شمارهٔ ۱۱
چون به کرشمه کژ کنی طرف کلاه خویش را قبله عالمی کنی روی چو ماه خویش را چرخ کلاه آفتاب از سر رشک بفکند گر تو به چرخ بر زنی عکس کلاه خویش را از پی آنکه تا مگر اسب تو پی بر او نهد خاک...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
چون به کرشمه کژ کنی طرف کلاه خویش را قبله عالمی کنی روی چو ماه خویش را چرخ کلاه آفتاب از سر رشک بفکند گر تو به چرخ بر زنی عکس کلاه خویش را از پی آنکه تا مگر اسب تو پی بر او نهد خاک...
خطاب کرد مرا وقت صبح کای ناصر چرا چو ثابته ساکن شدی ز سیاری پس از خجالت بسیار سر بر آوردم بگفتم از سبب مفلسی و بیماری بگفت چاره این کار سخت آسان است همیشه چاره بیچارگان کند باری بر...
می آمد و هر سو نظری می افکند بر هر طرف از لب شکری می افکند گه گه به کرشمه سوی ما می نگریست وز ناز نظر بر دگری می افکند
می رود قافله عمر رفیقان به شتاب روز مولود رسولست خدا را در یاب حامی ملت و ماحی گناه امت خاتم دولت و ختم رسل از تیغ و کتاب مالک ملک قدم شحنه دیوان ازل حاکم حکم ابد محتسب روز حساب آن...
یار اگر در دیده پنهان است پیدا در دل است گر به صورت می کند دوری به معنی واصل است من به سر آیم به سوی او چو آب آشفته وار گر نیاید سرو ما شاید که پایش در گل است من چو سروم ایستاده پی...
چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است گوش من و بانگ نی و دست من و جام است گر اختر مقصود به ما خوش نبرآید ما را رخ زیبای تو ماه تمام است رخسار تو را لاله دل سوخته هندوست گیسوی تو را سوس...
گلست آنکه ز حسنش جهان گلستان است از او به هر چمنی صدهزار دستان است چو غنچه گر دهن او به خنده پیدا شد هنوز زیر لبش خنده های پهنان است دل صنوبری غنچه را صبا بربود که سرو بر سر گل هچو...
تاق ابروی تو منزلگه بیماران است دام گیسوی تو مأوای گرفتاران است چشم جادوی تو شد پیشرو عیاران زلف هندوی تو سرحلقه طراران است روز و شب مار سر زلف تو در چشم من است تا چه چشمه است که آ...
ز چشمم خون دل هر شب روان است سرشک خونی ام از شبروان است دوان یک شب روانم از شماخی که جان و دل مرا در شابران است سمند عزم را بربسته ام زین همین دم اشک گلگونم روان است رکابم گر گران ...
جانم فدای جانان گر میل او به جان است فرمان دلپذیرش بر جان ما روان است در پای سرو قدش افتاده ام به خواری من خاک آستانت رویم به آستان است از دل سوی زبانم آتش زند زبانه دردسری که دارم...
پیش آن سرو روان آب رخ من آب جوست آب خورد سرو ما گویی مگر از آب روست قاصد خونست ما را آنکه می گوییم یار دشمن جانست ما را آنکه می داریم دوست از ضعیفی تار مویی شد وجودم این عجب کز وجو...
سر امید نهم بر زمین حضرت دوست به بوی آنکه مشرف شوم به صحبت دوست نعیم هر دو جهان داده ام بهای غمش کدام دولت شاهی رسد به دولت دوست اگر چو شمع ببرند دشمنان سر من به دوست که نتابم سر ا...
داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوست برد آرامم به بوی زلف بی آرام دوست خاک می گفتم شوم تا در قدمهایش روم باز می گویم نشیند گرد بر اقدام دوست بارها رفتم به خدمت بر درش بارم نداد هر گد...
سرو روان چو قد بلندت ظریف نیست آب حیات چون لب لعلت لطیف نیست خط دشمن است حسن تو را اندکش مبین موری که دست شیر بپیچد ضعیف نیست ما را شرف به پیش جناب تو مردن است عمری که بی تو می گذر...
از عقل نیست پیش تو رفتن چراغ را آن به که روغنی بچکاند دماغ را بر رو مپیچ سلسله زلف عنبرین بر عارض تذرو مه پر زاغ را ای باد اگر به بردن جانت رسالت است بر تو گرفت نیست بگو ما بلا ماب...
مدار ای اهل دانش با لییمان تو صحبت تا نباشی در ندامت بهشت جاودان باشد نصیبت که ایشان را نبینی تا قیامت
تا جلد جریده در جهان خواهد بود پیوسته به دست دگران خواهد بود می نوش و از این جریده برخوان غزلی کاین عالم فانی گذران خواهد بود
ای زلف و عارض تو با هم چو روز در شب خورشید را ز رویت گاهی عرق گهی تب با روی تو اگر مه دعوی کند به خوبی از اوج آسمانش در کش به چاه نخشب چشمت به طاق ابرو پیوسته تیر در قوس رخ در شکنج...
مسجد و میکده در ملک خدا این همه هست فسق پنهانی و زهد به ریا این همه هست از پی شاهد و می سرزنشم چند کنی برو ای خواجه که در مذهب ما این همه هست واعظا دفتر بدنامی عشاق مخوان هیچ شک نی...
نه جز تو اهل دل را دلبری هست نه از تو در جهان شیرین تری هست نثار گرد راهت گر دلی بود فدای خاک پایت گر سری هست در وصلب به رویم بسته بادا جز این در دو جهانم گر دری هست به زلفت بسته ن...
دیوانه گشتم بر رخت دیوانه را تدبیر چیست زنجیر بر دستش بنه او را به از زنجیر چیست گر من نه سرمستم چرا آشفته می گویم سخن ور من نه لایعقل شدم در عقل من تغییر چیست چشم تو هر دم می کشد ...
صبحدم بر آستانش بیدلی خوش می گریست کس نگفتش کز کجایی خون دل از بهر چیست دهر چون گل می نشاند هر دمم در خاک و خون خاک خواری بر سر من این چه عمرست این چه زیست در شب هجران به شمعی صحبت...
شیوه لعل شکربار تو شیرین کاریست عادت نرگس آشفته تو خونخواریست لازم جعد پریشان تو سرگردانیست همدم غمزه خنجرکش تو بیماریست سوره خط تو در مصحف آیات کمال بهر کوته نظران از تو خط بیزاری...
باده در عشق بار غمخواریست با صبا باد هر کجا یاریست زاهد و زهد و ما و قلاشی میل هر کس به جانب کاریست فارغ از جنتم به دیدارت که از او هم مراد دیداریست سوزم این خرقه و تا همه بینند که...