شمارهٔ ۲۶ - به یکی از دوستان نگاشته
امیدگاها سرکار صمدآقا از گریز بی هنگام شماری دیگر برداشت و هنجاری دیگر گرفت اسب سواری را که دست اویز گریز بود در کمند خویش آورد و میرزا فتح الله را از در دیده بانی پاس اندیش فرگاه ...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
امیدگاها سرکار صمدآقا از گریز بی هنگام شماری دیگر برداشت و هنجاری دیگر گرفت اسب سواری را که دست اویز گریز بود در کمند خویش آورد و میرزا فتح الله را از در دیده بانی پاس اندیش فرگاه ...
گم کنم در راه حی از گریه گفتم پی در آب چشم تا برهم زدم یکباره گم شد حی در آب محمل از رفتار ماند ای آه مشعل بر فروز تا ببینم ناقه از اشک که دارد پی در آب دور کن دور از دلم دست آستین...
سوی غیری چو خدنگش ز کمان می گذرد ناوک غیرتم از جوشن جان می گذرد کس ز زحمت نبرد بهره که از غایت ناز تا تو شمشیر برآری ز میان می گذرد یار در بزم و نمی آرمش از بیم نگاه فصل گل بین که ...
اوفتد یوسف دیگر ز تو در چاه دگر در هراسم ز دم گرگ تو ای خیره سحر ز این دم گرگ بر آهوی حرم یوز متاز هان و هان این دم شیر است ببازی مشمر از دم گرگ تو شیران خدا رو به صید از دم گرگ تو...
اگر من بر چمد آن سرو رعنا را چمن پیرای مینو پی بردطوبی را نخواهم کوته این غوغا کاش در محشر بجای رستخیز آرند آنبالا را نبرد زلف وخال و خط این لر ترکان ببرد از یاد مردان رزم آناعدا ر...
آن حسن بدیع را حسابی دگر است بر طلعت مهر و مه نقابی دگر است مسرای زمهر و مه که آن جبهه وروی ماهی دگر است و آفتابی دگر است
فدایت شوم مرا بر استاد قادر قاهر شیخ طاهر در اوامر و نواهی دستی نیست و گفت رهی را در ضمیر مهر نظیرش اگر همه لابه و نیاز نشستی نه ارقام پی رسوم عروس کابینی است و شاهد پی آذین جز به ...
بلا گردان خاک پایت شوم اول صبح دیده شب نخفته به دیدار همایون خطابت که غیرت جمشید بود و رشک افسر خورشید زیارت حاصل شد بدل زنده گشتم و به جان بنده چهره به خاک سودم و تارک بر افلاک مص...
این چه درد تاب نورد است و کدام رنج تیمار آورد که بر آسمان از آه آذر افروزم اختر سوخت و در لای خیز دیده خونریزم رخت به دریا افکنده رباعی رنجی که به پای مهر سای تو فتاد نز کاوش بخت م...
خضر پنداری نهانی کرده قدری می در آب ورنه کی بودی بقای زندگانی کی در آب نیستم ماهی سمندر نیز لیک از چشم و دل رفت ایامم در آتش گشت عمرم طی در آب مردم چشم مرا گر خانه ویران شد چه شد د...
جز فراز لب جان پرورش آن جادوی چشم سحر کشنید که بالاتر از اعجاز آید
زاده زهرا به کام زاده مروان نگر آه آه گردش دوران نگر آن به عزت این به خواری این ببین و آن نگر آه آه گردش دوران نگر اهل مروان تیغ بر کف آل یاسین نقد جان زین و آن گر نظر داری عیان نف...
به امتحان مکش آن ابروان به که هیچ کس نکشد آن کمانبه به پر غیر پریدن همی بدان ماند که بر فلک شدن از نردبان به خیال روی تو پختن به گریه دانی چیست که کشت شلتوک بر ناودان به نبات مردی ...
افزود اگرش به لاله سنبل چه کم است آمد سوسن طراز سوری چه غم است فرمان خط از عزل تعلق ما را سردار مثال مصطفی و رقم است
فدای مبارک حضورت شوم حامل ذریعت می گوید مهد علیا سترکبری والده ماجده سپهر برین را مهین ماه نوجهان کهن را بهین شاه نو ولیعهد روحی فداه والده محترمه مرحومه خود را حجاز سپار و حج گزار...
جان و تنم برخی تن و جانت باد بارنامه سرکار والا که آورده روان پروران و پرورده سخن گستران با گفت گهر سفتش زیر و بالا بود دامان و کنارم شرم دریا دریا گوهر ارزنده و رشک گردون گردون اخ...
قربان دیده پاک و دامن پاکیزه ات شوم خطاب رحمت نصاب همایون زیارت شد شاخ امیدم گل کامکاری شکفت و باغ مرادم سبزه امیدواری دمید آنچه فرموده اند بجا و سزاست و شایسته روا از جهت ما نقصان...
به خاک تیره خون دختر رز ریخت از پندت برو واعظ که این خون باد دامنگیر فرزندت خلل گر نیستت در گوهر واعظ چرا مادر به عهد کودکی در دامن محراب افکندت تو را تحت الحنک عابد نبی دانی چرا ف...
به تعب می کشدم چرخ چه شد غمزه یار که به یک چشم زدن بگذردم کار از کار بیش و کم عشق کشنده است چه دجله چه محیط آب یک نی چو همی بگذرد از سر چه هزار نو به نو تختگه خسرو دوری است دلم طرح...
شهنشاهی که بودی گوی گردون گوی چوگانش سر از چوگان کین گردید گوی آسا به میدانش سکندر حشمتی کآب خضر از خاک ره بردی به ظلمات عطش در تیره گون شد آب حیوانش خلیلی کش فدا زیبد چو اسمعیل صد...
ز اسرار حقیقت زاهد آن دانای به چه داند یا چه بیند کور مادرزایبه فروش زهد و تقوی را همی سودا پزد مفتی زهیمفتی زهی سودای به جهان مصر است و هر چه اندر بوی جادوی فرعونی قضا موسی و شیخ ...
همت به دو کار بر یک انسان نگماشت وان سفله که خود گرفت یزدان بگذاشت در هر دو منه پای طلب کز یک دست زنقحبه دو هندوانه بر نتوان داشت
قربانت شوم رهی را در نگارش استدعای ارقام علیه عالیه که استخلاص قومی بی پناه و گروهی بی گناه موقوف به زیارت و اشارت اوست راز شمار انشا تراشی و شعر فروشی خوانده اند عامی خام و خامی ن...
فدایت شوم مدتی است خطابی از سرکار فروغ افزای چشم و سرور بخشای دل نگشته همواره دیده در راه بود و روز خاطر به دل نگرانی سیاه که آیا در این قضیه عام که عموم بلاد را پای فرسود گزند کرد...