
سراب ) فاطمه یا راحمدی(نویسنده)
سیما با اضصراب و دلهره در حیاط خانه قدم میزد و چشم به راه مجید برادرش بود تمام ترس و ،واهمه اش این بود ک حرفهای مرد ناشناس درست باشد و آغوش مجید را برای همیشه از دست بدهد فکرش هم ترسناک بود،
هنوز قسمتی منتشر نشده. بهزودی اینجا پر میشود.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفر باش.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.