غزل شمارهٔ ۱
ای آتش سودای تو خون کرده جگرها بر باد شده در سر سودای تو سرها در گلشن امید به شاخ شجر من گل ها نشکفتند و برآمد نه ثمرها ای در سر عشاق ز شور تو شغب ها وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها آ
۴۰۱ شعر از خاقانی شروانی
ای آتش سودای تو خون کرده جگرها بر باد شده در سر سودای تو سرها در گلشن امید به شاخ شجر من گل ها نشکفتند و برآمد نه ثمرها ای در سر عشاق ز شور تو شغب ها وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها آ
اری فی النوم ما طالت نواها زمانا طاب عیشی فی هواها به جامی کز می وصلش چشیدم همی دارد خمارم در بلاها عرانی السحر ویحک ما عرانی رعاها الصبر ویلی ما رعاها به بوسه مهر نوش او شکستم شکس
هر زمانی بر دلم باری رسد وز جهان بر جانم آزاری رسد چشم اگر بر گلستانی افکنم از ره گوشم به دل خاری رسد نیست امیدم که در راه دلم شحنه امید را کاری رسد نیستم ممکن که در باغ جهان دست م
عشاق بجز یار سرانداز نخواهند خوبان بجز از عاشق جان باز نخواهند تا عشق بود عقل روا نیست که مردان در مملکت عاشقی انباز نخواهند آنان که چو من بی پر و پروانه عشقند جز در حرم جانان پروا
نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می پوشد به جام ارغوان بلبل شراب وصل می نوشد به گل بلبل همی گوید که نرگس می کند شوخی مگر نرگس نمی داند که خون لاله می جوشد چه پندم می دهد سوسن که گرد