بخش ۱ - آغاز
کس از پاسبانان نه آگاه بود جهان جوی خفته به خرگاه بود نهفته به خرگه درآمد چو مار نیامد بر نامور شهریار سرش گفت بردارم از یال من برم هدیه نزدیک هیتال من چو آمد به نزدیک تخت آن سیاه
۱۲۳ شعر از عثمان مختاری
کس از پاسبانان نه آگاه بود جهان جوی خفته به خرگاه بود نهفته به خرگه درآمد چو مار نیامد بر نامور شهریار سرش گفت بردارم از یال من برم هدیه نزدیک هیتال من چو آمد به نزدیک تخت آن سیاه
بجنبید لشکر چه دریای چین دمیدند در دم گره بر جبین خروشیدن سنج و شیپور و کوس همی گفت بر نامداران فسوس وزین روی جمهور و هیتال شاه کشیدند لشکر سوی رزمگاه برانگیخت زرفام فیلش ز جای برآ
جهان گشت روشن چو از آفتاب یکی کوه دید آن شه کامیاب چو آمد بدان دامن کوهسار پر از گرد و خوی رخ ز بس گرد راه تن نامدارش دو جا خسته بود ز دشمن بدان خستگی رسته بود فرود آمد از باره شاه
ز بس تیر بر جوشن شاه شیر همی تیر برتیر شد جایگیر چه شد راست بر چرخ گردنده هور نماند آن زمان بر تن شاه زور تن خویش بر مرگ بنهاد شاه که ناگاه گردی برآمد ز راه برون آمد از گرد لشکر دو