رباعی شمارهٔ ۱۱۵
درد سر مردم همه از سر خیزد چون یافت کله درد قویتر خیزد داری سر آن کز سر سر برخیزی تا درد سر و بار کله برخیزد

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
درد سر مردم همه از سر خیزد چون یافت کله درد قویتر خیزد داری سر آن کز سر سر برخیزی تا درد سر و بار کله برخیزد
ساقی رخ من رنگ نمی گرداند ناله ز دل آهنگ نمی گرداند باده چه فزون دهی چو کم فایده نیست کن سیل تو این سنگ نمی گرداند
هرگز لبم از ذکر تو خاموش نشد یاد تو ز خاطرم فراموش نشد مذکور نشد نام تو بر هیچ زبان کاجزای وجودم همگی گوش نشد
ای صاحب رای کامل و بخت بلند سعی تو برای مال دنیا تا چند فردا که رود جان تو از تن بیرون اعدا همه آن مال به عشرت بخورند
کو آنکه به پرهیز و به توفیق و سداد هم باقر بود هم رضا هم سجاد از بهر عیار دانش اکنون به بلاد کو صیرفی و کو محک و کو نقاد
سنگ اندر بر بسی دویدیم چو آب بار همه خار و خس کشیدیم چو آب آخر به وطن نیارمیدیم چو آب رفتیم و ز پس باز ندیدیم چو آب
دردی است مرا به دل دوایم بکنید گرد سر آن شوخ فدایم بکنید دیوانه ام و روی به صحرا دارم زنجیر بیارید و به پایم بکنید
دیدی که نسیم نوبهاری بوزید ما را ز بهار ما نسیمی نرسید دردا که چو گل پرده خلوت بدرید آن گل رخ ما پرده نشینی بگزید
کس همچو من غریب بی یار مباد بیچاره و عاجز و گرفتار مباد درد هجران مرا به جان آورده هر جا که طبیب نیست بیمار مباد
دریاب که دل برفت و تن هم بنماند وان سایه که بد نشان من هم بنماند من در غم تو نماندم این خود سخن است کاینجا که منم جای سخن هم بنماند
آن تن که حساب وصل می راند نماند و آن جان که کتاب صبر می خواند نماند گر بوی بری که غم ز دل رفت نرفت ور وهم کنی که جان به جا ماند نماند
هرچند که از خسان جهان سیر آمد روشن جانی از آسمان زیر آمد خاقانی از این جنس در این دور مجوی بر ره منشین که کاروان دیر آمد
جانان شد و دل به دست هجرانم داد هجر آمد و تب های فراوانم داد تب این همه تب خال پی آنم داد تا بر لب یار بوسه نتوانم داد
تا عشق به پروانه درآموخته اند زو در دل شمع آتش افروخته اند پروانه و شمع این هنر آموخته اند کز روی موافقت به هم سوخته اند
در راه تو گوشم از خبر باز افتاد در وصل تو چشمم از نظر باز افتاد چون خوی تو را به سر نیفتاد دلم از پای درآمد و به سر باز افتاد
هرکس که ز ارباب عبادت باشد بر چهره او نور سعادت باشد ایام وجود او به او فخر کنند در خدمت او بخت ارادت باشد
بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب جسمی دارم چو جان مجنون همه درد جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب
لعلت چو شکوفه عقد پروین دارد روی تو چو لاله خال مشکین دارد من در غم تو چو غنچه بندم زنار تا نرگس تو چو خوشه زوبین دارد
در باغچه عمر من غم پرورد نه سرو نه سبزه ماند نه لاله نه ورد بر خرمن ایام من از غایت درد نه خوشه نه دانه ماند نه کاه نه گرد
چون درد تو بر دلم شبیخون آورد دندانت موافق دلم گشت به درد اندر همه تن نبود جز دندانت کو با دل من موافقت داند کرد
بخت ار به تو راه دادنم نتواند باری ز خودم خلاص دادن داند تا مانده ام ار پیش توام بنشاند از غصه که بی تو مانده ام برهاند
بخت ار به مراد با توام بنشاند گردون ز توام برات دولت راند پروانه بخت را به دیوان وصال مرفق چه دهم تا ز منت نستاند
روزی فلکم بخت بد ار باز آرد از این دل گم بوده خبر باز آرد هجران بشود آتشم از دل ببرد وصل آید و آبم به جگر باز آرد
معشوقه ز لب آب حیات انگیزد پس آتش تب چرا ازو نگریزد آن را که لب دم مسیحا خیزد آخر به چه زهره تب در او آویزد