شمارهٔ ۵۶
صبح ظهور دم زد و عالم پدید شد بهر رخت ز مشرق آدم پدید شد پوشیده بود روی تو در زیر موی تو چون بازگشت موی تو از هم پدید شد جان جهان که در خم زلف نو بد نهان زلف ترا بهر شکن و خم پدید
۱۹۲ شعر از شمس مغربی
صبح ظهور دم زد و عالم پدید شد بهر رخت ز مشرق آدم پدید شد پوشیده بود روی تو در زیر موی تو چون بازگشت موی تو از هم پدید شد جان جهان که در خم زلف نو بد نهان زلف ترا بهر شکن و خم پدید
گوهری از موج بحر بیکران آمد پدید هرچه هست و بود میباید از آن آمد پدید گوهری دیگر برون انداخت از موجی محیط کز شعاعش معنی هردو جهان آمد پدید باز موجی از محیط انداخت بیرون گوهرت کز صف
از جنبش بحر قدم برخاست موجی بی عدد وز موج دریای ازل پرگشت صحرای ابد اندر سرای لم یزل با شاهد عین ازل سر درهم آرد دایره از پیش برخیزد عدد اندر جهان پر عدد واحد احد نبود ولی از حطه م
ساختی از عین خود غیری که عالم این بود نقشی آوردی پدید از خود که آدم این بود هر زمان آری برون از خویشتن نقشی دگر یعنی از دریای ما موج دمادم این بود هستی خود را نمودی در لباس مختلف ی
ورای مطلب هر طالب است مطلب ما برون زمشرب هر شارب است مشرب ما به کام دل به کسی هیچ جرعه ای نرسید از آن شراب که پیوسته می کشد لب ما سپهر کوکب ماست از سپهر ها برون که هست ذات مقدس سپه