دل رفت و ز خون دیده ما را
پیداست به رخ از آن علامت
پی وصل تو ما را زور و زر نیستنگاه حسرتی داریم و آهی
جدا از زلف و رخسار تو جان دادم به ناکامینه خرم از تو در صبحی نه دلشاد از تو در شامی
باز دل برد از کفم زلف نگار تازهایبیقراری داد با این دل قرار تازهای
یکی شد تا به کویت بانگ زاغ و نغمهٔ بلبلگلستان سر کوی تو با زاغ و زغن مانده
چه شود اگر که بری ز دل همه دردهای نهانیمبه کرشمههای نهانی و به تفقدات زبانیم
نکشد دل به جز آن سرو قدم جای دگربی تو گلخن بنماید به نظر گلزارم