تجدید مطلع
مهمانسجت دروع مجد فی السماء حلق الدروع و شمسها حرباء لکن لی قلب کماء غایر یشکو استمال الصخرة الصماء قلبی لجسمی نقطة موهومة فی نصف دایرة الحرف الیاء انا افضل الدنیا ما اتی خاطری الا...

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
مهمانسجت دروع مجد فی السماء حلق الدروع و شمسها حرباء لکن لی قلب کماء غایر یشکو استمال الصخرة الصماء قلبی لجسمی نقطة موهومة فی نصف دایرة الحرف الیاء انا افضل الدنیا ما اتی خاطری الا...
یا صفوة الرحمن شافع خلقه انی اتیتک عبدرق عانیا قد کنت مرتد افادرکنی الهدی فغدوت مرتدیا بدینک ثانیا
غض الزمان و غض عین کماله به کمال بسطته عن المستنجد ختم الخلایف فی الخلایق حسبة به خلیفة الله المطاع المهتدی
رضع الموالی غیاث الخلق طرا سیحمی الخلق عن سخط الرفیع و حق الحق لا ابغی رضاه ولو بلغ الرفیع ذری الرفیع وجدنا فیض ذات الرجع فینا فلم یجز الرجوع الی الرجیع ریاض للمحاضر و المبادی و کن...
امشرب الخضر ماء بغداد او نار موسی لقاء بغداد کوثرنا دجلة و جنتنا الکرخ و طوبی هواء بغداد و قل لمصر بذکر مصراتت فما لمصر سناء بغداد تالله للنیل صفو دجلة لا ولا لمصر صفاء بغداد هیهات...
یاسیف ناظرة کصبح مسفر سفر الصباح نهعم صباحا و اسفر یخفی و یبدی الصبح لونا خایلا لعذارها فخیالها المتنفر خضب الصباح الجو صبغ حنایها او وشم انملها بعینی مبصر عن مقلة الافاق کحل ظلامه...
بی زحمت تو با تو وصالی است مرا فارغ ز تو با تو حسب حالی است مرا در پیش خیال تو خیال است تنم پیوند خیال با خیالی است مرا
ای دوست اگر صاحب فقری و فنا باید که شعورت نبود جز به خدا چون علم تو هم داخل غیر است و سویٰ باید که به علم هم نباشی دانا
درویش که اخلاق الهی دارد در ملک وجود پادشاهی دارد چون قدرت او ز ماه تا ماهی است دانستن چیزها کماهی دارد
این چرخ بدآیین نه نکو می گردد زو عمر کهن حادثه نو می گردد از چرخ مگو این همه خاکش بر سر کاین خاک نیرزد که بر او می گردد
روزی فلکم بخت اگر بازآرد یار از دل گم بوده خبر بازآرد هجران بشود آتشم از دل ببرد وصل آید و آبم به جگر بازآرد
خواهند جماعتی که تزویر کنند از حیله طریق شرع تغییر کنند تغییر قضا به هیچ رو ممکن نیست هرچند که این گروه تدبیر کنند
والا ملکی که داد سلطانی داد من دانم گفت کام خاقانی داد گفتم ملکا چه داد دل دانی داد چون عمر گذشته باز نتوانی داد
تا در لب تو شهد سخنور باشد نه شگفت اگر شهد تب آور باشد شاید که تب تو حسن پرور باشد خورشید به تب لرزه نکوتر باشد
خواهی شرفت هر دمی اعلا باشد باشد طلب فروتنی تا باشد با خاک نشینان بنشین تا گویند هر چیز سبک تر است بالا باشد
معشوق ز لب آب حیات انگیزد پس آتش تب چرا ازو نگریزد آن را که ز لب دم مسیحا خیزد آخر به چه زهره تب در او آویزد
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند لاغر صفتان زشت خو را نکشند گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز مردار بود هر آنکه او را نکشند
این رافضیان که امت شیطانند بی دینانند و سخت بی ایمانند از بس که خطا فهم و غلط پیمانند خاقانی را خارجی می دانند
از من شب هجر می بپرسید حباب دریای غمم کدام آرام و چه خواب در دل بود آرام و خیالی هر موج در دیده خیال خواب شد نقش بر آب
پیغام غمت سوی دلم می آید زخمت همه بر روی دلم می آید دل پیش درت به خاک خواهم کردن کز خاک درت بوی دلم می آید
خواهی شرف مردم دانا باشد عزت مطلب فروتنی تا باشد با صدر نشینان منشین کز میزان هر سنگ سبک تر است بالا باشد
توفیق رفیق اهل تصدیق شود زندیق در این طریق صدیق شود گر راز مرا ندانی انکار مکن تقلید کن آنقدر که تحقیق شود
این بند که بر دلم کنون افکندند نقبی است که بر خانه خون افکندند دل کیست کز او صبر برون افکندند خیمه چه بود چونش ستون افکندند
آنجا که قضا رهزن حال تو شود گر خانه حصار است وبال تو شود چون رحمت حق شامل حال تو شود صحرای گشاده حصن مال تو شود