دفتر شعر
۲۹ شعر در این دفتر
فلک کینه گرا دوش به آهنگ جفاهمه شب پای فرو هشت به کاشانهٔ ما
دردا که بود خاصیت این چشم ترم راکز گریه ز روی تو ببندد نظرم را
دامن قاتل به دست آمد دم بسمل مرادعوی خون بیش ازین کی باشد از قاتل مرا
هر کجا نام ز دانش همه افلاک حجابهر کجا ذکر به نامش همه آفاق حیا
ای از لب تو به خون رخ لعل خضابوز خجلت دندانت گهر غرق در آب
آن بت گل چهره یارب بسته از سنبل نقابیا به افسون کرده پنهان در دل شب آفتاب
ز دوری تو دو چشمم چو رود جیحون استشوم فدای تو، احوال چشم تو چون است
ماهم اگر به قهر شد از لطف باز گشتشکر خدا که آه سحر چارهساز گشت
غم نه گر خاکم به باد از تندی خوی تو رفتغم از آن دارم که محروم از سر کوی تو رفت
دل رفت و ز خون دیده ما راپیداست به رخ از آن علامت
جان و دل بیرون کس ازدست تو مشکل میبردغمزهات جان میرباید عشوهات دل میبرد
میتپد از شوق دل در سینهام گوئی که بازتیر دل دوزی به دل ز ابرو کمانی میرسد
ز هر مژگان کند صد رخنه در دلکه بگشاید به روی خود دری چند
به قید زلف تو آن دل که پای بند شودغمش مباد که فارغ ز هر گزند شود
تو آن شهریاری که از آستینتکشد بر سر خویش خورشید معجر
ای ضیاء السلطنه ای بانوی گیتی مدارای ضیاء دولت شاهی ز رویت آشکار
همی ریزد به روی یکدگر دلهای مجروحانزند هر صبح چون شانه به زلف عنبرین تارش
فرستد مژدهٔ وصلی چو خو کردم به هجرانشکه بر جانم نهد دردی بتر از درد رحمانش
شب و روز من آن داند که دیده استپریشان زلف او را بر بناگوش
آمد هزار تیر تو بر جسم چاک چاکیک تیر شد خطا و شدم باعث هلاک
به یاد روی تو بر مه شبی نظر کردمنه اینکه رفتی و رو بر مه دگر کردم
تاج دولت تا ز خاک درگهش بر سر زدمپشت پا بر تاج خاقان و افسر قیصر زدم
جفا و جور تو عمری بدین امید کشیدمکه بینم از تو وفایی گذشت عمر و ندیدم
نکشد دل به جز آن سرو قدم جای دگربی تو گلخن بنماید به نظر گلزارم