شمارهٔ ۱۳۹
دل از خیال زنخدانت اوفتاد به راهی که اولین قدمم باید اوفتاد به چاهی چو آورد ببر لب کمند زلف معقرب فسون گری است تو گویی گرفته مار سیاهی نیاز ما اگر این است و بی نیازی خوبان چه لابه ...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
دل از خیال زنخدانت اوفتاد به راهی که اولین قدمم باید اوفتاد به چاهی چو آورد ببر لب کمند زلف معقرب فسون گری است تو گویی گرفته مار سیاهی نیاز ما اگر این است و بی نیازی خوبان چه لابه ...
از جان فرمش همی زتن یا کنی وز نفس غمی نهاد خود شاد کنی عنقا صفت ار بار شهی بود بسوز چون پرچمه شیخ تا به کی باد کنی
یا عزیزی من لا عزیزله با همه گرفتاری و پریشانی این دل خودکام و پای سبک گام و عقل دیوانه مشرب و نفس آشفته مذهب و مغز سودایی سرشت و طبع رسوایی سرنوشت بازم از زیارت خدام آقا و عیادت س...
هرگز مباد کوثر و جنت هوس مرا جام شراب و گوشه میخانه بس مرا دانی به کنج صومعه ام ذکر سبحه چیست ای کاش برده بود به زندان عسس مرا هامون چه پویم از پی محمل که می رسد از راه دل به گوش ص...
ز آن خط سبزم سرشک سرخ پناه است سیم سپید از برای روز سیاه است
هفته کین مه شر سال دغل قرن دغاست خون هدر مال هباست شب غم روز ستم شام الم صبح عزاست خون هدر مال هباست فتنه بیدار و امان خفته وخصم از در کین ترک تازان به کمین رسته بی شحنه و خوان چید...
نی زن ایآهنگ قرامحمود زن از دل خود در دلم هی داد زن هی دود زن دور چرخم ریخت خون ساقی راد زی بانگ پندم ساخت کر مطرب رود زن خیز و بی گی از گرمی بازار عشق شمعکی بفروز و آتش در زیان و ...
در عهد تو قند را عتابی دگر است اندیشه داد و احتسابی دگر است از جامه کاغذینش پیداست که باز با آن لب شیرین شکرآبی دگر است
این پانزده جلد کتاب و بیاض که در فوق مفصل و اغلب به تمامه و برخی نیمه یا بیش یا کم به خط احمد صفایی مکتوب افتاده از مال و ملک من بکلی خارج حق و مال خود اوست من و سایر اخوان و همشیر...
زهی شگرف و شگفت که پس از درنگی دیرباز و روزگاری بی انجام و آغاز خامه ساز نامه نگاری کرد و نامه راز سازگاری راند هنگام بدرود کمینه گمان از دوست این بود که هر روز پیک و پیامی در راه ...
پس از بدرود ری و آهنگ کرمان تاکنون که کمابیش ماهی دو افزون گذشته گزارش کار خجسته روزگارت بند گزندی از دل مهر پیوند نگشوده و نوید به افتادکار و تندرستی که سرآمد آرزوهاست رنگ تیره رو...
وطن ناچار رندان را چو در میخانه بایستی حرم میخانه قندیل حرم پیمانه بایستی به زاهد تا ز می بویی رسد بعد از شکستن ها سفال می فروشان سبحه صد دانه بایستی جنون غوغا ز شهرم سوی هامون برد...
این جان کآمد طفیل تمثال علی سردار مخواه جز که پامال علی گاوی خری ار اسب دواند که چرا بسرای که واصل علی مال علی
نه زبانی که بیان حالی توان نمود نه بیانی که راز آشکارا و نهانی توان سرود بر فرض که زبان سخن سرا گستاخ افتاد و پهنه بسیط الار جای بیان فراخ آمد چه توانم گفت داستان محبت افسانه اسواق...
بگیر گوشه جام ار حریف عیش مدامی که دور از خم گردون نمود گوشه جامی به طاق ابروی ماهی بنوش جام هلالی چه مانده چشم به راه هلال عید صیامی جهان زنکهت پیمانه مست و واعظ مسکین هنوز گرم مل...
تا گرم گذشتن از جهنم نشوی در خلوت خاص خلد محرم نشوی گردی همه زین گذشتن اما چو پدر تا نگذری از بهشت آدم نشوی
قربان خاک پایت شوم دستخط مبارک که پرورده عقل و آورده صفاست زیارت کردم بیت هم شادمانم هم خجل هم تازه رو هم تنگدل کز عهده بیرون آمدن نتوانم این پیغام را در نوایب سازگاری است و با خصم...
زاهدم می دهد از سلسله زلف تو پندی کاش می داشتم از سلسله زلف تو بندی سر به پای تو تن انداخت برانگیز سمندی تن به فتراک تو سر داد بینداز کمندی گرچه بی پرده خوشی روی فرو پوش که ترسم بی...
صوفی چو به خلسه چشم بر طاق نهی خود را به گزافه قطب آفاق نهی با آن لقب این وجود تست زهری قاتل که نامش تریاق نهی
دلم می خواهد این نامه به آیین زمانه نگارش افتد و روزگار پریشان خود را به کیش و کردار ایشان گزارش کنم جانم خاک رهت باد و روانم گرد گذرگاهت کجایی چه جایی چه می دهی و چه می ستانی چه م...
ساقی جگرم سوخت بده جام شرابی ماه رمضان است بکن کار ثوابی در سینه ندانم که چه کرد آتش عشقت از ناله خود می شنوم بوی کبابی صد حرف زند در عوض یک سخن غیر و آنگاه سوالی که نیرزد به جوابی...
با نفس صفا و با خرد ناوردی آنرا باران بر این تگرگ آوردی کله کل او شکستن آرد همه کس گر دسته یا نه را شکستی مردی
فدایت گردم صبای مصر هدهد سبا وقتی که برگذرگاه مردم نسبت فاطمه صغری نامه به کف مترصد نشسته بودم و چشم براطراف بسته در رسید و نامه مرسله باز سپرد چگویم چه حالت زاد و چه مایه ملالت رف...
صدنامه نوشتیم وز صدر تو خطابی صادر نشد ار خود همه دشنام و عتابی یاد آیدم احوال دل و سینه ویران هر گه شنوم ناله جغدی ز خرابی ای آب خضر آنچه در اوصاف تو گویند غافل مشو از حرمت خود در...