بخش ۱۹ - پاسخ معشوق قاصد را بار دیگر
چو با همراز خود همداستان شد زبان بگشاد و با او همزبان شد به صد آزرم گفت ای مهربان یار برو آن خسته دلرا دل بدست آر که عشقی تازه می افروزدم دل بر آن بیچارگی میسوزدم دل از آن آتش که ا...

خواجه نظامالدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفهپرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیرهای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد. وی در حدود سالهای ۷۷۱ و ۷۷۲ هجری قمری زندگی را بدرود گفت. از آثار برگزیدهٔ او میتوان به مثنوی عشاقنامه، کتاب اخلاقالاشراف، ریشنامه، صد پند، لطایف و ظرایف، رسالهٔ دلگشا و بالاخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد.
چو با همراز خود همداستان شد زبان بگشاد و با او همزبان شد به صد آزرم گفت ای مهربان یار برو آن خسته دلرا دل بدست آر که عشقی تازه می افروزدم دل بر آن بیچارگی میسوزدم دل از آن آتش که ا...
بتی فرخ رخی فرخنده رایی به شهرستان خوبی پادشاهی میان نازنینان نازنینی ز شیرینیش شیرین خوشه چینی رخش گلبرگ خوبی ساز کرده قدش بر سرو رعنا ناز کرده گرفته سنبلش بر گل وطن گاه سهیل آویخ...
سحرگاهی که باد صبحگاهی ببرد از چهره گردون سیاهی شفق شنگرف بر مینا پراکند فلک دردانه بر دریا پراکند ز مشرق شاه خاور تیغ برداشت سپاه زنگبار اقلیم بگذاشت کلاه از فرق فرقد در ربودند نط...
گر آن مه را وفا بودی چه بودی ورش ترس از خدا بودی چه بودی دمی خواهم که با او خوش برآیم اگر او را رضا بودی چه بودی دلم را از لبش بوسیست حاجت گر این حاجت روا بودی چه بودی بتی کز وی بخ...
در این اندیشه شب را روز کردم فراوان ناله دلسوز کردم چو از حد افق هنگام شبگیر علم بفراشت خورشید جهانگیر ز مشرق بر شفق زر می فشاندند به صنعت لعل در زر می نشاندند چراغ طالع شب تیره می...
چو زرین بال عنقای سرافراز ز مشرق سوی مغرب کرد پرواز نهان گردید شمع گیتی افروز سپاه شام شد بر روز پیروز عروس مهر رفت اندر عماری مقرر گشت بر شب پرده داری هیون کوه را در سایه بستند ز ...
چنین زیبا نگاری دلستانی به رعنایی و خوبی داستانی چنان بر عاشق خود مهربان بود که گویی عاشق جان و جهان بود نبودی با منش جز مهربانی ندیدیم جز از او شیرین زبانی مدامم خرمی دمساز بودی ب...
دلا تا چند از این صورت پرستی قدم بر فرق هستی زن که رستی غم هر بوده و نابوده تا چند حکایت گفتن بیهوده تا چند چو رندان خیز و چابک دستیی کن ز جام نیستی سر مستیی کن رها کن عقل و رو دیو...
من اندر عیش و بختم در کمین بود چه شاید کرد چون طالع چنین بود زناگه بخت وارون بر سرم تاخت از آن خوش زندگانی دورم انداخت ز هر سو دشمنانم را خبر شد حدیث ما به هر جایی سمر شد جهانی را ...
چو این ناخوش خبر در گوشم آمد به صد زاری دل اندر جوشم آمد جهان آن عیش شیرینم بشورید مرا زان ماه مهر افروز ببرید ز درد دوریش دیوانه گشتم ز هوش و خواب و خور بیگانه گشتم چو بر جانم فرا...
خیالی بود و خوابی وصل یاران شب مهتاب و فصل نوبهاران میان باغ و یار سرو بالا خرامان بر کنار جویباران چمن میشد ز عکس عارض او منور چون دل پرهیزکاران سر زلفش زباد نوبهاری چو احوال پریش...
دریغ آن روزگار شادمانی دریغ آن در تنم زندگانی کجا رفت آنکه طبعم شادمان بود امیدم حاصل و بختم جوان بود
خم ابروی او در جان فزایی طراز آستین دلربایی خدا از لطف محضش آفریده به نام ایزد زهی لطف خدایی به غمزه چشم مستش کرده پیدا رسوم مستی و سحر آزمایی ز کوی او غباری کاورد باد کند در چشم ج...
شبی چون شام در فریاد و زاری به صبح آوردم اندر نوحه کاری صباحی ناگهانم خواب بربود زمانی جانم از زاری بیاسود خرامان آمد اندر خواب نوشین خیال آن سهی سروم به بالین مرا دید اوفتاده زار ...
الا ای باد عنبر بوی مشکین ندیم و مونس عشاق مسکین شفا و راحت هر دردمندی دوا و چاره هر مستمندی علاج سینه دل خستگانی مداوای به غم پیوستگانی تو آری نامه از یاران به یاران تو سازی مرهم ...
چه کم گردد خدایا از خداییت چه نقصان آید اندر پادشاییت که گر بیچاره ای کامی بیابد دل افگاری دلارامی بیابد خداوندا اگر چه دورم از یار از او ببریده ام امید یکبار و گرچه روزگارم زو جدا...
به بهتر طالع و فرخنده تر فال دوم روز رجب در نون الف ذال به نظم آوردم این درد دل ریش به هر کس باز گفتم قصه خویش دو هفته هفتصد بکر از عماری برآوردم چو خاطر کرد یاری غرض آن بود کین اب...
نخستین روز کاین چشم بلاکش مرا از عشق او در جان زد آتش دل از جان و جوانی بر گرفتم امید از زندگانی بر گرفتم چنان در عشق او دیوانه گشتم که در دیوانگی افسانه گشتم خرد میگفت کی مدهوش بی...
شبی شوقم شبیخون بر سر آورد ز غم در پای دل جوشی برآورد تنم زنار گبران در میان بست دل شوریده شوری در جهان بست بکلی از خرد بیگانه گشتم چو افیون خوردگان دیوانه گشتم چو زلفش بیقراری پیش...
دلم زین بیش غوغا برنتابد سرم زین بیش سودا برنتابد غمت را گو بدار از جان ما دست که آن دیوانه یغما برنتابد ز شوقت بر دل دیوانه ماست غمی کان سنگ خارا برنتابد ز چشمم هر شبی مژگان براند...
در آن شبهای تار از بیقراری چو بسیاری بنالیدم بزاری مگر کز آه من سرو گلندام صدایی گوش کرد از گوشه بام بر آن نالیدن من رحمت آورد خرامان رو به نزدیکان خود کرد یکی را زان پریرویان طناز...
پس از عمری که دل خونابه میخورد خرد بیرون شد و دل کار میکرد چو بر دل شد ز غم راه نفس تنگ به صد افسون و صد دستان و نیرنگ عقابی تیز پر را رام کردم به سوی آن صنم پیغام کردم که ای هم جا...
بدیدم چشم مستت رفتم از دست گوام دایر دلی گویایی هست دلم خود رفت و میترسم که روزی به مهرت هم نسی خوش کامم اج دست بب زندگی این خوش عبارت لوانت لاوه نج من ذبل و کان بست دمی بر عاشق خو...
وقت آن شد که کار دریابیم در شتاب است عمر بشتابیم دیده حرص و آز بر دوزیم پنجه زهد و زرق برتابیم ما گدایان کوی میکده ایم نه مقیمان کنج محرابیم نه ز جور زمانه در خشمیم نز جفای سپهر در...