مفردات
گفت شخصی کمال زن داری
گفتم آری زنان ما مردند
ز چیست قهقه شیشههای مِی دانی؟به ریش محتسب شهر میکند خنده
ترک آهوچشمم ای آهوی چشمت شیرگیرصید آهوی توام بر صید خود آهو مگیر
آن دلبر بیمهر که ماهیست به چهردارد سر عاشقی ندارد سر مهر
دسترس یافتم به قامت دوستبه سر سرو دست من چو رسید
گر غزلهای جهان خاتون به هندستان روندروح خسرو با حسن گوید که این کس گفته است
عاقبت عصار مسکین مرد و رفتخون دیوانها به گردن برد و رفت