شمارهٔ ۱۲۵ - به دوستی نوشته
سر نامه بنام آن خداوند که دل ها را به دل ها داده پیوند اسیری کز غمت جان می فشاند به عز عرض عالی می رساند که حیران آن سنگینم اگر قابل آنم که در خیل غلامان باشم چرا به مقدم شریفم سرا...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
سر نامه بنام آن خداوند که دل ها را به دل ها داده پیوند اسیری کز غمت جان می فشاند به عز عرض عالی می رساند که حیران آن سنگینم اگر قابل آنم که در خیل غلامان باشم چرا به مقدم شریفم سرا...
ای خم ابروی کجت قبله راستین من کفر و جنون زلف تو فتنه عقل و دین من تا تو کمر به کین من بستی و من به مهر تو با همه کس به ذره مهر نماند و کین من می نرهد ز سوختن پخته و خام و خشک و تر...
از آن لب جان فروز دم دم بکشی وز آن خط مهرسوز کم کم بکشی این است اگر دهان و خطی که تراست ترسم که به هیچ و پوچ عالم بکشی
فدایت شوم نامه شیرین عبارت دل را به عفو جرایم ماضی بشارت داد و جان را به رامش جاوید اشارت کرد بیت شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند خدا شاهد است و...
منت ایزد را که بر شرع نبی اقرار من این گواهی بس که زاهد می کند انکار من در خراباتش به جامی بارها کردم گرو تا نپنداری سعادت نیست در دستار من میکده کردم بنا کو بانی بیت الحرام تا بپر...
گر زاهد خشک بالمثل تر بودی صد گونه خلل به حکمت اندر بودی با آن همه احتراز شرع از ارجاس کی کیش معاشرت میسر بودی
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم سفری حکم آبشخورم از سمنان رخت اقامت به ری کشید به دستور اسفار سابقه در جوار مرحوم فاضل خان که مرا مهربان خداوند بود واین ب...
مکن ای فقیه منعم ز حدیث جام و باده که حرام کرده می را برو ای حلال زاده زگشاد و بست اختر شبی آن بود که بینم در خانقاه بسته سر جام می گشاده به رهی که نعل ریزد ز تحیر اولین پی همه اسب...
تا کی پی فردوس سراپا پویی گه بسته رنگ و گاه خسته بویی سردار تو از اصل مپرداز به فرع رو خربزه خورباش چه بستان جویی
فدایت شوم روزی دو پیش از این پیمان بر آن رفت که نامه ای از آورده خیال خود نگارم و مطرح انظار حضرت دارم بر امتثال اشارت عالی خامه در انگشت و نامه در مشت گرفته چندانکه پیرامون خاطر گ...
تا دم معجز از آن لعل شکرخا زده ای سنگ بر شیشه ناموس مسیحا زده ای نه دل است اینکه تو داری که یکی سنگ سیاه به کف آورده و بر شیشه دل ها زده ای دانی احوال دلم با دل سنگین بتان به مثل و...
با آن همه خردی این بزرگی تاکی لال عجمی این همه ترکی تا کی در حمله گهی شیر شوی گاه پلنگ شغال این چس گرگی تا کی
چراغ دوده و فروغ دیده نامه زیبانگار رنگین گفتار که از در آزمون نگارش رفته دوده جان پرورش دیده را سرمه سایی کرد و انجمن دل را چون جام جمشید و آیینه خورشید روشنایی بخشود بی خوش گویی ...
فتنه مهر اگر همی جبهه نهد شراب را سجده واژگون برد قبله آفتاب را زین همه روز خلق شب زان همه شام تا سحر نام مبر به دور می گردش آفتاب را دل به هوای بوسه بست هوس در آن دهان تشنه غالب آ...
اگر به ساغر می ماند آفتاب قیامت رحیل تشنه کوثر بدل شود به اقامت
سلخ ماه طرب و غره شهر الم است نوبت ماتم خورشید کواکب حشم است آسمان کرده به خون شه دین ساز مصاف سپهش اختر وطغرای هلالش رقم است تکر گردون سزد ار شد حبشی جامه از آنک قتل میر عرب و مات...
غیر آن نیلی خط به چهر مهر تاب خود ندیدستم که روید آسمان از آفتاب نگسلدگی زآن خط چو صوفی از حشیش روز لبان جان پروری چونانکه مستی از شراب از چه آنخط انگیخت دریا ز اشک من گر همی رسم ا...
عامی داند ز خود به خود نتوان رست دور از همه ریش بر دم صوفی بست ای عامی خر بدین روش من سگ تو خوش پای که داری دم گاوی در دست
زاده آزاده احمد را بلند باره داد و دانش پشت و پناه باد و چرا غواره دید و بینش نماینده راه روزیکه دختر خان از تخت دل شکاری رخت بر تخته جان سپاری افکند و دور از تو لانه سورش خانه گور...
اسمعیل پیمان سرکار میرزا حبیب الله را با پاک یزدان هرآینه شنیده خواهی بود به خدا سوگند اگر پای دارد و رای گمارد که به دولت استغنا هست و بود فرماید و زیان و ارتشا و سبوقه و حقوق قلم...
فرزندی میرزا جعفر سرکار والا نیرالدوله نگارشی سرسری از تو باز سپرد جان رفته باز آمد و کار پریشان بساز همین مایه که از یادت فراموش نیم به سپاسداری خاموش نخواهم زیست اسمعیل این بارنا...
عکس آن رخسار و قامت تا در آب آورده ای عکس خوبان راست سرو از آفتاب آورده ای چرخ ماه از آفتاب آورد و تو از جام و چهر بر خلاف چرخ از ماه آفتاب آورده ای زان خط ام خون ریزد از مژگان و خ...
دربند آویز اگر رهایی طلبی پیوستن جوی اگر جدایی طلبی گر بندگیت هوس خداوندی خواه رو بنده شو ار همی خدایی طلبی
هرکسی را هوسی در سروکاری در پیش من بیچاره گرفتار هوای دل خویش دیروز جبران هجر دیرانجام را از راهی دور پی سپار کعبه مقصود و سجود اندیش پیشگاه مسعود شدم از عمارت خارجه مفرش و یخدانی ...