شمارهٔ ۲۴۹
به دستم گر چو تو گلدسته باشد دلم از خار غم کی خسته باشد ز مستی دسته شد در باغ نرگس چنان مستی به هر جا دسته باشد دهان پسته خندان است و شیرین که شوری از لبت در پسته باشد تشبه با دهان...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
به دستم گر چو تو گلدسته باشد دلم از خار غم کی خسته باشد ز مستی دسته شد در باغ نرگس چنان مستی به هر جا دسته باشد دهان پسته خندان است و شیرین که شوری از لبت در پسته باشد تشبه با دهان...
مایل عشق خرابات است عقل پیر ما تا چه آرد بر سر ما پیر بی تدبیر ما من به جز تقدیر تدبیری ندارم عشق را این چنین رفته است گویی در ازل تقدیر ما عشق را اکسیر گویند وجهی ظاهرست وجه زر از...
صبا افتان و خیزان گرد گل بسیار می گردد ضعیف است از دویدن دم به دم بیمار می گردد چنان ضیق النفس دارد که گر سرعت کند در ره بر او از ناتوانی دم زدن دشوار می گردد مگر او را ز اقبال سلی...
سجاده چه کار آید و دستار چه باشد زر در چه شمار آید و دینار چه باشد مندیل چه قدر آرد و تسبیح چه قیمت ساغر چه زیان دارد و زنار چه باشد من خود ز غم هجر تو آزرده ام ای دوست دیگر به من ...
صراط ما ره میخانه باشد بهشت ما رخ جانانه باشد نه طوبی خوشتر از بالای دلبر نه کوثر بهتر از پیمانه باشد مرا ای زاهد از دوزخ مترسان که آتش راحت پروانه باشد اگر صد تیغ بارد مرد عاشق نت...
ز شاه اگر به رعیت رعایتی باشد معین است که عین عنایتی باشد چو ذره نام بر آریم در هواداری اگر ز سایه مهرت حمایتی باشد من این طریقه که دارم به منزلت نرسم مگر هدیه وقت از هدایتی باشد ه...
دیده باید که در او صورت یاری باشد ور نه بی ورد رخش هر مژه خاری باشد ما صبوریم تو هر جور که می خواهی کن عاقبت روز شمار است و شماری باشد زار نالم چو نی از دست فراقت یارا زر و زوری نب...
روزم از غصه سیه گشت و شبم پیدا شد عجبم رفت کنون بلعجبم پیدا شد من خود از دردسر هجر به افغان بودم گرمی دل اثری کرد و تبم پیدا شد بودم از بی ادبی همدم مستان چو رباب گوش مالی ز تو خور...
غنچه بر احوال عالم خنده زد دلشاد شد دل به زر در بست گل دوران او بر باد شد اهل دنیا همچو سبزه پایمال انجم اند سرو بستان آنکه از بند جهان آزاد شد در جهان بی خون دل سیمی نیاید در کنار...
هر که بر ابروی و چشمت نگران خواهد شد عاقبت کشته آن تیر و کمان خواهد شد اگر آن روی دلارای نخواهی پوشید فتنه عالم و آشوب جهان خواهد شد حلقه ای گر ز سر زلف سیه بگشایی در شب تیره مه و ...
حسنش خط دیوانگی بر دفتر ما می کشد ما را ز خط سبز او خاطر به صحرا می کشد شکل صنوبر شد دلم مایل سوی بالای او زان رو که سرو قامتش دل را به بالا می کشد لعلش ز آب چشم من اظهار گوهر می ک...
ماه من چون سرو بالا می کشد آه من سر بر ثریا می کشد همچو خاک افتاده ام بر خاک پست سرو من از بس که بالا می کشد یار تنها عاشقانش عالمی جان شیرین بار تن ها می کشد شمع روی او به خط عنبر...
گر اشارت می کنی چشم تو مردم می کشد ور همی گویی که بخشیدم تکلم می کشد در فراقت می کنم جان ور بیایی جان دهم روز بدبختی گدایان را تنعم می کشد لعل تو بر من تبسم کرد چون تیغم زدی من ز ت...
گرفت ملک دلم حسن دلستان شما به جای جان منی جان ما و جان شما به تنگنای دهان تو جای نقطه نبود دقیق شد سخن از تنگی دهان شما ز جای رفت دل تنگ غنچه چون سوسن به گوش گل سخنی گفت از زبان ش...
اگر نقاب شب از روی مه براندازد ز مهر فتنه به شام و سحر در اندازد غلام هندوی آن طره چو شمشادم که سایه بر رخ خورشید انور اندازد اگر فرستد پروانه ای به دست خیال به یکدم آتش در شمع خاو...
دیده بی روی تو تا کی رنج بینایی کشد جان ما تا چند بی تو درد تنهایی کشد در دماغم فکر زلف توست هر شب تا مرا در چه سوداهای فاسد عقل سودایی کشد باد می پیمایم اندر زهد نوعی کن مگر چشم م...
هر کس که پیش تیر ملامت سپر نشد هرگز میان حلقه عشاق سر نشد ذوق جفا و لذت پیکان غم نیافت هر دل که زخم تیر بلا را سپر نشد هر کو غمی ندید و فراقی نیازمود نزد مقربان بلا معتبر نشد صد رو...
ای که از چشم خوشت رنج دلم افزون شد دل بیمار مرا هیچ نپرسی چون شد گل صدبرگ تویی در چمن حسن امروز ورق چهره ز خوناب جگر گلگون شد از سر کوی تو بیرون نتوانیم شدن بس که جوییم ز هر باب ره...
سخن زلف تو گفتم نفسم مشکین شد صفت لعل تو کردم دهنم شیرین شد ذوق فرهاد کم از لذت پرویز نبود که همه تلخی کامش ز لب شیرین شد پیش ازین راهبر اهل سعادت بودم رهزنم صوت مغنی و می رنگین شد...
در کوی ماه رویی پایم به گل فرو شد سر خیل نیکنامان رسوای شهر و کو شد ای صبر پای برجا منزل به کوی او کن کان دل که بود وقتی اکنون از آن او شد عقلم ز دور بینی جان گفت لعل او را با عقل ...
چشمت به خواب چون به سحرگه گشاده شد صد فتنه را به جانب ما ره گشاده شد گیسوی مشکبوی چو برداشتی ز روی ابر سیاه رفت و رخ مه گشاده شد بر بسته بودم از مژه سیلاب اشک را خاشاک سست بود به ن...
از رشک خنده تو دل غنچه پاره شد این راز سرنهفته او آشکاره شد در باغ دید شکل خرامیدن تو کبک یک نک زد از کنار چمن کناره شد از قطره عرق خط سبز تو آب یافت بارید سیل و طفل گیا شیرخواره ش...
یوسف دل ز زنخدان تو در چه شد خضر جان در ظلمات خط تو گمره شد دی اگر سرو بد امروز قدت طوبیٰ گشت پار استاره بد امسال جمالت مه شد دوش در گلشن روی تو صبا گل می چید نرگس مست تو در خواب خ...
عقلی که زیرک می نمود از عشق تو دیوانه شد از آشنا و خویش و کس یکبارگی بیگانه شد درد تو هر سو رخنه ای می کرد در بنیاد دل ویرانه کردش این زمان چون گنج در ویرانه شد بگریزد از شکر مگس چ...