شمارهٔ ۵۴۹
بشکفت گل در گلستان آن یار گل رخسار کو برخاست سرو بوستان آن سرو خوش رفتار کو غنچه تبسم می کند آن پسته خندان کجاست سوسن زبان آور شده است آن زلف عنبربار کو سنبل به تاب حسن شد نرگس به ...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
بشکفت گل در گلستان آن یار گل رخسار کو برخاست سرو بوستان آن سرو خوش رفتار کو غنچه تبسم می کند آن پسته خندان کجاست سوسن زبان آور شده است آن زلف عنبربار کو سنبل به تاب حسن شد نرگس به ...
دوش خون از دیده می راندم سرشکم آگه است زانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است از نسیم خاک کویت خار در پای گل است وز هوای مهر رویت تاب در روی مه است شام هجر ما به زلفت راست ناید سر ب...
چو یاد خط تو بگذشت بر زبان قلم برفت آب نبات از لب و دهان قلم شبی حکایت خط تو با قلم می رفت برفت خواب من از گریه و فغان قلم به راستی خیری می دهد ز قامت تو مثل شده ست ز هر دست داستان...
دل گرفت از مسجدم خمار کو خرقه را آتش زدم زنار کو غیر نی کو ناله از ما می کند همدمی دمساز و خوش گفتار کو در جهان جز باده کاو غمخوار ماست یار صافی خاطر غمخوار کو محرمی کز سوز بر بالی...
عکس جان گفتم لبش را با دلم شد گفت و گو خاک ره بودم ز اول کرد اشکم رو به رو از دهانش فاش کن راز وجودم یک به یک وز تن من گوش کن اسرار زلفش مو به مو اشک می آید ز چشمم لاله می روید ز ر...
ای لوای مهتری بر لامکان افراخته غلغل لولاک بر هفت آسمان انداخته شهسوار دین که چون زین بست بر پشت براق از زمین تا اوج او ادنی به یکدم تاخته چون دو چوگان کرده مه را یک سر انگشت تو بر...
آه که مشهور گشت راز نهانم ز آه این همه عیب من است دیده ندارد گناه دیده ز تو دیده ام هر چه به رویم رسید هرکه ستمگر بود زود شود رو سیاه میرم و از تربتم لاله نعمان دمد خاک که خون می خ...
همسر گل می نشود هر گیاه جای عبادت ننشیند گناه عقل من ای چشم تو بادا سپید چشم من ای روی تو بادا سیاه روی بتابید ز روی بتان شرم بدارید ز روی اله دل به زنخدان بتان میل کرد یوسف گم گشت...
در این زمانه به می دلق زرق رنگین به که بت پرست ز صوفی وشان بی دین به غم زمانه مخور ذوق خوشدلی دریاب که هرکه لذت شادی نیافت غمگین به مرا که بر سرکویت فتاده ام رنجور ز خاک بستر و از ...
من آن مرغ غریبم خسته بسته پریده از گل و در خون نشسته به پای خویشتن در دام رفته ز دست چشم صیادت نجسته خط تو سبزه ای بر گل دمیده رخ تو لاله ای بر سرو بسته شکست آورده ام از درد هجران ...
ای خط شب مثالت از آفتاب زنده بر گرد بالش مه از ناز سر نهاده از ابروی تو جوزا بر مه کمان کشیده از طره تو بر گل سنبل کمین گشاده زنجیربان زلفت دل ها به خون کشیده سوداییان چشمت سرها به...
در آ دامن کشان ساقی و مستان را شرابی ده دل مجروح من بستان به مخموران کبابی ده ببر سجاده تقوی و رهن ساغر و می کن بگیر این خرقه ناموس و بر بانگ ربابی ده میان بزم عیاران یکی دم گیر و ...
منم به دیده معنی همه خدا دیده کشیده درد ولی عاقبت دوا دیده ز ریگ های بیابان و برگ های درخت هزار رهبر و ره بین و رهنما دیده ز پیشگاه عدم تا به آستان وجود هزار گونه ز الا و لا بلا دی...
گر راه حرم چون سر زلف تو درازست از کعبه دری بر دل عشاق تو بازست تا گوشه ابروی تو محراب دل ماست ما را نه سر دیر و آهنگ حجازست یک عاشق پاکیزه نظر نیست چو محمود ور نه همه اطراف جهان پ...
صبا تحیت بلبل به گلستان برسان حدیث درد دل من به دلستان برسان روان خویش به سوغات تو روان کردم روان چنانکه روان کرده ام روان برسان به باد پای روان بر چو تنگ بستی زین گران رکاب نگردد ...
حلقه حلقه زلف تو بسته است بر کارم گره یا بپوشیدی ز سهم تیر آه ما زره گر شناسی قدر خود ای ماه روز افزون من کی دهد ماه رخت خورشید تابان را فره یا به نوک تیر مژگان خون جان ما بریز یا ...
بلبل نوایی می زند ساقی بیار آن بلبله تا بشکند ناموس را این زاهد پر مشغله راه حجاز و زاهدان ما و می و کوی مغان اینک صراحی زمزم و بزم گدایان قافله گر طاق گردون بشکند ور بیخ دوران برک...
روی از تو بر نتابم چون رانی ام چو خامه سر بر خط تو دارم گر خوانی ام چو نامه ساقی بیار جامی تا جامه بر فشانم مگذار اهل دل را تا جان برند و جامه چون رفت دین و دانش چه غم ز ننگ و نامم...
مگر باد صبا گوید حدیث جان به جانانه که نبود شمع تابان را خبر از سوز پروانه مرا بر خاطر روشن آیینه است زنگاری که دندان طمع دارد به چین زلف او شانه نسیم از حلقه زلفش چو زنجیری بجنبان...
آغاز می کند دل سر نامه نیازی ای بی نیاز او را تشریف ده جوازی در عقل ما نگنجد ادراک حسن رویت کی محرم حقیقت گردد خیال بازی ای از غبار کویت هر ذره آفتابی وی در هوای عشقت هر پشه شاهباز...
گر دل فنا شد راضی ام کارام در جان کرده ای معمور دار این خانه را کاین بقعه ویران کرده ای یک روز در صبح ازل برقع ز رویت باز شد هر ذره ای را در هوا خورشید تابان کرده ای هرکس که می بین...
جانا تو سوز خاطر پر غم ندیده ای چیزی که وهم غم بود آن هم ندیده ای سوز و گداز و درد دل و فقر و مسکنت ما سال ها کشیده تو یک دم ندیده ای در خوان ناز و بی خبری از وصال و هجر خردی و رنج...
ای یار نازنین چو دل از ما رمیده ای از ما رمیده ای به رقیب آرمیده ای چشمان آهوانه بی آهوی شما دو شاهد عدلند که از ما رمیده ای پیکان تیر غمزه تو در دل من است زانگه که ابروی چو کمان ب...
من کی ام سرگشته ای بیچاره ای دردمندی خسته ای آواره ای دل ز من بربود و پنهان کرد رو شوخ چشمی فتنه ای عیاره ای همچو گل بنشسته بر خار فراق چون گهر درمانده اندر چاره ای از ضعیفی چو سها...