بخش ۴ - حکایت زاهد و مزد طاعت
زاهدی از خوان رضا توشه گیر گشت ز غوغای جهان گوشه گیر شد ز بسی سجده پنهانیش خاک زمین صندل پیشانیش تا به نود سال درین داوری داشت ز توفیق خدا یاوری صبح دمی خضر ز خضرای دشت سوی نهان خا...

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسیگوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاصل کرد. وی از موسیقی نیز بهرمند بوده و از موسیقیدانان مشهور زمان خود به شمار میرفته است. وی در نظم و نثر استاد بود و آثار بسیاری از خود باقی گذاشته که ازجملهٔ آنها دیوان قصاید و غزلیات اوست. علاوه بر آن خمسهٔ نظامی گنجوی را نیز استقبال کرده و آن را جواب گفته است. وی سرانجام در سن هفتاد و پنج سالگی در سال ۷۲۵ هجری قمری در دهلی وفات یافت.
زاهدی از خوان رضا توشه گیر گشت ز غوغای جهان گوشه گیر شد ز بسی سجده پنهانیش خاک زمین صندل پیشانیش تا به نود سال درین داوری داشت ز توفیق خدا یاوری صبح دمی خضر ز خضرای دشت سوی نهان خا...
فرخنده شبی که آن جهان گیر از نطع زمین شد آسمان گیر برخاست ز خوابگاه این دیر در مرقد چرخ شد سبک سیر برداشت ازین خرابه محمل در منزل ماه کرد منزل ز آنجا به طریق تاجداری بنشست به دومین...
سخن آن به که بهر ارجمندی ز معراج نبی یابد بلندی رسولی کاسمان را پایه داده رکابش عرش را پیرایه داده شبی تنگ آمده زین حجره تنگ ز پستی سوی بالا کرد آهنگ
دلم چون به گوهر کشی خاص گشت به دریای اندیشه غواص گشت بهر غوطه چندان فرو ریخت در که دریا تهی گشت و آفاق پر نثاری کزان در برانگیختم به درگاه پیغمبرش ریختم من افشاندم و آسمان برگرفت ع...
جهان بی عشق سامانی ندارد فلک بی میل دورانی ندارد نه مردم شد کسی کز عشق پاکست که مردم عشق و باقی آب و خاکست چراغ جمله عالم عقل و دینست تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست اگر چه عاشقی ...
چون تن آدم ز گل آراستند خانه جان بهر دل آراستند آدمی آن است که در وی دل است ور نه علف خانه آب و گل است دل نه همان قطره خون است و بس کز خود و اشام برادر نفس دل اگر این مهره آب و گل ...
چون گوهر مدح خواجه سفتم وز غیب شنیدم آنچه گفتم اکنون قدری در معانی ریزم بسر جنید ثانی قطب زمن و پناه ایمان سر جمله جمله کریمان در شرع نظام دین احمد یعنی که نظام دین محمد در حجره فق...
به تاریخ عجم داننده راز چنین کرد این حکایت را سرآغاز که چون خورشید هرمز رفت در خاک کشید اکلیل خسرو سر بر افلاک جهان را خسرو از سر کار نو کرد کرم را در جهان بازار نو کرد به ترتیب جه...
شاهی که به نصرت خدایی ختمست برو جان گشایی سلطان جهان علاء دنیا سرمایه ده سرای دنیا چون سعد فلک سعادت اندود یعنی که محمد ابن مسعود ختم الخلفاء درین کهن طاس ز آدم شده نی ز آل عباس سی...
گلخنی کرد به شاهی نگاه رفت دلش در خم گیسوی شاه شه چو به گرما به رسیدی فراز سوخته برویش برابر نماز در رخ شه دیدی و بگریستی گاه به مردی و گهی زیستی شاه در و دید و دریافتی در دل از آن...
چون من بدو نامه زین ورق پیش راندم قلمی ز نکته خویش از روح قدس شنیدم آواز کای کرده لب تو گوش من باز نی آن رقم خیال کردی بل جادویی حلال کردی آن به که کنون درین تفکر کاهل نشوی به سفتن...
از پی میراث یکی خشم ناک ریخت به کین خون برادر به خاک تیغ به خون شسته ز پهنای دست پیش در میر ولایت گذشت دید دو برنای چو سرو بلند یافته ز آسیب گناهی گزند تیغ برآورده سیاست گری تا به ...
چو بر هرمز سر آمد پادشاهی ز خسرو تازه گشت آن کینه خواهی بر آن شد کاتش کین بر فروزد درو بهرام چوبین را بسوزد فراوان داد رایت را بلندی نبودش بر عدو فیروزمندی مصافی کرد چون فیروزمندان...
کعبه روی چند به گرمای تیز تشنه فتادند به دشت حجیز چون به قدم طاقت گامی نماند خون به حد جرعه به جامی نماند بر تل تفسیده قضا می زدند ز انده مردن سر و پا می زدند دود اجل خاست ز هر بند...
ای چاره ده ماهه زرگانی هم خضر و هم آب زندگانی اکنون که نداری از خرد ساز می پروردت زمانه در ناز امید که چون شوی خردمند خالی نکنی درونه زین پند از چارده بگذرد چو سالت گردد مه چارده ج...
چو صورتگر نمود آن صورت حال به دام افتاد مرغ فارغ البال ملک را در گرفت آنحال شیرین که شیرین آمدش تمثال شیرین سوی ارمن شتابان شد سبک خیز چو عنصر کو سوی مرکز شود تیز قضا را از اتفاق ب...
چو صبح از پرده راه عاشقان کرد برون زد شعله گرم و دم سرد دگر ره باز شیرین مجلس آراست حریفان راست گشتند از چپ و راست دو بی دل باز در زاری درامد جگرها در جگر خواری درامد ز نوش ساقیان ...
بود یدالله بوغا در مصاف با یکی از کینه وران در طواف حمله بسی کرد سوار دلیر گبر ستیزنده نیامد به زیر تا به چنان کش مکش از دستبرد شد ز دو سو آلت پیکار خرد هر دو دلاور چون به کین آمدن...
گویند که در عرب جوانی بوده ست ز نسبت شبانی بختش چو به اوج رهبری داشت همت به فلک برابری داشت زان پیشه کز اصل کار بودش اقبال رهی دگر نمودش زان شیردلی که داشت با خویش آلوده نشد به چرب...
عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریخت عقلم شد و صبررفت و دانش بگریخت این واقعه هیچ دوست دستم نگرفت جز دیده که هر چه داشت درپایم ریخت
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا ابر و باران و من و یار ستاده به وداع من جدا گریه کنان ابر جدا یار جدا سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز بلبل ...
با علم فتح دران راه دور سایه فشان شد بحد کنت پور خان جهان حاتم مفلس نواز گشت باقطاع اوده سرفراز از کف جود و کرم حق شناس کرد فراهم سپه بی قیاس من که بدم چاکر او پیش از آن کرد کرم آن...
گل من سبزه زاری کرد پیدا زمانه نوبهاری کرد پیدا در این موسم که از تأثیر نوروز جهان نو روزگاری کرد پیدا ز کوه ابر سنگ ژاله افتاد زر گل را عیاری کرد پیدا شدم موی و فرو رفتم به رویش ه...
لیک اگر پند من آری به گوش مصلحت آن ست که مانی خموش چل شد و درین جهت آمد نشست پیش مبین بیش که افتی به شست نوبت توبه است گرانی مکن روی به پیریست جوانی مکن بار خدایا من غافل ز راز این...