شمارهٔ ۲۶۹
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد وز غم زنجیر مویان عقل ما دیوانه شد هیچ می دانی چرا سرگشته گردد آفتاب زانکه او بر گرد شمع روی تو پروانه شد نقطه خال تو را تا خط مشکین دایره است مور...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
از خیال خوبرویان چشم ما بتخانه شد وز غم زنجیر مویان عقل ما دیوانه شد هیچ می دانی چرا سرگشته گردد آفتاب زانکه او بر گرد شمع روی تو پروانه شد نقطه خال تو را تا خط مشکین دایره است مور...
ای خجل گل ز رنگ و بوی شما سرخ گشته ز شرم روی شما سرو من تا تو بر لب جویی آبروی است آب جوی شما ای که تو آرزوی جان منی سوخت جانم در آرزوی شما استخوان شدم مگر افتم در قبول سگان کوی شم...
لطافت تو به آب خضر بقا بخشد عبارت تو به در ثمین بها بخشد صبا ز کوی تو از ضعف جان نخواهد برد مگر که بوی خوشت قوت صبا بخشد به چین زلف تو زد لاف مشک چین و خطاست که چین زلف تو با مشک چ...
شبی خیال تو در خون چشم ما آمد چه آشناست که در خون آشنا آمد خیال روی تو نقشی بر آب زد پر آب ز نقش روی تو آبی به چشم ما آمد صبا به کوی تو می رفت و جان من همراه ز راه دور به همراهی صب...
از عشق چه گویم که مرا پیش نیامد وز غم چه نمک ماند که بر ریش نیامد یک روز دلم رفت به چین سر زلفش عمری شد و آن خسته درویش نیامد تیری که توان بر هدف وصل تو انداخت در شست چه گیریم که د...
مه نو شد و آن یار سفر کرده نیامد معشوق جگرخواره دل برده نیامد آزاد کنیم از پی کفارت او جان کان دلبر بد عهد قسم خورده نیامد آزرده شد از تیغ جدایی دل و جانم و آن مرهم جان و دل آزرده ...
نتواند که ز خط تو سوادی خواند هرکه یک حرف سپیدی ز سیاهی داند من سرگشته چو سر بر خط حکمت دارم خامه وارم خط تو چند به سر گرداند آتشی در دلم از روی تو افروخته است آب چشمم برود آتش دل ...
خواهد که خامه راهی در منزلی رساند بر مرکب مرکب بنشست تا براند برخاست همچو ابری بی واسطه ز واسط وز بحر هند گوهر بر روم می فشاند از سوز سینه دودی چون شمع بر سر آید پوشیده آتش دل در پ...
با وصل گل رسیدن بلبل نمی تواند لطفی کند مگر باد بویی به او رساند بر هر ورق چمن را بی حرف ماجرایی ست کو عاشقی چو بلبل تا ننوشته خواند خواهم که جامه بر تن چون غنچه چاک سازم باشد که آ...
اینجا که منم نامه دلبر که رساند در دوزخ سوزان نم کوثر که رساند گیرم که دل من چو کبوتر پرد آنجا این نامه میمون به کبوتر که رساند چون باد خزان آمد و گلها همه رفتند با مرغ سحر بوی گل ...
یار رفت از دیده و در دل بماند دل به زیر بار چون محمل بماند دولت بیدار من چون درگذشت بخت خواب آلود را غافل بماند ماه چون منزل به منزل سیر کرد مشتری در اولین منزل بماند دل بدو دادیم ...
هر دیده رخ خوب تو دیدن نتواند هرکس سر زلف تو کشیدن نتواند خسرو لب شیرین بگزد همچو شکر لیک فرهاد جز از انگشت گزیدن نتواند خون گشت دلم غنچه صفت از غم هجران از ضعف ولی جامه دریدن نتوا...
زبان اشک رنگینم سخن از دیده می راند معمای ضمیر روشنم چون آب می خواند کجا شبدیز زلف سرکشت را دیده دریابد اگر چه اشک گلگون را در این ره گرم می راند جنون اندر سر مجنون نخواهد جنبشی کر...
تا جسته برق رویت از عکس روی زیبا افتاده شعله او در خرمن دل ما تاب تجلی حسن جز عشق ما ندارد محکمترست با تو عهدم ز سنگ خارا در فقر اگر ندارم جز چهره تو وجهی از همتم نباشد جز قامت تو ...
ماه روز افزون من چون مهر خنجر می کشد می خورم سهمی که ابرو چون کمان در می کشد صید لاغر گشته ام آن ترک تیر انداز را وز سیه چشمی کمان بر صید لاغر می کشد دو به دو چشمان او می می خورند ...
خاک تو را ز آب لطافت سرشته اند در وی به غیر تخم سعادت نکشته اند جانهای عاشقان تو ز آنروی چون پری دیوانه می شوند اگر خود فرشته اند بر صفحه عذار تو خطی به دود دل حکمی ست کز قضای الهی...
تا خط بر آن عقیق درخشان نوشته اند دل را ز درد آیت درمان نوشته اند بر لعل نقش بین که ز فیروزه بسته اند بر لاله خط نگر که به ریحان نوشته اند گویی تظلمی بر سلطان حسن او زندانیان چاه ز...
عاشقان از دولت وصل تو دور افتاده اند دور نبود گر ز نزدیکان دور افتاده اند باد پای آهسته تر ران که مشتی خاکیان بر سر راه سلیمان همچو مور افتاده اند زور بر عاشقان کمتر کن که چون تیر ...
سنگ طعنه به سبویم زده اند طبل بدنامی به کویم زده اند کی فتد در کف من دامن وصل سیلی هجر به رویم زده اند تیغ خوبان به جفا خونم ریخت بد نگویم که نکویم زده اند جوی خون می رود از دیده م...
بلبلان در چمن ای دل به خروش آمده اند ز آتش لاله دگر باره به جوش آمده اند شاهدان در چمن از لؤلؤ لالای سحاب چهره آراسته و حلقه به گوش آمده اند زاهدانی که چو من گوشه نشین می بودند این...
هرکس حکایتی ز جمالت شنیده اند ور نه به دیده صورت رویت ندیده اند چون رو به روی تو ننهادند از چه روی عشاق را چو زلف تو سرها بریده اند در جست و جوی قامت سرو تو عاشقان بی پا و سر چو آب...
بهشت را سر کوی او نشان دادند به یاد او همه حوران ز شوق جان دادند کشید عقل به پرگار وهم دایره ای چو شد تمام بدان نقطه دهان دادند چو حرف عشق برین لوح بیست و نه آمد الف که هیچ ندارد ب...
دوش مستان بگذشتند و صلایی کردند درد دل را ز می پخته دوایی کردند نوبت شیفتگی بر در میخانه زدند خطبه عشق تو ایوان سرایی کردند مطرب آوازه در انداخت که شاهان جهان منزل امروز به مأوای گ...
در آن روزی که خوبان آفریدند تو را بر جمله سلطان آفریدند تو را دادند توقیع سعادت پس آنگه روح انسان آفریدند ملاحت در تو یکسر جمع کردند پس آنگه ماه کتعان آفریدند پری را جمله در خیل تو...