دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
جهان خاتون غرست و شعر او غرعزیزان بشنوید اشعار غرا
این تکلفهای من در شعر منکلمینی یا حمیرای من است
عاقبت عصار مسکین مرد و رفتخون دیوانها به گردن برد و رفت
گر غزلهای جهان خاتون به هندستان روندروح خسرو با حسن گوید که این کس گفته است
دسترس یافتم به قامت دوستبه سر سرو دست من چو رسید
گفت شخصی کمال زن داریگفتم آری زنان ما مردند
آن دلبر بیمهر که ماهیست به چهردارد سر عاشقی ندارد سر مهر
ترک آهوچشمم ای آهوی چشمت شیرگیرصید آهوی توام بر صید خود آهو مگیر
ز چیست قهقه شیشههای مِی دانی؟به ریش محتسب شهر میکند خنده