شمارهٔ ۵۸
نه ز آسمان توجه نه زاختر اعتنایی نه ز دوستان حمیت نه ز دشمنان حیایی من بی امیر و لشکر کیم اندرین معسکر حشم بلا ز پیشی سپه غم از قفایی به جز از خدنگ پران به جز از وعید کشتن نه سفیر ...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
نه ز آسمان توجه نه زاختر اعتنایی نه ز دوستان حمیت نه ز دشمنان حیایی من بی امیر و لشکر کیم اندرین معسکر حشم بلا ز پیشی سپه غم از قفایی به جز از خدنگ پران به جز از وعید کشتن نه سفیر ...
زانم چه که خم باده گلگون جو شد یا شاخ شکوفه ها دگرگون جو شد دیگی که به طمع خام ما نارد جوش گر خود همه کام پخته در خون جو شد
ذوق فتراک ترا گشته فراهم سر چندی ای سرم خاک گذار تو برانگیز سمندی
نامه مرسله هنگامی خوش کرب سوز و طرب ساز افتاد سپاس صحت را چهرسای آستان نیاز آمدم قاصد ره نورد است شرح حالی لازم افتاد بیستم صفر است در دارالملک ری با سلامت سخت پی راهی می سپرم وتجد...
جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت افسانه درد پای و روز آشفته سامان مرا بنده زاده بر فرهنگ دری دست گشاد و داستان پرداخت بی رنج افزایی و سخن سرایی این رنجور خسته و نیم جان شکسته خواهی...
آن مرغ که جز در چمن آرام ندارد پیداست که مسکین خبر از دام ندارد کافر نکند آنچه کند چشم تو با خلق این ترک سپاهی مگر اسلام ندارد آغاز مکن راه غم عشق که صد ره من رفتم و باز آمدم انجام...
از توام با همه حسرت نه سراغی نه صفایی بر منت با همه رحمت نه عبوری نه عطایی ندهی بار به خویشم نه به سروقت من آیی من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی ...
گر جام کشی مایه شینت دانند ور طره زبون ثقلینت دانند چون من به خطی سبزولبی سرخ گرای تا کامروای نشاتینت دانند
در جهان از جهت گردن و ابرو علمی حجت این بس که همی صاحب سیف و قلمی
دوری فرخنده دیدارت که با درازی رستاخیز از یک پستان شیرخورده رنج روان رست و شکنج جان انگیخت اگر با یاران اصفهان که من بنده را دیرینه خداوندند و سرکار را از در راستی و درستی خواستار ...
فدایت شوم از عهد حرمان تاکنون دو سه ماه فزون است با تکریر ذرایع و تجدید عرایض از صدر حضرت که مطاف صدور باد و دل شکستگان نزدیک و دور را محل اسعاف سرور از تلاوت کتابی تنزیل آیه روان ...
زنده رود ار کنم از دست غمت مژگان را خاک بر باد دهم ساحت اصفاهان را خازن خلد اگر آن روی بهشتی بیند جاودان رخت به دوزخ فکند غلمان را بعد ازاین بر سر آنم که اگر دست دهد دامن وصل تو در...
ماه چاه نخشب خم در نقاب ساغر است یا به چینی پرده در خاقان چین را دختر است بس که شب ها آتشم از تاب دل در بستر است کس نداند کاین منم یا توده خاکستر است زلف آن بر روی او یا مجمر اندر ...
زکلکت یکم ناله آمد به گوش کزآنم پراکنده شد رای و هوش چه با فر یزدان برآکنده ای سزد گر ز فرمان پراکنده ای تنی رسته ز آسایش جان و دل چه پاید در آلایش آب و گل تو آزاده و دام فرمان کمن...
حریم عصمت آنگه ناقه عریان سواری ها نگون باد ازهیون چرخ این زرین عماری ها سراری عز و دولت را ستیزه چرخ کرد آخر به دل دولت به درویشی عوض عزت به خواری ها یکی چونان که نیلوفر در آب از ...
من نگویم آفرینش سر به سراند جنس حیوان خاصه ناطق بیشتر اند در به گوهر جز که دانای تر ونادان خشک در تر وخشک آنچه بینی خشک وتراند آن چنان کز خانقه خسبان هم از شهروزگان کو به کو بگریز ...
جهان و آنچه اندرو یکسریکی خوانستی بر این خوانکیهان میهمانستی فلانگفتم مرد ارواح است چون دیدم کمند او و این بام آسمان و ریسمانستی
آنجا که زیاد و کم قدح نوش شراب ساقی به حریف سفله پیما می ناب خردی و بزرگی منگر می ده از آنک به یک ده آباد ز صد شهر خراب
یار دیرینه دوست بی کنیه انباز درنگ و گشت دمساز شبستان و دشت حاجی محمد علی را پویه اندیش فرخ دیدارم و آرزومند خجسته گفت و گزار هشتم ماه رجب است به راهی برخان نو که بنیادی بلند است و...
اسمعیل خود دانی از دراز درایی گریزانم و در گفت و نوشت کم سرایی و کوتاه گرایی را به مویی آویزان ولی چون نگارش پارسی پرداخت دشوار است و از این روش تا آن منش ها همان دستان موزه و دستا...
جوانکی از پیرزادگان بیابانک خواهری داشت معصومه نام میان این خواهر و برادر شیفتگی های لیلی مجنون بود و فریفتگی های عباسه و هارون معصومه شوهر خواست آبستن گشت هنگام زادن رسید درد بار ...
لرزدم تن چو خدنگت به دل چاک آید بگذرد ترسم از آن جانب و بر خاک آید نه همین غیر رهم بسته ز کویت که مرا کار صد مدعی از دیده نمناک آید با وجود صلحا هشت خیابان بهشت به مویزی نخرم یک قل...
قاسم ای جشن طرب بر تو تباه حجله عیش عروس از تو سیاه در مکش باره سوی قربانگاه چکند یک تن و یک دشت سپاه به صف آرایی مژگان سوگند به جگر کاوی پیکان سوگند از زبان تا به پر تیر قسم از کل...
این خر گله بی وجود مردم ایجاد تا آدم راستین نگردد به جهاد البته قیام تو نگردد نزدیک از دوریت ای قیامت کبری داد