بخش ۳۹ - رنجانیدن امیری خفتهای را کی مار در دهانش رفته بود
عاقلی بر اسپ می آمد سوار در دهان خفته ای می رفت مار آن سوار آن را بدید و می شتافت تا رماند مار را فرصت نیافت چونکه از عقلش فراوان بد مدد چند دبوسی قوی بر خفته زد برد او را زخم آن د
۱۱۵ شعر از جلال الدین محمد مولوی
عاقلی بر اسپ می آمد سوار در دهان خفته ای می رفت مار آن سوار آن را بدید و می شتافت تا رماند مار را فرصت نیافت چونکه از عقلش فراوان بد مدد چند دبوسی قوی بر خفته زد برد او را زخم آن د
گشت با عیسی یکی ابله رفیق استخوانها دید در حفره عمیق گفت ای همراه آن نام سنی که بدان مرده تو زنده می کنی مر مرا آموز تا احسان کنم استخوانها را بدان با جان کنم گفت خامش کن که آن کار
اژدهایی خرس را درمی کشید شیرمردی رفت و فریادش رسید شیرمردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسد بانگ مظلومان ز هرجا بشنوند آن طرف چون رحمت حق می دوند آن ستونهای خللهای جهان آن
بود کوری کو همی گفت الامان من دو کوری دارم ای اهل زمان پس دوباره رحمتم آرید هان چون دو کوری دارم و من در میان گفت یک کوریت می بینیم ما آن دگر کوری چه باشد وا نما گفت زشت آوازم و نا