رباعی شمارهٔ ۱۳۷
زلف تو بنفشه ار غلامی فرمود زین روی بنفشه حلقه در گوش نمود در باغ بنفشه را شرف زآن افزود کو حلقه به گوش زلف تو خواهد بود

افضلالدّین بدیل بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگترین قصیدهسرایان تاریخ شعر و ادب فارسی بهشمار میآید. از القاب مهم وی حسان العجم میباشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قویطبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از قصیدهسرایان عصر خویش است. توانایی او در استخدام معانی و ابتکار مضامین در هر قصیدهٔ او پدیدار است.
زلف تو بنفشه ار غلامی فرمود زین روی بنفشه حلقه در گوش نمود در باغ بنفشه را شرف زآن افزود کو حلقه به گوش زلف تو خواهد بود
چون نامه تو نزد من آمد شب بود برخواندم و زو شبی دگر کردم سود پس نور معانی تو سر برزد زود اندر دو شبم هزار خورشید نمود
خاقانی از آن کام که یارت ندهد نومیدی و چرخ داد کارت ندهد در آرزویی که روزگارت ندهد غرقه شدی و زود گذارت ندهد
ای تیغ تو آب روشن و آتش ناب آبی چو خماهن آتشی چون سیماب از هیبت آن آب تن آتش تاب رفت آتشی از آتش و آبی از آب
امشب نه به کام روزگار است آن مرد ناخورده شراب در خمار است آن مرد آسیمه سر از فراق یار است آن مرد القصه به طول ها چه زار است آن مرد
در باغ شعیب و خضر و موسی نگرید تا چشمه خضر و ماه و شعری نگرید در زیر درخت شاخ طوبی نگرید بر آب روان سایه موسی نگرید
گر بد دارد و گر نکو او داند گر جرم کند و گر عفو او داند تا زنده ام از وفا نگردانم سر من بر سر اینم آن او او داند
گردی لبت از لبم به بوسی آزرد تب دوش تن مرا بیازرد به درد امروز تبم برفت و تبخال آورد تبخال مکافات لبم خواهد کرد
دندان من ار دوش لبت رنجان کرد تب با تن من به رنج صد چندان کرد چون دست درازی به لبت دندان کرد تب خال چرا لب مرا بریان کرد
رخسار تو را که ماه و گل بنده بود لشکرگه آن زلف سرافکنده بود زلفت به شکار دل پراکند آری لشکر به شکارگه پراکنده بود
غم شحنه عشق است و بلا انگیزد جان خواهد شحنگی و رنگ آمیزد خاقانی اگر سرشک خونین ریزد گو ریز که سیم شحنه زین برخیزد
صد باره وجود را فرو ریخته اند تا همچو تو صورتی برانگیخته اند سبحان الله ز فرق سر تا قدمت در قالب آرزوی ما ریخته اند
آهو بودی پلنگ بدساز مگرد گرگ آشتیی بکن سرافراز مگرد دانی که دلم ز عشق تو نیمه نماند چون آمده ای ز نیمه ره باز مگرد
ای کشته مرا لعل تو مانند بسد وی کشته به دندان بسد عاشق صد دریاب مرا دلا سبک تر برکش ز آن پیش که ترتر شود از آب نمد
خاقانی را ز بس که بوسید آن لب دور از لب تو گرفت تبخال از تب آری لبت آتش است خندان ز طرب از آتش اگر آبله خیزد چه عجب
خاقانی امید بر تو بیشی نکند کس بر تو به گاه عهد پیشی نکند خویشان کهن عهد چو بیگانه شدند بیگانه نو رسیده خویشی نکند
تا چشم رهی چشم تو را چشمک داد از چشمه چشم من دو صد چشمه گشاد هر چشم که از چشم بدش چشم رسید در چشمه چشم تو چنان چشم مباد
دری که شب افروزتر از اختر بود از گوهر آفتاب روشن تر بود بربود ز من آنکه تو را رهبر بود مانا که کلاه چرخ را درخور بود
خاقانی را جور فلک یاد آید گر مرغ دلش زین قفس آزاد آید در رقص آید چو دل به فریاد آید وز فریادش عهد ازل یاد آید
رخساره عاشقان مزعفر باید ساعت ساعت زمان زمان تر باید آن را که چو مه نگار در بر باید دامن دامن کله کله زر باید
دلها همه در خدمت ابروی تواند جان ها همه صید چشم جادوی تواند ترکان ضمیر من به شب های دراز چوبک زن بام زلف هندوی تواند
تا زخم مصیبت دل خاقانی آزرد از ناله او جهان بنالید به درد از بس که طپانچه زد فرا روی چو ورد روش چو فلک کبود و چون مه شد زرد
چون زاغ سر زلف تو پرواز کند در باغ رخت به کبر پر باز کند در باغ تو زان زاغ پرانداز کند تا بر گل تو بغلطد و ناز کند
ای از دل دردناک خاقانی شاد غمهای تو کرد خاک خاقانی باد روزی که کنی هلاک خاقانی یاد برخی تو جان پاک خاقانی باد