شمارهٔ ۵۲۹
از عشق همچو آتشم و ناله دود من باشد کزین میانه بسوزد حسود من دشمن کجاست قوت بازوی من کراست کس را نماند طاقت امساک وجود من دی کرده ام ز دیدن تو سجده های شکر دانی تو خود که سهو نباشد...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
از عشق همچو آتشم و ناله دود من باشد کزین میانه بسوزد حسود من دشمن کجاست قوت بازوی من کراست کس را نماند طاقت امساک وجود من دی کرده ام ز دیدن تو سجده های شکر دانی تو خود که سهو نباشد...
مرا که همچو نی از آه و ناله برگ و نواست تنی چو نال نزار و قدی چو چنگ دوتاست نوا ز لعل تو خواهم به بوسه لیک نهفت اگر چه بخت مخالف شد و نیامد راست ز بهر دیدنت امروز فرد می آیم مرا نه...
از صدق می زنم به مهرت چو صبح دم ای آفتاب روشنیی ده به صبحدم چون ذره در هوای تو سرگشته گشته ایم خردی ما مبین که بزرگی تو در کرم من بیش و کم ندانم دانم که هر زمان حسن تو و صبوری من ه...
هر سحرگه در هوای ماه مهرافروز من زهره در چرخ آورد نالیدن دلسوز من آسمان در دست من چون حلقه خاتم شود گر بیابد دست بر وی طالع پیروز من جیب تا دامن چو صبح از مهر خواهم چاک زد تا به کی...
ز زلفت دم زدم دودی برآمد از دهان من لبت را یاد کردم سوخت از آتش زبان من لبت جان است و جان من رسیده از غمت بر لب بیا لب بر لبم نه تا شود پیوند جان من زدی پیکان غمزه بر دلم از پشت بی...
می رفت جان ز بهر دل مبتلای من می گفت دوست را که تو بنشین به جای من تن شد ضعیف و یار نیامد به عیادتم میلی به استخوان ننماید همای من خواندم دعا و سوی فلک کردمش روان شد سنگ و باز بر س...
گفتی که چون باد صبا هر دم میا در کوی من ناگه مباد از حال من بویی برد بدگوی من مویی شدم در عشق تو وان موی بر آتش نهم حقا اگر از یاد تو خالی شود یک موی من انصاف مظلومان بده خود گو که...
ما را دلیست چو ساغر گرفته خون چشمی چنان که شیشه می گشته سرنگون بنشسته است نقش تو چون در خیال من از زلف همچو جیم و خم ابروی چو نون گر آه دل چو تیشه فرهاد برکشم چون سقف بیستون رود از...
در سرم سودای عشق است و جنون وز جنون و عشق گشتم ذوفنون درد حمله کرد و صبر از ما گریخت عشق غالب گشت و عقل ما زبون یک دهان دارم من و صد آه سرد یک جگر دارم من و صد موج خون دیگ سینه چون...
مرغ روانم می پرد تا در هوای کیست این سیلاب اشکم می رود تا در وفای کیست این ماییم و شب ها تا سحر در زیر پهلو خاک در خشتی که دارم زیر سر از خاک پای کیست این گویند اگر آن رشک مه آید ک...
مگذار عاشقان را در انتظار چندین چون نیست اعتمادی بر روزگار چندین رفتی و درد عشقت آشفته کرد ما را یاران روا ندارند آشوب یار چندین دیگر چو نیست ما را در کوی تو قراری تو نیز دور از آن...
من رند و می پرستم و فارغ ز کفر و دین زاهد مرا به چشم حقارت دگر مبین سوزیست در دلم که اگر دم بر آورم سوزم نه آسمان به یکی آه آتشین در نوبت تو رنج همی بارد از فلک در دولت تو درد همی ...
پای از خانه برون نه که بروید گل و نسرین به صبا گوی حکایت ز لب شکر شیرین خود یکی بوسه بده بر دهن تنگ شکوفه که گل و لاله بسوزد ز دم عاشق مسکین تویی در دل که بگویی سخن خویش وگر نه چه ...
بیا که تا اثری از وجود من بر جاست ترا چو نور بصر در میان جانم جاست چو جای سرو سهی در کنار چشمه بود درون چشمت اگر جای کرده ایم رواست همه هدایت و لطف و وفا ز جانب توست همه ضلالت و جو...
آفرین بر من که من از آفرینش برترم طایر قدسم فلک چون بیضه در زیر پرم ثابت و سیار در منقار من چون ارزنند باز سلطانم نپنداری که ارزن می خورم دانه گندم کز او آدم برون شد از بهشت دانه گ...
روز و شب بودند زلف و روی تو با هم قرین صبح روشن مدتی با شام تیره همنشین مشک بی آهوی پر چینش که ماچین خوانده ایم گر بدیدی باز خون گشتی ز غیرت مشک چین آهوان شیرگیر نرگس مخمور او می ش...
ای آرزوی جان من ای عمر نازنین چندین مکن که نیک نباشد جفا و کین در عاشقان به چشم حقارت نظر مکن کین قوم با سگان تو باشند همنشین حقا که مثل بنده نبینی به صد قران در اتحاد صادق و در عش...
او آیینه است و هر طرفی روی ها دارد او روشن همی شود هنر و عیب ما در او هر گه که بنگریم در ابروی و قامتش معلوم می کنیم کژ و راست را در او تزویر و زرق صومعه و خانقه پر است خوش وقت میک...
بر در دل حلقه زد زلف چو زنجیر او جان به در آمد که کیست گفت که دلبند تو مشکل کار مرا از خم ابرو گشاد باد صبا بوی برد حال دلم مو به مو دیده ز رویش بدید صورت ایمان درست زلف وی از کفر ...
مایه مردست خدا مرد بود سایه او کس نبود غیر خدا واقف سرمایه او گر تو شدی مرد خدا طالب اغیار مشو وای بر آن کس که بود غیر خدا وایه او صورت معشوق قدم کز دو جهان دل ببرد جز دل عاشق نبود...
ای بلای عاشقان بالای سروآسای تو کار ما بالا گرفته از قد و بالای تو جان ز دل بردی و جز چهره ندارم وجه زر با وجود مفلسی من چون کنم سودای تو خاک پایتکوری دشمن به چشمم توتیاست ور ز من ...
گر به چمن بگذرد قامت رعنای تو سرو بدان سرکشی بوسه دهد پای تو گل به چنان رنگ و بو زرد شد از روی تو مه به چنان روشنی تیره شد از رأی تو گر به تو یک کنج چشم نیم اشارت کنی هر دو جهان پر...
از غصه بیماری آن نرگس جادو دوتاه شد آن حاجب افسونگر هندو شمعی ست جبین تو که از نور الاهی آویخته از گوشه محراب دو ابرو اوصاف رخ لیلی و آوازه مجنون منسوخ شد از ولوله عشق من و او ای ص...
آرزو دارم که با او باده نوشم رو به رو جان به لب آمد به کامم بر نیامد آرزو پای او بوسم چو زلف و می نهم سر بر زمین من که با تاج سلاطین سر نمی آرم فرو بر میان او ببندم چون کمر خود را ...