر فرو اندر یم بود و عدم بهره ی وافر ز حکمت داشتی با خدا جویان ارادت داشتی ذهن او گیرا و ندرت کوش بود با ثریا عقل او همدوش بود آشیانش صورت عنقا بلند مهر و مه...
در بهاران جوش بلبل دیده ای رستخیز غنچه و گل دیده ای چون عروسان غنچه ها آراسته از زمین یک شهر انجم خاسته سبزه از اشک سحر شوییده ای از سرود آب جو خوابیده ای غنچه یی بر می دمد از شاخس...
ز آب و گل خدا خوش پیکری ساخت جهانی از ارم زیبا تری ساخت ولی ساقی به آن آتش که دارد ز خاک من جهان دیگری ساخت
رویای حکیم تولستوی در میان کوهسار هفت مرگ وادی بی طایر و بی شاخ و برگ تاب مه از دود گرد او چو قیر آفتاب اندر فضایش تشنه میر رود سیماب اندر آن وادی روان خم به خم مانند جوی کهکشان پی...