حکایت شمارهٔ ۴۳
در آن وقت کی شیخ بوسعید به نشابور بود مؤذن مسجد مطرز یک شب بر مناره قرآن می خواند و در آن همسایگی ترکی بیمار بود ترک را آواز مؤذن خوش آمد بسیاری بگریست چون آفتاب روی بنمود کس بفرست
۱۱۰ شعر از محمد بن منور
در آن وقت کی شیخ بوسعید به نشابور بود مؤذن مسجد مطرز یک شب بر مناره قرآن می خواند و در آن همسایگی ترکی بیمار بود ترک را آواز مؤذن خوش آمد بسیاری بگریست چون آفتاب روی بنمود کس بفرست
حسن مؤدب گفت کی روزی شیخ مرا بخواند و گفت بدر بیرون شو و بدست راست بازگرد هرک پیش تو آید دست پیش او دار و بگوی هرچ داری برینجا نه بحکم اشارت شیخ بیرون آمدم گبری رادیدم دست پیش داشت
روزی در نشابور شیخ قدس الله روحه العزیز حسن مؤدب را بخواندو گفت نزدیک شحنه باید رفت و بگوی کی درویشان را ترتیب سفرۀ کند و او شحنۀ شهر بود و منکر صوفیان حسن گفت من روانه شدم و همه ر
آورده اند کی درآن کی شیخ قدس الله روحه العزیز بنشابور بود دو مرد معروف با یکدیگر گفتند کی ما را از شیخ امتحانی باید کرد تا به کرامات بجای آرد یا نه به نزدیک شیخ رویم و از وی چیزی ب
آورده اند کی شیخ ناتوان شده بود طبیبی را حاضر آوردند تا شیخ را مداوا کند مگر طبیب گبر بود چون به شیخ رسید خواست کی دست بر نبض شیخ نهد شیخ حسن را گفت ای حسن ناخن پیرا بیار و ناخن او