جهانهای تازه
۱۴۱۲۹۲ نتیجه
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بیمنتها | ای آتشی افروخته، در بیشه اندیشهها امروز خندان آمدی، مفتاح زندان آمدی | بر مستمندان آمدی، چون بخشش و فضل خدا
مولانا
ای طایِرانِ قُدْسْ را عشقَت فُزوده بالها، | در حلقهٔ سودایِ تو روحانیانْ را حالها، در «لا اُحِبُّ الْآفِلین»، پاکی ز صورتها، یَقین؛ | در دیدههای غیببین، هر دَم زِ تو تِمثالها.
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها؟ | زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم | زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
اِی یوسفِ خوشنام ما، خوش میروی بر بامِ ما | ای دَرشکسته جامِ ما، ای بردَریده دامِ ما، ای نورِ ما، ای سورِ ما، ای دولتِ منصورِ ما، | جوشی بِنِه در شورِ ما؛ تا مِی شَوَد انگورِ ما
آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا | آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن | از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا
بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما | زیرا نمیدانی شدن همرنگ ما همرنگ ما از حملههای جند او وز زخمهای تند او | سالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما
بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفا | باشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ غرقست جانم بر درت، در بوی مشک و عنبرت | ای صد هزاران مرحمت، بر روی خوبت دایما
جزوی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما | صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بیچون شوم | صبر و قرارم بردهای ای میزبان زوتر بیا
من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا | آن جام جان افزای را، برریز بر جان ساقیا بر دست من نِه جام جان، ای دستگیر عاشقان | دور از لب بیگانگان، پیش آر پنهان ساقیا
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا | مهمان صاحبدولتم که دولتش پاینده با بر خوان شیران یک شبی بوزینهای همراه شد | استیزهرو گر نیستی او از کجا شیر از کجا
ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا | هین زُهره را کالیوه کن زان نغمههای جانفزا دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنا | با چهرهای چون زعفران با چشم تر آید گوا
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما | ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغها ای بادِ نایِ خوش نفس ، عشّاق را فریادرس، | ای پاکتر از جانِ جان ، آخر کجا بودی کجا؟
ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما | کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری | شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما | افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا گر سیلِ عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود | مرغان آبی را چه غم، تا غم خورد مرغِ هوا
ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را | باخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را | بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا | ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد | یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا | جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا | یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما | انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من | این جان سرگردان من از گردش این آسیا
امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را | میشد روان بر آسمان همچون روان مصطفا خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل | از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا
چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را | میدان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان | کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را | از زعفران روی من رو میبگردانی چرا یا این دل خونخواره را لطف و مراعاتی بکن | یا قوّت صبرش بده در یفعل الله ما یشا
چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگها | تا برکنم از آینه هر منکری من زنگها بر مرکب عشق تو دل میراند و این مرکبش | در هر قدم میبگذرد زان سوی جان فرسنگها
چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها | کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون | ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را
چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را؟ | خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم | دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را