شمارهٔ ۱۲۶
هر چه نه عشقست همه کافری ست سجده که بی صدق بود بتگری ست این سر اگر در قدم او رود سلطنت این سری و آن سری ست ز آتش او هر چه که داری بسوز چهره چو زر کن چه غم بی زری ست عاشق او گر تو ن...

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها میکند و از بخارا خارج میشود. نخست به سمرقند میرود پس از اندک زمانی به هرات میرود ولی روح نا آرام او را امان نمیدهد و در جایی پایبند نمیشود و تمام عمر خود را در سفر و سختی و تنگدستی میگذارند. رد پای شهرهای توس، اردبیل، تبریز، شروان، بغداد، شام و مکه را در دیوان وی میتوان یافت. اشعار ناصر بخارایی به همت الف. رسته به گنجور اضافه شده است.
هر چه نه عشقست همه کافری ست سجده که بی صدق بود بتگری ست این سر اگر در قدم او رود سلطنت این سری و آن سری ست ز آتش او هر چه که داری بسوز چهره چو زر کن چه غم بی زری ست عاشق او گر تو ن...
چشمم به یاد لعل تو دوشینه خون گریست بی سنبل تو نرگس من لاله گون گریست در یاب ای فزون شده از حد دلبری کین چشم اشکبار من از حد فزون گریست پنهان ز دیده یاد تو از خاطرم گذشت خندید از د...
یا رب آن اوج نشین کوکب سیاره کیست نظر آن مه بی مهر به استاره کیست اشک سرخ و رخ زرد و دل گرم و دم سرد شمع سوخته ز آتش رخساره کیست دل بلبل به جفای گل اگر پاره شده است دل گل هیچ ندانی...
مرا ای ماه روزی بی تو سالی ست تو را هر دم ز مشتاقان ملالی ست اگر چه از فراقت در وبالم مدامم با خیال تو وصالی ست دل مجروح من گم شد و گر باز ز خون بر لعل تو خالی ست خالی ست به کام ما...
گر سلسله جنبانی گیسوی پریشان را آشفته کنی دل را دیوانه کنی جان را در صومعه گر بویی پیدا شود از عشقت از خرقه برون آرند صد مشرک پنهان را از زلف مزن چوگان بر گون زنخدانت تا گوی ز سر س...
دیدم گل سرخ سخت پیراسته بود بلبل به دعای سحرش خواسته بود بس تازه و دلگشا و آراسته بود گویی که به روی صبح بر خاسته بود
زهی بنا که جناب تو قبله فضلاست چهار رکن تو همچو حرم مقام صفاست اثیر را به دل از رشک قدر تو آتش محیط را به کف از شرم گوهر تو هواست به شکل عارض یاری خطی به پیرامن دو تاق تو چو دو ابر...
خانه دیده من رهگذر دریایی ست که شب و روز در او هندوی مردم زایی ست روی ما آب روان و گل زردی دارد به تفرج گذر ای دوست که خوش مأوایی ست به چه رو ماه به روی تو برابر گردد و نیست با لبت...
ز کفر زلف تو اسلام در پریشانیست ز چشم کافر تو فتنه در مسلمانیست هزار کان لطافت نهاده در لب توست که آن عقیق گهرپوش گوهر کانیست هر آدمی که نداند کمال حسن تو را یقین شناس که آن از کما...
در شهر یار پخته ما جز کباب نیست وز همدمان کهنه کسی جز شراب نیست هم صحبتی که با همه کس خوش سخن بود بسیار جسته ایم و به غیر از رباب نیست روی از بساط دهر به شطرنج کرده ایم کز شاه او و...
مردم از غم وین غمم بر سر که غمخوار نیست شاد بادا غم که جز با وی وفاداریم نیست مرده ام دیده است پندارد مگر من زنده ام در حقیقت این تمنا غیر پنداریم نیست صد هزاران راز دارم در دل پر ...
عشق پدیدار هست یار پدیدار نیست پرتو دیدار هست یاری گفتار نیست در ره او سالها رفتم و سودی نداشت بر در او بارها آمدم و بار نیست دعوی یاری او کردم و سودی نبود یاری ما باطلست یار اگر ی...
ناله یادت می دهد کز بیدلانت یاد نیست لیک او باد است و از وی حاصلی جز باد نیست در رهت از ناتوانی آب چشمم می برد دیگرم جز اشک گلگون هیچ استعداد نیست ز آتش عشق تو سوزد خلوت دل هر زمان...
جان ما بی شرف صحبت جانان خوش نیست حکم سلطان وصالست که هجران خوش نیست بی لب و عارض او دیده ندارد نوری بی وجود گل و مل طرف گلستان خوش نیست ساقیا باده روشن که جهان تاریک است مطربا نغم...
نبود ز پند فایده آن را که هوش نیست با من زبان مشو که مرا با تو گوش نیست بلبل مکن نفیر که پروانه را ز عشق می سوزد اندرون و زبان خروش نیست عاشق مگوی مدعی یی را که پیش او از سوی یار ن...
همچو رخسار تو مه بر گوشه افلاک نیست همچو بالای تو سروی در چمن چالاک نیست مهر حسنی دارد اما نیست ایمن از زوال گل تو را ماند دریغا دامن گل پاک نیست یا رب اجزای وجودت از چه درخور کرده...
عاشق سرگشته را پروای ننگ و نام نیست دستگیر عاشقان خسته دل جز جام نیست نیست ره در بزم رندان زاهدان خشک را مجلسی کان جای خاصان است بار عام نیست مست درد عشق را با دنیای و عقبی چه کار ...
ای چشم تو کشیده ابروی چون کمان را تیری که می گشایی از ما طلب نشان را آن دم که تیر غمزه بر بی دلان گشایی مرغ از هوا در آید از بهر جان فشان را من در میان جانت چون نی کمر ببستم تا تو ...
ایام شباب است شراب اولاتر هر غمزده ای مست و خراب اولاتر عالم همه سر به سر خراب است و یباب در جای خراب هم خراب اولاتر
گل از نشاط به صد برگ مجلسی آراست که از ترنم بلبل در او هزار نواست تعلقی که میان گل است با بلبل صبابه است کز او اشتقاق باد صباست مگر که مهر گیا داده اند بلبل را که در چمن همه گلبانگ...
من دگر دم نزنم گر چه دمم همدم نیست خود مرا زهره که پیش تو بر آرم دم نیست مردم دیده برون می کنم از خانه چشم تا نبیند رخ خوب تو که او محرم نیست دل سخت تو به هنگام جفا چون سنگ است این...
دل مجروح را پروای تن نیست شهید عشق محتاج کفن نیست به غیر عشق کاری نیست ور هست به غیر عشق بازی کار من نیست چو رویت ماه گردون نباشد به بالای تو سروی در چمن نیست مرا دل می کشد جایی که...
عاشق که دور ماند ز معشوق زنده نیست بر من مخند بخت که این جای خنده نیست تا غایبی ز چشم من ای پادشاه حسن بی تو چه محنت است که بر جان بنده نیست گلگون اشک راندم و در تو نمی رسم با آنکه...
کار عشق است اگر پیش تو انکاری نیست عاشق حسن بتانیم و جز این کاری نیست دوست نبود که به دل میل ندارد با دوست یار نبود که به جان در طلب یار نیست بسکه در عشق تو آزرد مرا طعن رقیب زار م...