رباعی شمارهٔ ۸
اندازهٔ متن
آن یار که عهدِ دوستاری بشکست
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت «دگر باره به خوابم بینی»
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
۲ بیت
آن یار که عهدِ دوستاری بشکست
میرفت و منش گرفته دامان در دست
میگفت «دگر باره به خوابم بینی»
پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست
ای کودک لشکری که لشکر شکنیتا کی دل ما چو قلب کافر شکنی؟