رباعی شمارۀ ۷۲
اندازهٔ متن
شهری زن و مرد در رخت مینگرند
وز سوز غم عشق تو جان در خطرند
هر جامه که سالی پدرت بفروشد
از دست تو عاشقان به روزی بدرند
۲ بیت
شهری زن و مرد در رخت مینگرند
وز سوز غم عشق تو جان در خطرند
هر جامه که سالی پدرت بفروشد
از دست تو عاشقان به روزی بدرند
هر گه که به زلف، عنبرِ تر ساییبیم است کزو تازه شود ترسایی