باب اول در حکمت - مذهب مختار
چون بزرگان و زیرکان خرده دان که اکنون روی زمین به ذات شریف ایشان مشرف است در تکمیل روح انسانی و مرجع و معاد آن تامل نمودند و سنن و آرای اکابر سابق را پیش چشم بداشتند خدمتشان را بدی...

خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
چون بزرگان و زیرکان خرده دان که اکنون روی زمین به ذات شریف ایشان مشرف است در تکمیل روح انسانی و مرجع و معاد آن تامل نمودند و سنن و آرای اکابر سابق را پیش چشم بداشتند خدمتشان را بدی...
حکما در حد حکمت فرموده اند الحکمه استکمال النفس الانسانیه فی قوتیها العلمیه و العملیه اما العلمیه فانها تعلم حقایق الاشیاء کماهی و اما العملیه فانها تحصیل ملکه نفسانیه بها تقدر علی...
اصحابنا می فرمایند که شخصی که بر قضیه هولناک اقدام نماید و با دیگری به محاربه و مجادله در آید از دو حال خالی نباشد یا به خصم غالب شود و بکشد یا بعکس اگر خصم را بکشد خون ناحق در گرد...
حکما فرموده اند که نفس انسانی را سه قوه متباین است که مصدر افعال مختلف می شود یکی قوه ناطقه که مبدا فکر و تمییز است دوم قوه غضبی و آن اقدام بر اهوال و شوق ترفع و تسلط بود و سوم قوه...
اصحابنا می فرمایند که قدما در این باب غلطی شنیع کرده اند و عمر گرانمایه به ضلالت و جهالت بسر برده هر کس که این سیرت ورزد او را از زندگانی هیچ بهره نباشد در نصل تنزیل آورده است کهان...
در سیر اکابر سلف مطالعه افتاده است که در ازمنه ماضیه عفت را یکی از خصایل اربعه شمرده اند و در آن فرموده اند عفت عبارت است از پاکدامنی و لفظ عفیف بر آن کس اطلاق کردندی که چشم از دید...
راستی اصحابنا نیز این خلق را به کلی منع نمی فرمایند می گویند که اگر چه آن کس را که حلم و بردباری ورزید مردم بر او گستاخ شوند و آن را بر عجز او حمل کنند اما این خلق متضمن فواید است ...
حلم عبارت از بردباری است قدما حلیم کسی را گفته اند که نفس او را سکون و طمانینتی حاصل شده باشد که غضب به آسانی تحریک او نتواند کرد و اگر مکروهی بدو رسد در اضطراب نیفتد از حضرت رسالت...
اصحابنا می فرمایند که این اخلاق به غایت مکرر و مجوف است هر بیچاره ای که به یکی از این اخلاق ردییه مبتلا گردد مدة العمر خایب و خاسر باشد و بر هیچ مرادی ظفر نیابد خود روشن است که صاح...
حکما فرموده اند که حیاء انحصار نفس باشد تا از فعل قبیح که موجب مذمت باشد احتراز نماید رسول- علیه السلام- می فرماید که الحیاء من الایمان و وفا التزام طریق مواسات سپردن است و از چیزی...
چون بزرگان ما که به رزانت رای و دقت نظر از اکابر ادوار سابق مستثنی اند به استقصای هر چه تمامتر در این باب تامل فرمودند رای انور ایشان بر عیوب این سیرت واقف شدلاجرم در ضبط اموال و ط...
از ثقات مروی است که مردم در ایام سابق سخاوت را پسندیده داشته اند و کسی را که بدین خلق معروف بوده شکر گفته اند و بدان مفاخرت نموده فرزندان را بدین خصلت تحریض کرده اند این قسم را چنا...
اما مذهب اصحابنا آنکه این سیرت اسوء سیر است و عدالت مستلزم خلل بسیار و آن را به دلایل واضح روشن گردانیده اند و می گویند بنای کار سلطنت و فرماندهی و کدخدایی بر سیاست است تا از کسی ن...
اکابر سلف عدالت را یکی از فضایل اربعه شمرده اند و بنای امور معاش و معاد بر آن نهاده اند معتقد ایشان آن بوده که بالعدل قامت السموات و الارض و خود مامور ان الله یامر بالعدل والاحسانب...
خدایا تا از این فیروزه ایوان فروزد ماه و مهر و تیر و کیوان شه خاور جهان آرای باشد زمان باقی زمین بر جای باشد بر این نیلوفری کاخ کیانی کند خورشید تابان قهرمانی جهانرا چار عنصر مایه ...
ضمیر پاک آن مرغ سخن ساز چو این افسانه کردم پیشش آغاز شد از حال دل پر دردم آگاه چو آتش گشت و شد با باد همراه به خلوتگاه آن آرام جان رفت باستادی ز هر چشمی نهان رفت باو از هر دری افسا...
چو زلف خویشتن ناگه برآشفت بتندید و در آن آشفتگی گفت بدان رنجور بی درمان بگویید بدان مجنون بی سامان بگویید چو سودا داری ای دیوانه در سر ز سر سودای ما بگذار و بگذر نه کار تست این نیر...
ز سوز عشق من جانت بسوزد همه پیدا و پنهانت بسوزد ز آه سرد و سوز دل حذر کن که اینت بفسرد وانت بسوزد مبر نیرنگ و دستان پیش آن کو به صد نیرنگ و دستانت بسوزد به دست خویشتن شمعی میفروز ک...
ترا آن به که راه خویش گیری شکیبایی در این ره پیش گیری روی چون عاقلان در خانه زین پس نگردی این چنین دیوانه کس مکن با چشم سرمستم دلیری که از روبه نیاید شیر گیری مکن با زلف شستم عشقبا...
چو این پیغامها در گوش کردم بکلی ترک عقل و هوش کردم ز شوقش آتشی در جانم افتاد دلم دریای خون از دیده بگشاد ولی میداد هردم دل گوایی که با او زود یابم آشنایی دو روزی گر دلی خرم نباشد چ...
دگر بار از سر سوزی که دانی در آن بیچارگی و ناتوانی به خلوت پیش آن فرزانه رفتم دگر ره با سر افسانه رفتم فتادم باز در پایش به خواری بدو گفتم ز روی بیقراری چه باشد کز سر مسکین نوازی ب...
دگر بار آن فسونگر مرغ چالاک چو پیشش می نهادم روی بر خاک قدم در ره نهاد از روی یاری به جان آورد شرط جان سپاری خرامان شد بر آن سرو آزاد به شیرینی زبان چرب بگشاد که ای نوباوه باغ جوان...
چو بشنید این سخن را سرو آزاد جوابش داد کای فرزانه استاد من آن شمعم که صد پروانه دارم کجا پروای این دیوانه دارم ندارد سودی این افسانه گفتن حدیث آنچنان دیوانه گفتن به دست خود کسی چون...
دگر بار آن فسون پرداز استاد بر او افسونی از نو کرد بنیاد جوابش داد کای سرو سرافراز مکن زین بیشتر بر بیدلان ناز اسیری کو تمنای تو دارد سرش پیوسته سودای تو دارد چنین تا چند کوشی در ه...