شمارهٔ ۱۴۲ - در حماسه و نکوهش حسودان و سخنی در حکمت
هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون می برم عالمی از عالم وحدت به کف می آورم تخت و خاتم نی و کوس رب هب لی می زنم طور آتش نی و در اوج انا الله می پرم هرچه نقش نفس می بینم به دریا می دهم ه
۲۲۴ شعر از خاقانی شروانی
هر زمان زین سبز گلشن رخت بیرون می برم عالمی از عالم وحدت به کف می آورم تخت و خاتم نی و کوس رب هب لی می زنم طور آتش نی و در اوج انا الله می پرم هرچه نقش نفس می بینم به دریا می دهم ه
من کیم باری که گویی ز آفرینش برترم کافرم گر هست تاج آفرینش بر سرم جسم بی اصلم طلسمم خوان نه حی ناطقم اسم بی ذاتم ز بادم دان نه نقش آزرم از صفت هم صفرم و هم منقلب هم آتشی گویی اول ب
از آن قبل که سر عالم بقا دارم بدین سرای فنا سر فرو نمی آرم نشاط من همه زی آشیان نه فلک است اگرچه در قفس پنج حس گرفتارم نه آن کسم که درین دام گاه دیو و ستور چو عقل مختصران تخم کاهلی
در این دامگاه ارچه همدم ندارم بحمدالله از هیچ غم غم ندارم مرا با غم از نیستی هست سری که کس را در این باب محرم ندارم ندارم دل خلق و گر راست خواهی سر صحبت خویشتن هم ندارم چو از عالم