شمارهٔ ۱۰۰
بهار آمد و سبزه نو شد به جوها عروسان بستان گشادند روها گل کوزه بر شاخ می گوید اینک که کوزه ز ما و ز مستان سبوها چو گشت آبها شیشه گر گفت بلبل قواریر من فضت قدروها نگوید ز آزادگی هیچ...

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسیگوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاصل کرد. وی از موسیقی نیز بهرمند بوده و از موسیقیدانان مشهور زمان خود به شمار میرفته است. وی در نظم و نثر استاد بود و آثار بسیاری از خود باقی گذاشته که ازجملهٔ آنها دیوان قصاید و غزلیات اوست. علاوه بر آن خمسهٔ نظامی گنجوی را نیز استقبال کرده و آن را جواب گفته است. وی سرانجام در سن هفتاد و پنج سالگی در سال ۷۲۵ هجری قمری در دهلی وفات یافت.
بهار آمد و سبزه نو شد به جوها عروسان بستان گشادند روها گل کوزه بر شاخ می گوید اینک که کوزه ز ما و ز مستان سبوها چو گشت آبها شیشه گر گفت بلبل قواریر من فضت قدروها نگوید ز آزادگی هیچ...
مبارک روز شنبه گاه پیشین گه هنگامی است با انوار بیش این جهان از چشمه خود روی شسته که و مه سبحه و سجاده جسته مؤذن قامت خود بر کشیده جماعت صف به مسجد بر کشیده ممالک گیر سلطان جهان بخ...
اگر دلبری چون تو جایی برآید به هر جا که شنید بلایی برآید قد تست چون در گلستان در آیی اگر سروی اندر قبایی برآید برآید به هر جا گل اما چو رویت به نزدیک ما دور جایی برآید به کوی تو هر...
چو آن شوخ شب در دل زار گردد مرا خواب در دیده دشوار گردد دلم گرد آن زلف گردد همه شب چو دزدی که اندر شب تار گردد شب و روز گردد در آن کوی جانم چو بادی که بر بام و دیوار گردد بلایی جز ...
بدان دلفریبی که گیتی نماید خردمند را دل نهادن نشاید چه بندی دل اندر خیالات عالم که آیینه رو عاریت می نماید گره های غمزه مبین سخت و محکم که چرخش ندید آن مگر می گشاید چه بیهوده گویی ...
بر آن است جانم که ناگه برآید چو از بهر یک دیدنت می نپاید مزن غمزه چون من ز هجران بمردم که کس تیغ بر کشتگان نازماید ازان دیده بر خاک پای تو سایم که زنگار اشکم ز راهت زداید دلت در قب...
ز من بشنو ای دل که خوبان چه چیزند عزیزان قومند و قومی عزیزند به لعل چو آتش جهانی بسوزند به تیغ مژه خلق را خون بریزند کمان ابروانند با تیر غمزه به خون ریختن همچو شمشیر تیزند بجز دور...
خوش آن شب که چشمم بر آن نای بود مژه هر زمان اشک پالای بود بیا ای جهان بر سر من بگرد که این سر شبی زیر آن پای بود تنم بر در دوست پامال گشت چه تدبیر چون خاک آن جای بود شب دوش هم بد ن...
تو گر خویشتن را بخواهی نمود کسی سرو و گل را نخواهد ستود خطت کز لبانت برآورد سر برآورد از جان عشاق دود به خون کسان آستین بر زدی ندانم کرا دست خواهی نمود به بازی مزن غمزه بر جان من ک...
دو چشمت که تیر بلا می زند چنان تیر بهر چرا می زند کمان جانب دیگری می کشد ولی تیر بر جان ما می زند زهی دیده کز شوخی و چابکی کجا می نماید کجا می زند دو زلف تو از پشتی روی او شب تیره ...
لبش در شکر خنده جان می برد شکیب از من ناتوان می برد پیاله به کف چون روان می شود دل عاشقان را روان می برد کمر بسته در دل درون می رود پس آنگاه جان از میان می برد چه شکل است این وه که...
دل از بند زلفت رها کی شود دلت با دلم آشنا کی شود نگویی که از لعل سیراب تو مراد دل ما رواکی شود ولی مرهم لعل خودکام تو به کام دل ریش ما کی شود نمی شد دل از بند زلفش رها کنون دل نهاد...
ای از مژه تو رخنه در جان ها وی درد تو کیمیای درمان ها بادی که ز کوی تو همی آید می جنبد و می برد ز ما جان ها تو جیب گشاده در خرامیدن دست همه خلق در گریبان ها آن زیستنی که داشتی با م...
شبی آن پسر دل من ستد اگر این طرف گذری کند چو نگه کند غم و درد من به دل آخرش اثری کند دل و جان فدای نگاه او چو برای کشتن چون منی نگرد به سوی من و سخن به کرشمه با دگری کند سخن وی است...
تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد چگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد دلم که می پرد اندر هوای تو مرغی ست که از وطن برود باز در وطن نرسد مرا کشی و نپوشی به عیب من دامن شهید را چه تفا...
از اشک من به کویت جز سرخ گل نروید زان گل که بویت آید میرد کسی که بوید جایی که از لب تو باران بوسه بارد دل غنچه غنچه خیزد جان خوشه خوشه روید چشمم که خورد خونم از بس که خون گرفتش خود...
زلفت صنما تافته چندین چه نشیند وان چشم تو با ابروی پرچین چه نشیند پروین چو به رخسار تو هر صبح بخندد تا بر دل خورشید ز پروین چه نشیند گر نیشکر از دست تو بر خاک نشسته ست این دیده بر ...
اگر سرو من در چمن جا بگیرد عجب باشد ار سرو بالا بگیرد چو شانه کند زلف عنبر فشان را جهانی بوی عنبرین را بگیرد به زلفش مدام از پی خون دلها همه موی او یک دگر را بگیرد کسی کو گرفتار آن...
به هر جنبش که در زلفت ز باد صبحگاه افتد بسا دلهای مسکینان کزان زلف دو تاه افتد گل اندر خوابگاه نرگس افتد گر وزد بویت ولیکن عشق بازان را خسک در خوابگاه افتد تو می رو مست و غلتان کو ...
بیا ساقی و می در ده که گل در بوستان آمد زجام لاله بلبل مست گشت و در فغان آمد شرابی خورد غنچه از هوای ابر در پرده صبا ناگه لبش بوسید و بویش در دهان آمد میان غنچه و گل از پی زر بود ا...
هوایی خرم است و هر طرف باران همی بارد نگویم قطره کز بالا گل و ریحان همی بارد نگون سر شاخهای سبزه گویی در همی جنبد ز بس کابر در افشان لولوی غلتان همی بارد چکان قطره ز سرهای انار تاز...
هوایی خرم است و ابر لولوبار می بارد زلال زندگی بر شاخ خضر آثار می بارد به روی سبزه های تر که قطره می چکد گویی که بر سطح زمرد دانه های نار می بارد گل سرخ انار از شاخ سبزش چون چکاند ...
چو صبح از روی نورانی نقاب تار بگشاید نسیم از هر طرف صد نافه تاتار بگشاید نباشد حاجت مطرب حریفان صبوحی را چو مرغ صبحگاهی ناله های زار بگشاید خوش آن عاشق که خوابش برده باشد در پس عمر...
باشد آن روزی که بینم غمگسار خویش را شادمان یابم دل امیدوار خویش را شد دو چشمم ز انتظارش چار در راه امید چار جانب وقف کردم هر چهار خویش را شاید ار بر خاک خسپم همچو گل پر خون کنار کز...