دفتر شعر
۱۴۶ شعر در این دفتر
هر ساعتم اندرون بجوشد خون راوآگاهی نیست مردمِ بیرون را
عشاق به درگهت اسیرند بیابدخویی تو بر تو نگیرند بیا
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب!صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداختدرمانش تحمل است و سر پیش انداخت
دل میرود و دیده نمیشاید دوختچون زهد نباشد نتوان زرق فروخت
روزی گفتی «شبی کنم دلشادتوز بند غمان خود کنم آزادت»
صد بار بگفتم به غلامان درتتا آینه دیگر نگذارند برت
آن یار که عهدِ دوستاری بشکستمیرفت و منش گرفته دامان در دست
شبها گذرد که دیده نتوانم بستمردم همه از خواب و من از فکر تو مست
هشیار سری بوَد ز سودای تو مستخوش آن که ز روی تو دلش رفت ز دست
گر زحمت مردمان این کوی از ماستیا جرم ترش بودن آن روی از ماست
وه وه که قیامتست این قامت راستبا سرو نباشد این لطافت که تو راست
سرو از قدت اندازهٔ بالا بُردستبحر از دهنت لؤلؤ لالا بُردست
امشب که حضور یار جان افروزستبختم به خلاف دشمنان پیروزست
آن شب که تو در کنار مایی روزستو آن روز که با تو میرود نوروزست
گویند هوای فصل آزار خوشستبوی گل و بانگ مرغ گلزار خوشست
خیزم بروم چو صبر نامحتملستجان در قدمش کنم که آرامِ دلست
آن ماه که گفتی ملک رحمانستاین بار اگرش نگه کنی شیطانست
آن سست وفا که یار دلسخت من استشمع دگران و آتشِ رخت من است
از بس که بیازرد دل دشمن و دوستگویی به گناه مسخ کردندش پوست
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوستهرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
چون حال بدم در نظر دوست نکوستدشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوستوآن را که غم تو کُشت، فاضلتر ازوست
گر دل به کسی دهند باری به تو دوستکت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست